نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران
وایسا دنیا ... من می خوام پیاده شم ...
سال ها تاريخ شمسي گشت و گشت شادمان شد تا شنيد اين سرگذشت روز ميلاد امام هشتم است هشت هشت جمعه هشتاد و هشت من هم آن روزها را پشت سر گذاشته ام ... روزهاي الزام ها و بايدها ... روزهاي زندگي دوگانه : در خانه به گونه اي بودن و بيرون از خانه تظاهر به آنچه ديگران مي پسندند امروز اگر خسته ام ... امروز اگر تحمل كوچكترين ناملايمي را ندارم ... اين تحفه شايد يادگار آن روزها باشد ... ولي مي دانم هر شبي را پاياني است و به اميد پايان شب ها ... در مرام ما اسيران ... عاشقي رسمي ندارد دوستي را مي پرستيم ... چون كه پاياني ندارد مثل هميشه ... منتظر سلام هاي گرمتون هستم به نامش ... به يادش ... در پناهش ... سلام ... خوبيد !؟ ... خب قرار بود برم و نقل مكان كنم – دفتر خاطره هام - در اصل پارسال شهريور ماه راش انداختم ... كه اولين پستش شد كما و فوت عموم ... ديگه دوسش نداشتم و يه مدتي بعد بستمش ... تا دوباره كه يه ماهي ميشه درستش كردم كه الان بازم !!! راستش چند روزي هم اصلا حال و حوصله نداشتم ... به هر حال از همه اين چيزا که بگذريم ... سال تحصيلي 89-88 هم شروع شد و دانشجو شدن ... فقط مي تونم بگم قربون خدا برم كه آخرش خودش همه چيزو درست مي كنه ... اومديم كجا !؟ ... دانشگاه تهران بگذريم از روزاي اولش و گم شدن دست جمعي با بچه ها و سركلاسا و انگليسي درس دادن استادا و بچه ها هم كه همه تووووپ تو زبان يه جشني هم طبق هرساله قرار بود سال اوليا داشته باشن كه با تاخير 2 هفته اي – به علت شلوغيا اخير و عقب افتادن امتحانا – داشتيم : جشن بچه هاي جديدالورود دانشکده فني دانشگاه تهران ... به قول يکي از استادا – مسئول کانون فارغ التحصيلا – تولد بچه فنيا ! ... خيلي خوب بود ديگه ... همه چيز توش بود ... از همون تلاوت قرآن و سرود جمهوري اسلامي ! تا .... تا ... اين تاش ديگه ديگه بخوام بگم طولاني تر از اين حرفاس ... بايد بوديد و مي ديديد ... بگذريم ! راستي : دانشگاه تهران اين پستم يه جورايي خيلي اختصاصي شد ... حتما دوباره ميام ... تا سلامي دوباره ... در پناهش ... مثل هميشه منتظر نظرات و سلام هاي گرم شما هستم ... ... زندگي يک آرزوي دور نيست ... ... زندگي يک جست و جوي کور نيست ... ... زيستن در پيله پروانه چيست ؟ ... ... زندگي کن ... ... زندگي افسانه نيست ... ... گوش کن ! ... ... دريا صدايت مي زند ... ... هرچه ناپيدا صدايت مي زند ... ... جنگل خاموش مي داند تو را ... ... با صدايي سبز مي خواند تو را ... ... زير باران آتشي در جان توست ... ... قمري تنها پي دستان توست ... ... پيله پروانه از دنيا جداست ... ... زندگي يک مقصد بي انتهاست ... ... هيچ جايي انتهاي راه نيست ... ... اين تمامش ماجراي زندگيست ... سلام ... خوبيد !؟ ... خوش مي گذره !؟ بايد بگم آغاز سال تحصيلي جديد مبارك طولانيش نكنم ! بابت اين آپ هم از دوست خيلي خوبم آقا صادق ممنونم از آن نترسيد كه روزي زندگي به پايان برسد ... از آن بترسيد كه هرگز آن را آغاز نكرده باشيد ... خوب و خوش و سربلند باشيد ... در پناه آن يگانه همراه هميشگي ... شنیدم که چــون قوی زیبا بمــــــــیرد فریـــبنده زاد و فریــبا بمــــیرد ... شب مرگ تنها نشیند به مـــــــــــوجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد ... در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خـود در میان غزل ها بمیرد ... گروهی برآنند کــــــــــین مرغ شیدا کـــــــجا عاشقی کرد ... آنجا بمیرد شب مرگ ... از بــــــیم آن جا شتابد که از مـــرگ غافل شود ... تا بمیرد من ... این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویی به صــــحرا بمیرد ... چو روزی ز آغوش دریـــا برآمد ... شبی هم در آغوش دریــــــا بمیرد تو دریای من بودی ... آغوش واکن که می خواهد این قوی زیبا بمیرد -حمیدی شیرازی- سلام ... اولا پشت یه کتاب ( دیفرانسیل و انتگرال 2 و شیمی 2 اندیشه سازان – این البته شد 2 تا کتاب ) یه متنی دیدم ... خیلی به نظرم جالب اومد ... با یکمی تلخیص و تحریف ! گذاشتمش ... جبران خلیل جبران ... شاعر لبنانی ... از «جوانی و امید» می گوید ... از آنجا که روح شاعر ... به ژرفنای هستی دسترسی دارد ... حقیقتی که آشکار می کند ... اختصاص به زمان ومکان خاصی ندارد ... پس بیایید لحظه ی کنکور را فراموش کنیم ... و روح خود را به دست کلمات جبران خلیل جبران بسپاریم : «جوانی» از کنارم گذشت ... و من او را دنبال کردم ... تا به پهنه ای دور دست رسیدیم ... در آنجا او ایستاد ... و به ابرهایی خیره شد که چون گله ای از گوسپندان سپید ... بر فراز افق پیش می خزیدند ... آنگاه او به درختان خیره شد ... که شاخه های برهنه شان چنان به آسمان اشاره داشتند که گویی به درگاه آسمان نیاز می آوردند ... تا برگ هایشان را باز گرداند ... و من گفتم: « جوانی ... ما اکنون کجا هستیم؟ » پاسخ داد: « ما در سرزمین شگفت زدگی هستیم ... بنگر ... » و من گفتم: « بیا برگردیم ... این جایگاه دلتنگی آور ... مرا می ترساند ... و چشم انداز ابرها و درختان برهنه ... دلم را به اندوه می کشد. » و او پاسخ داد: « بردبار باش ... سرگشتگی آغازه ی دانش است. » ... آنگاه به گرد خويش نگريستم ... و پيکری را ديدم ... که شکوهمندانه به سويمان می آمد ... پرسيدم :" اين زن کيست؟ " جوانی پاسخ داد : " او ملپومن (Melepomene) ... دختر زئوس و خدايگان تراژدی است." فرياد برآوردم : " اوه ... جوانی شاد ... در حالی که تو کنار من هستی ... تراژدی از من چه می خواهد؟ " و او پاسخ داد :" او آمده تا زمين و اندوه هايش را به تو نشان دهد ... زيرا کسی که به "اندوه" نگاهی نيفکنده باشد ... هرگز "شادمانی" را نخواهد ديد." آنگاه آن روح بر چشم هایم دستی نهاد ... دستش را که برداشت ... دیدم "جوانی" رفته و من تنها هستم ... ناله کردم : "دختر زئوس ... جوانی کیست ؟ " ... ملپومن پاسخ نداد ... اما مرا زير بالهايش گرفت ... و برفراز کوهی بلند برد ... از آن بالا ... زمين و همه ی چيزهايش را ديدم ... که چون برگ های يک کتاب گسترده بودند ... و روی آنها رازهای گيتی نقش شده بود ... چيزهای اندوه آوری ديدم : فرشتگان خوش بختی با اهريمنان تيره بختی می جنگيدند ... و ميان آنها "آدمی" ايستاده بود ... که برای هدفش ... روز و شب تلاش می کرد ... ولی دمی از اندوه کشيده می شد ... و دمی از نوميدی ... درحالی که با شاهد موفقيت و رستگاری فاصله ای نداشت ... ديدم که بيزاری و مهر با دل آدمی بازی می کنند ... مهر داشت گناه آدمی را می پوشاند ... و او را با شراب سرسپردگی و ستايش از خود بی خود می کرد ... در حالی که بيزاری او را برمی انگيخت ... و چشمانش را بر نگرش "راستی" می بست ... در دوردست ها ديدم که دشت های دل انگيز از اندوه های آدمی می گريند ... کشيش ها را ديدم ... که چون روبهان نيرنگ باز ... کف بر دهان داشتند ... و واعظان را ديدم که با ستايش به آسمان ها خيره شده بودند ... در حالی که دل هايشان در گودال آزمندی زير خاک شده بود ... و آدمی را ديدم ... که برای رهايی سوی "دانايی" ناله سر میداد ... اما دانايی ناله هايش را نمی شنيد ... زيرا که آدمی او را که در خيابان های شهر با وی سخن گفته بود ... خوار کرده بود ... تهی دست بيچاره را ديدم ... که تخم می کاشت ... و زورمند را که برداشت می کرد ... و زور و قانون را که پاسداری می کردند ... دزدهای "نادانی" را ديدم که گنج های دانش را غارت می کردند ... در حالی که نگاهبانان روشنايی در خواب ژرف خمودگی خفته بودند ... و آزادی را ديدم ... که تنها گام می زد ... به درها می کوبيد ... و سرپناه می خواست ... اما هيچ کس خواهان شنيدن خواهش هايش نبود ... اين ها همه را که ديدم ... با درد ناله برآوردم : "اوه ... دختر زئوس ... آيا زمين به راستی اين است ؟ آدمی اين است ؟ " با آوايی آرام و پر درد ... پاسخ داد : "آنچه می بينی ... راه روح است ... راهی که با سنگ های تيز و خاره های گزنده فرش شده ... اين تنها سايه ی آدمي است ... اکنون شب است ... اما درنگ کن ! ... سپيده به زودی خواهد آمد ! " آنگاه به آرامی دستش را روی چشمانم گذاشت ... و چون آن را برداشت ... اوه ! ... جوانی داشت باز هم کنارم راه می رفت ... در حالی که پيشاپيشمان "اميد" گام می زد و راه را نشان می داد." هنگامی که در راه هدفی سخت ... تلاش و کوشش می کنیم ... بیم آن هست که هر لحظه از سرگشتگی، اندوه ونومیدی به تنگ آییم ... و فراموش کنیم که این سه ... ملازمان راه روح هستند : « راهی که همواره با سنگ های تیز وخارهای گزنده فرش شده » ... و بالا تر از آن ... ممکن است فراموش کنیم که موفقیت در کنکور ... گرچه هدفی است بزرگ ... اما تلاش ما برای بازکردن راهی به «خوب» و «انسانی» زندگی کردن ... هدف بزرگتری است ... تلاش برای کسب دانش و نهراسیدن از سرگشتگی، اندوه و نا امیدی است ... که از ما انسانی دیگر می سازد ... پس کنکور به ما فرصتی می دهد تا انسان بودن را ... در میانه ... از شب تیره تمرین کنیم ... چه بسا که این تمرین ... مستقل از نتیجه اش ... به ما کمک می کند ... تمام عمر انسان بمانیم ... نه به خاطر یه تست و نکته بی ارزش که ما یاد گرفتیم و نکنه شاید دوستمون هم یادش بگیره، به هم دروغ بگیم و چند رو باشیم ... البته باید از یه طرفی هم خوشحال باشیم ... چون درون واقعی دوروبریامونو دیدیم ... خوب و بد و شناختیم ... اگه هم تنها شده باشیم، بازم عالیه ! ... تنهایی به از با هرکس بودنه ... بنابراین ... بیایید به جای اینکه از شر کنکور حرف بزنیم ... قدر کنکور را بدانیم ... به جای اینکه خود را در گندزار رتبه و نمره و نتیجه و جاه طلبی و... غرقه کنیم ... از آن در راستای شناخت عمیق تر زندگی و انسانیتمان بهره جوییم ... آری ... چون زاغ در گندم زاری زندگی کردن از هر خسی برمی آید ... برای اینکه از گندم زار پستی و فریب و پلشتی و آز و نیاز درآییم ... باید چون عقاب ... چشم به افق بالاتری دوخته باشیم ... گرچه در این میان ... زاغ ممکن است ... عقاب را به خاطر عمر کوتاهش شماتت کند و به او بگوید : عمرتان گر که پذیرد کم و کاست زاغ را میل کند دل به نشیب بادها کز ز بر خاک وزند زاغ ممکن است از "خوان گسترده و الوانی" خبر دهد ... و عقاب را به استفاده از آن فراخواند ... اما هنگامی که چنین چیزی اتفاق می افتد ... و عقاب در پی زاغ می رود : آنچه زان زاغ همی داد سراغ هر دو همراه رسیدند از راه رفت و بنشست و بخورد از آن گند آیا عقاب پند می گیرد !؟ آیا وسوسه ی عمر دراز او را به گندزار می کشاند ؟ عمر در اوج فلک برده بسر دلش از نفرت و بیزاری ریش دیده بگشود و به هر جا نگریست بالاخره عقاب تصمیم خود را می گیرد : بال بر هم زد و برجست ز جا سال ها باش و بدین عیش بناز تو و مردار ... تو و عمر دراز گر در اوج فلکم باید مرد شهپر شاه هوا اوج گرفت لحظه ای چند در این لوح کبود شما تصمیم خود را گرفته اید؟ ... خوش به حالتان ... که زندگی این فرصت را در اختیارتان قرار داده که برای انسان بودن و انسان ماندن تلاش کنید ... اهداف والایتان را به مقایسه خود با دیگران ... زندگی کردن برای جلب نظر دیگران ... یا افتادن در گرداب امواج اجتماعی نظیر کنکور نیالایید ... در مسیرعروج روحتان ... شکست یا پیروزی ظاهری ... در اموری این چنین ... اهمیتی ندارد ... چه بسا شکست ها که بینش انسانی آدمی را ... عمق بخشیده و او را در مسیر انسانیت به اوج سوق داده ... و چه بسیار پیروزی ها که انسانیت او را به باد فنا داده است ... افق دور را ببینید وبپرید ... مبارک باد و بالاتر باد و پاینده باد پروازتان ! من ۲ روز دیگه میرم سفر ... یکی دو روز بعد کنکور برمی گردم ... عاجزانه ! التماس دعا ... امیدوارم هرکسی به اون چیزی که می خواد برسه ... به امید موفقیت و دانشجو بودن چند ماه دیگه ... اول از روی ادب ... ای گل خوشبو ... سلام ... دوم از روی محبت ... به تو دارم پیام ... خوبید !؟ ... خوشید !؟ ... خوش می گذره !؟ ... تولد وبلاگمه ... 2 سالش شد ... تولدش 25ام بود ( به تاریخ آپ نگاه نکنید چون یکمی دست کاری شده ! ) ولی من pc نداشتم که بتونم on بشم ... شرمندشم این امتحانا هم عجب بلاییه ! ... آی زودتر این کنکور لعنتی بیاد و بره ... من یکی که دیگه حسابی کف کردم ... از این بابت خیلی شرمنده اون دوستای عزیز و بامعرفتم هستم که باتاخیر جوابشون رو میدم و بهشون سر میزنم ... مطمئن باشید همیشه به یادتون هستم ... دوستون دارم ... دعایم کنید ... خدا بگیرد از من ... هر آنچه را که خدا را ... می گیرد از من ... ساکت و ساده و سبک بود ... قاصدکی که داشت، می رفت ... فرشته ای به او رسید و چیزی گفت ... قاصدک بی تاب شد ... هزار بار چرخید ... چرخید و چرخید ... قاصدک رو به فرشته کرد ... گفت : " اما شانه های من ظریف است ... زیر بار این خبر می شکند ... من نازکتر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم." ... فرشته گفت :"درست است ..، آن چه تو باید بر دوش بکشی نا ممکن است و سنگین ... حتی برای کوه ... اما تو می توانی ... زیرا قرار است، بی قرار باشی." ... فرشته گفت : "فراموش نکن ... نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر." ... آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت ... قاصدک ماند ... و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد ... حالا هزاران سال است که قاصدک می رود ... می چرخد و می رود ... می رقصد و می رود ... و همه می دانند که او با خود خبری دارد ... دیروز قاصدک به حوالی پنچره ات آمده بود ... خبری آورده بود ... و تو یادت رفته بود که هر قاصدکی یک پیامبر است ... پنجره بسته بود ... تو نشنیدی ... و او رد شد ... اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی ... دیگر نگذار که بی خبر بگذرد و برود ... از او بپرس چه بود ... آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت ... و او این همه بی قرار شد ...
اميدوارم ... اگر جوان هستي ... خيلي به تعجيل ... رسيده نشوي ... و اگر رسيده اي ... به جوان نمایي ... اصرار نورزي ... اگر پيري ... تسليم نا اميدي نشوي ... چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد ... " ويكتور هوگو " تو مي داني "جواني كردن" يعني چه ؟ با مفهوم "شور و حال جواني" آشنايي ؟ چقدر از "سرخوشي" مي داني ؟ اگر مي داني ... خوش به حالت ! من از اون آسمون آبی می خوام ... من از اون شب های مهتابی می خوام به ياد مي آورم ... همه ... گرفتار همان دردي هستيم كه ظاهرا درماني ندارد ... دلم از خاطره های بد جدا ... من از اون ... وقت های بی تابی می خوام اينكه چرا اين گونه شد ... تلخ ترمان مي كند ... آدما ... روزگار ... اجتماع ... درگيري هاي دروني ... كتاب هاي بزرگ ... نافهمي هاي اطرافيان ... !؟!؟ ... چه فرقي مي كند، كدام عامل تاثير بيشتري داشته !؟ ... مهم اينجاست كه ما اين روزها جواني را گم كرده ايم ... رنگ پنهان غم بر همه ي زندگي ما سايه انداخته ... من می خوام یک دسته گل به آب بدم آرزو هامو به یک حباب بدم ... سیبی از شاخه حسرت بچینم بندازم رو آسمون و تاب بدم ... بيا فراموش كنيم ... هر آنچه كه قانون هاي محكم زندگي مي نامند ... گل ایون بهاره ... دل من ... یه بیابون لاله زاره ... دل من بالا پايين ... پايين بالا ... آونگ شده ام ... نه دستم به آسمان مي رسد ... نه پايم به زمين ... گيج گيج كه مي خورم ... قلبم مي ايستد ... آشنا نيست ... هيچ كجا و هيچ كس ... شايد اشتباه آمده ام ؟! ... آن وقت است كه شك شروع مي شود ... ترديد لعنتي در رگ هايم مي دود ... مثل یک عطر گل اقاقیا ... دلم آواز می کنه ... بیا ... بیا ... تو می ری ... پشت علف ها گم میشی من می مونم و گل اقاقیا ... صداي اذان مي آيد ... ميرم كنار پنجره ... همان امن ترين عبادتگاه ... براي خدا دست تكان مي دهم ... محلم نمي گذارد ... بغض مي كنم ... كه چرخ چرخ عباسي ها كار خودش را كرده ... من اشتباه آمده ام و راه را گم كرده ام ... بالا پايين ... پايين بالا ... شب ... خوب آمد ... اما خوب نمي شوم ... " روشن نيست ... " براي خودم ... براي هيچ آشنايي ... روشن نيست ... " به كجا چنين شتابان ؟ " ... شتاب ندارم ديگر ... شب نرود كه روز بيايد ... تقويم را ورق نزنم كه روزهايم بگذرند ... مي خوانم ... غصه هاي ديروز را ... يك هفته ي پيش ... يك ماه قبل ... همه را شاهد دارم ... در برگ هاي كاهي دفترم ... هديه بود ... من بغض هايم عميق تر شده اند ... دردهايم بيشتر ... اما حس تلخ یکی دو سال پيش را ... امروز هم دارم ... واضح تر است ... نوع رنجي كه مي كشم ... درد دانستن دارم كه بود ... از همان اولش بود ... پس چرا تلخم ؟ ... نايستاده ام هرگز ! ... حركت عمودي آونگ ... گواه تلاشم است در رسيدن ... مگرنه اينكه حزن به معناي واقعي نبايد باشد ؟ ... براي كسي كه مي رود ... كسي كه رنج مي كشد ... ناگهان شاد مي شوم! ... در دل تاريكي ... بالا و پايين مي شوم ... اما حالم به جا آمده ... همين ترديد ... شك مقدس ... تلنگر تو ... نجاتم داد ... نه اشتباه نيامدم ... غلط انتخاب نكردم ... زمين سنگلاخ است ! باور کن غمگین نیستم ... فقط سکوت درونم بیشتر شده ... با کسی حرف نمی زنم ... شاید با خودم یا کسی شبیه خودم ... چه می گویم ؟ ... هیچ ! ... فقط حرف های خودمانی ... از جنس نزدیک نزدیک خویشتن ! مساله دختر توی آینه است که در عبور به سر می برد ... باور کن غمگین نیستم ... ! فقط نمی دونم چرا بعضی اوقات اشک تو چشام جمع میشه !؟ ... از خوشحالیه !؟ ... گل ایون بهاره ... دل من ... یه بیابون لاله زاره ... دل من حسرت کتاب خواندن بر دلم مانده ... حسرت شور و نشاط همیشگی قدیما ... خسته ام از دویدن ... برنامه ی فردایم پوچ تر از دیروز است ... و قلبم خالی تر از امروز ... امروز ... چه دلتنگم ... امروز ... چه دلتنگم ... مثل من ... که مثل من ... گم ترانه ... کم رنگم ... امروز ... چه دلتنگم ... خاکستریم انگار ... هم خاطره زنبق ... یک لحظه پس از رگبار ... امروز ... چه دلتنگم ... از جنس تکاپو مصنوعی فواره ... بر حاشیه تکرار ... امروز ... چه دلتنگم ... مبهوت و کبود و گس ... بر حضور ... مجروحم ... چه فاخته، چه کرکس ... چه سرخ خیابان و چه قهوه کوچه ... شکل سایه ابرم .... بودنی سیاه و بس ... امروز ... چه دلتنگم ... امروز ... چه دلتنگم ... مثل من ... که مثل من ... گم ترانه ... کمرنگم ... بر مرکب چوبینم ... از کوچ نمی مانم ... هم ساعت میدانچه ... بر دایره می رانم ... بی حوصله ... بی رویا ... دریاچه اندوهم ... تکفین جلگه و جنگل ... سوگواری کوهم ... آه ... ای من جان خسته ... عصیان فروخفته ... انفجار پنهان و افسانه ناگفته ... امروز که دلتنگم ... ناگهانه طغیان کن ... شهر بهت و بهتان را ... به حادثه مهمان کن ... امروز ... چه دلتنگم ... امروز ... چه دلتنگم ... مثل من ... که مثل من ... گم ترانه ... کمرنگم ... مثل من ... که مثل من ... گم ترانه ... کمرنگم ... - داریوش - دوستتون دارم ... مستانه به یادش باشید ... بهار ... بهار ... بهار ... بهار ... صدا همون صدا بود چه اسم آشنايي ! بهار اومد لباس ِنو تنم كرد بهار ... بهار ... يه مهمون قديمی ... حيف كه ... هنوزصُب نشده ... غروب بود باهاش شكست دلامون ... بهار اومد برفا رُ نقطه چين كرد بهار اومد پنجره ها رُ وا كرد بهار اومد اما با دست خالی گل خونههای بیگُل بهار ... بهار ... يه غصهی هميشه بهار ... بهار ... حرفی برای گفتن بهار ... بهار ... پرنده گفت يا گل گفت ؟ سلام ... خوبید !؟ ... سال نو مبارک ... به همین سادگی ... سال 1387 ... با تمام خاطرات خوب و بدش ... تمام شد ... به همین سادگی که نمیشه گفت ... باید گفت به همین سرعت ... و باز هم به همین سرعت می گذرد ... پس باز همان سخن همیشگی ... بیا تا قدر لحظه لحظه زندگی مان را بدانیم و به هیچ نگذرانیم ... تا که روزی ... از روزهای نامده ... در حسرت گذشته به سر نبریم ... گل افشانی ارغوان ... نوید امید است در باغ جان بهترین ها هنوز در راه اند ... بهترین ها را برایتان آرزومندم ... تو که آهسته میخوانی قنوت گریه هایت را ... در میان ربّنای سبز دستانت دعایم کن ... به نامش ... به یادش ... در پناهش ... به شدت و اضطراری نیازمندم به : یک نوشته کوتاه و سنگین و درست حسابی در مورد عید که بشه برا یه نفر که باش رودرواسی دارم، بفرستم ... به شدت منتظرتون هستم ... باشه !؟ تا بعد ... خدانگه دار ... سلام ... خوبید !؟ خوشید !؟ خوش می گذره !؟ با تعطیلی 4 روزه چطورید !؟ ( 4شنبه هم برای مدارس تعطیل شد خب امروز 5 اسفنده ... روز مهندس و سالگرد تاسیس دانشگاه صنعتی شریف ... یادش بخیر 3سال پیش : مسابقه علمی شریف بود: به مناسبت 40امین سالگردش: رفتیم اونجا ... واقعا که خوش گذشت ... عجب دانشگاهیه ... الان اصلا وقت ندارم و باید تا 2 دقیقه دیگه از خونه برم بیرون ... وگرنه مامان و بابا در اصل اومدم بگم : روز مهندس مبارک ... راستی یه عکسی هم داشتم که هرچی می کنم، آپلود نمیشه یا سایزش می ریزه به هم ... اگه کسی در این رابطه چیزی می دونه، plz help me !!! خوش و موفق و سربلند باشید ... تا سلامی دوباره ... در پناهش ... ![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
... بي خيال اون
... مثلا مي خواستم زودتر از اينا بنويسم ... بعدشم گذاشتم براي اول مهر و ...
هرچي هم خواستم بنويسم انقدر غم انگيز شد که نگو ... اينجا هم که نمي شه حرف هاي اين جوري نوشت ! ... درسته !؟
... آدم هميشه نمي تونه به راحتي حرف دلشو بنويسه ... مخصوصا در موقع هايي که دلت زيادي گرفته ... اونم چي !؟ ... بنويسي که بقيه بخونن !؟ ... اونا که اصلا تو رو نمي شناسن ! ... اصلا حرف دلو که نميشه به همه گفت ! ... اصلا اگه بشه آدم بايد بي خيال غم و غصه بشه ...
بابا دنيا ۲ روزه ... ديروزم كه گذشته !!! ![]()
![]()
![]()
![]()
... همون گنده ترين پنجاه تومني دنيا ... مستقيم ، چپ ، راست ، مستقيم ، سمت چپ ... ايناهاش رسيديم : دانشكده فني ... ![]()
![]()
و سلف و سايت و كتابخونه و بوفه و كانون و گروه كوهنوردي و كانون هاي فرهنگي ورزشي هنري علمي سياسي و دخترپسرا و رفتن و اومدنش و ... ![]()
![]()
![]()
... از دست زدن براي انجمن اسلامي که هنوز جرات تخته کردنشو نيافتن ! و هوووو کشيدن براي بسيج ... آي جاتون خالي وقتي اين بچه هاي انجمن حرف مي زدن ... اين قائمي – از دفتر مقام معظم رهبري واقع در دانشگاه تهران !! – واقعا faceاش ديدن داشت ... بچه ها تركونده بودن
... ديگه به اونجا رسيد كه مي خواست حرف بزنه مي گفت : تو رو خدا به حرفام گوش كنيد !!!
... بس كه داشت چرت و پرت مي گفت و مثلا تيكه مينداخت به انجمن
... بچه ها هم كه همه با هم : يا حسين ميرحسين شون به راه بود ... ![]()
![]()
شماها خوبيد !؟ خوشيد !؟ خوش مي گذره !؟
به من كه مي گذره !
... همه چي توووووپ با فاكتورگيري از قسمت درس ! كه هنوز نيومده چه قدر شدن !
و همه تلمبار
... اين هفته هم قراره اولين اردو كوه و با بچه ها بريم ... ![]()
![]()
با كسب رتبه 368 در ريتينگ جهاني – زير 400 – و بالاتر از رقيب نه چندان جدي خودش – دانشگاه شريف
- و دانشكده فني
با رتبه 112 ... امسال – 2009 – ديگه حسابي تركونده
... خودمون مي كنيمش 1رقمي
... درنظر داشته باشيد كه مثلا آمريكا خودش بيشتر از 2000 تا دانشگاه داره و چين بالاتر از 5000 تا و اروپا هم همين طور ...![]()
![]()
... در نهايت : دم همه بچه فني ها گرم ... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
... البته بيشتر تسليت داره ! تا تبريك
ولي خب براي يه عده هم تبريك داره
... بگذريم ! ... فقط براي اون پيش دانشگاهي هاي بدبخت
آرزوي موفقيت مي كنم و اينكه هرچه زودتر امسالشون تموم بشه
و هر رشته و هر دانشگاهي كه دوست دارن قبول بشن
... مخصوصا برا آقا مسعود و عاطفه جون
... عجب سال مزخرفيه
... همش نااميدي و نگراني و فشار و اضطراب
... از سر ما كه ديگه گذشت
... دانشجو شدم
...
... از اين به بعد دفتر خاطره هامو ( http://www.daftarekhatereham.blogfa.com ) آپ مي كنم ... البته نه اينكه از اينجا غافل بشما !
... مي خوام هرچي شد و هرچي دم دستم رسيد ... بنويسم اونجا ... ديگه يه جورايي تا جايي كه ميشه بشه دفتر خاطره هام ... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

و
و خیلی ازکم دیدن نزدیک به یک ماهتون
... خوبید!؟
... خوش می گذره ؟! ... امروز ۲۷ام خرداد ... و با فاصله ۷ روز از کنکور
... همونی که همیشه چقدر دور بود ! ... درکل خوبه که داره تموم میشه ... خوبه که نه ! عالیییییییییه ! ...
حیف یه سال عمر آدم که با این همه اضطراب و فشار می گذره ! ... خیلی مسخره اس ! ... الان می فهمم آدم باید ریلکس باشه ... البته قبول دارم همچینی دست خودمون هم نیست ... تو این ده - بیست روزه ... 3 تا عروسی و 3 تا پاتختی رفتم ... آی ... کیف داد ! ...
( آی : نشان کثرت و صمیمیت با خواننده !!! ) ... جاتون خالی ... سرخوشی هم عالمی داره ها ! ... آزمودم عقل دوراندیش را ... بعد از این دیوانه سازم خویش را
... حالا از 2-3 ماه دیگه : یا یه شروع جدید دارم و یا تکرار قدیم ... به امید دانشجویی و پشت کنکوری نشدن ! ... ![]()
گنه کس نه که تقصیر شماست
ز آسمان هیچ نیایید فرود
آخر از این همه پرواز چه سود ؟
عمر بسیارش از آن گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است
عمر مردار خوران بسیار است
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک شوی بالاتر
باد را بیش گزند است و ضرر
گند زاری بود اندر پس باغ
بوی بد رفته از آن تا ره دور
معدن پشّه ... مقام زنبور
زاغ بر سفره خود کرد نگاه
گفت خوانی که چنین الوان است
لایق محضر این مهمان است
تا بیاموزد از آن ... مهمان پند
دم زده در نفس باد سحر
اینک افتاده در این لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند
گیج شد ... بست دمی دیده ی خویش
یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست زیبایی و آزادی و مهر
دید گردش اثری زینها نیست
هرچه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرت و بیزاری بود
گفت کای یار ببخشای مرا
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار ترا ارزانی
عمر در گند بسر نتوان برد
زاغ را دیده بر او ... مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک همسر شد
نقطه ای بود و دگر هیچ نبود !![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

در پناهش ... که یگانه آرامش بخش عالم است ...![]()
ولی خب باتاخیر 4 روزه باید بهش بگم :
تولدت مبارک ... پایدار باشی ...



![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اين روزها كه مي گذرد ... به چهره ي خود كه در آينه مي نگرم ... نقش سرزندگي نمي بينم ... نقش خوش بي خيالي و آرزومندي ... كمي كه مي گذرد ... چهره ي همه ي آنان را که می بینم ... به ياد مي آورم ... جواني را در عمق نگاهشان نمي بينم ... شور و نشاط و سرخوشی ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پرنده گفت يا گل گفت ؟
خواب بوديم و
هيچكی صدايی نشنفت !![]()
![]()
صدای شاخهها و ريشهها بود![]()
![]()
![]()
بهار ... بهار ...
صدات مياد ... اما خودت كجايی ؟
وا بكنيم پنجرهها رُ يا نه ؟
تازه كنيم خاطرهها رُ يا نه ؟![]()
![]()
![]()
تازهتر از فصل شكفتنم كرد
بهار اومد با يه بغل جوونه
عيدُ آورد از تو كوچه تو خونه![]()
![]()
يه آشنای ساده و صميمی
يه آشنا كه مثل قصهها بود
خواب و خيال ِهمه بچهها بود
يادش بخير ... بچگيا چه خوب بود
آخ كه چه زود قلكِ عيديامون
وقتی شكست ...
خنده به دل مردگي زمين كرد
چقدر دلم فصل بهارُ دوس داشت
وا شدنِ پنجره هارُ دوس داشت![]()
![]()
![]()
منو با حسی ديگه آشنا كرد
يه حرف يه حرف ... حرفای من كتاب شد
حيف كه هَمَش سوال ِبیجواب شد
با يه بغل شكوفهی خيالی![]()
![]()
![]()
بهار ... بهار ...
خاطرههای مونده اونورِ پل
منظرههای مات ِپشت ِشيشه
تو فصلِ بیحوصلگی شكفتن
ما شنيديم ... هر كسی خوابه نشنفت![]()
![]()
![]()
که هرگز نماند به جای ... زمستان اهریمنی ...
بهاران فرا می رسد ... پرستیدنی ...
سراسر همه مژده ایمنی
درین صبح فرخنده تابناک
که از زندگی دم زند جان خاك
بیا با دل و جان پاک ...
همه لحظه ها را به شادی سپار
نوایی هم آهنگ باران برآر![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



