تبليغاتX
نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران


نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران

وایسا دنیا ... من می خوام پیاده شم ...

 

15 آذر 1369 ... ساعت 5 بعداز ظهر ...

به دنيا اومدم !!! ... مثل همه بچه هاي ديگه ... من گريه مي كردم و بقيه مي خنديدند ...

شنيدي ميگن اين ني ني كوچولوها يه چيزي مي دونن و ديدن كه اين آدم بزرگا نديدن !؟ ... همينه ديگه ... اون گريه مي كنه و من و تو كنارش ايستاديم مي خنديم ... فقط اون در اون لحظه مي دونه به كجا پا گذاشته ... فهميده نخواسته دعوتش كردن و اومده ...

آي كه اي كاش اين آدم بزرگا بيشتر مي فهميدند ...

کس نمی داند ز من جز اندکی
وز هزاران جرم و بد فعلی یکی

من همی آن دانم و ستار من
جرم ها و زشتی کردار من ...

هر چه کردم جمله ناکرده گرفت
طاعت ناورده آورده ... گرفت

نام من در نامه ی پاکان نوشت
دوزخی بودم ... ببخشیدم بهشت

عفو کرد آن جملگی جرم و گناه
شد سفیدم ... نامه و روی سیاه

آه کردم چون رسن شد آه من
گشت آویزان ... اندر چاه من

آن رسن بگرفتم و بیرون شدم
شاد و زفت و فربه و گلگون شدم

در بن چاهی ... همی بودم نگون
در دو عالم هم نمی‌گنجم کنون

آفرین ها بر تو بادا ... ای خدا
ناگهان کردی مرا از غم ... جدا

اگر سر هر موی من گردد زبان
شکر های تو نیاید ... در بیان

 

فرصت زندگی یک باره ... بخوای و نخوای داره می گذره و همیشه نتیجه و ثمرش باقی می مونه ... حالا اون وقت ... سال ها بعد برمی گردی می بینی چی کار کردی ؟ ... چی داری ؟ ... کجا هستی ؟ ... همین الان خودتو با یک ماه پیش ... یک سال پیش ... مقایسه کن ... ببین چی کردی و چی باید می کردی و نکردی ... چی داری و چی می تونستی داشته باشی ... کجایی و کجا می تونستی باشی ...

یه بار بیا بشین تو خلوت خودت ... فقط خودت و خودت ... ببین چی می خوای از خودت ... از زندگی ... از آینده ... می خوای در آینده چی باشی ؟ ... 40 سال دیگه کی باشی ؟ ... کجا باشی ؟ ... چی داشته باشی ؟ ... در هر زمینه ای ... می خوای یه آدم پول دار باشی ؟ ... ورزشکار باشی ؟ ... موسیقی دان باشی ؟ ... رئیس جمهور بشی ؟ ... می خوای پروفسور بشی ؟ ... از نظر علمی بالا باشی ؟ ... چی داشته باشی ؟ ... ایده آل های زندگی ات چی ان ؟ ...

بشین فکر کن ... یه قلم و کاغذ بردار ... بنویس ... هرچی که می خوای ... بدون هیچ محدودیت و حد و مرزی ... خودت تنها ... هرکاره ای که می خوای بشی ... هرجای دنیا ... با هرکس ... هر موقعیتی ... بنویس ... فقط بنویس ... 50تا ... 60تا ... 100تا ... هرچی شد ...

بزارش کنار ... دوباره یه زمانی دیگه ... بشین فکر کن ... ایده آل ها و منطق ها ... فکرکن ببین کدوم از اونا واقعیت ان ... واقعا می خوای ... خواسته اصلیت می تونن باشن ... خودتو اون جا و اون جایگاه ببین ... همینو می خوای ؟! ...

ببین بعضی هاشون در تضاد نباشن ... ببین اگه می خوای این کاره بشی و این جایگاهو داشته باشی ... با ارزش های خونواده و زندگی ات متفاوت نیست ... می تونی دوتاشو تامین کنی ؟

حالا اضافه هاشو خط بزن ... اونا که شاید واقعا خواسته ات نباشن ... 20 تا کم شد‌‌ ؟! ... 30تا !؟ ... اصلا کم نشد !؟ ... اونا که می مونن یه دستشون بکن ... این فقط مال خودته ... حالا می خوای 40 سال دیگه این جا باشی ... ببین و فرض کن اون جایی ... این خواسته توه ...

حالا فکرکن ... برا اینکه 40 سال دیگه اونجا باشی ... 30سال دیگه باید کجا باشی !؟ ... چی داشته باشی ؟! ... چی کرده باشی !؟ ... 20سال دیگه چی !؟ ... 10 سال دیگه !؟ ... 1سال دیگه !؟ ... 1ماه دیگه !؟ ... الان بايد كجا باشي !؟ ... الان باید چی کار کنی !؟ ... آره الان ...

از همین امروز شروع کن ... به هرجا و هرچی می خوای برسی ... براش تلاش کن ... از امروز سعی کن ... برو ...  برو آینده و خودتو بساز ... از امروز ... فردا و آن روزت را بساز ... نزار سال ها بعد ... پشیمون باشی ... شکست خورده باشی ... ندونی چی کار کردی و چی خواستی ... نزار 10سال دیگه و 30 سال دیگه ات مثل هم باشه ... اثری از خودت بزار ... وجودت را ثابت کن ...

نزار سال ها بعد ... حسرت بخوری ... زندگی کنی و هیچ نداشته باشی .... ایده آل و رویاهاتو نداشته باشی ... باور كن همه اين حرفا يه تجربه اس ... از يه آدم كه تو نوجووني قرار بود به همه جا برسه و الان در ۴۵ سالگي به هيچ رسيده ... يه كسي به قول خودش شكست خورده ...

ما یه بار زندگی می کنیم ... تصور دیگر هرگز نبودن آسون نیست ... ولی تا وقتی هستی ... باش و زندگی کن ... زندگی را بساز ... آن یار یگانه همراه توست ...

تو در جان منی من غم ندارم
تو ایمان منی ... من کم ندارم

اگر درمان تویی ... دردم فزون باد
اگر عشقی تو ... سهم من جنون باد

تویی ... تنها تویی تو ... علت من
تو ... تو بخشاینده بی منت من

صدایم کن ... صدای تو ترانه است
کلامت ... آیه هایی عاشقانه است

تو را من سجده سجده می‌پرستم
که سر بر خاک ... بر زانو نشستم

 

پیوست 1 : امروز ۲۱ ام آذره ... بايد زودتر آپ مي كردم ... ديگه تقريبا پشيمون شده بودم ولي به عنوان خاطره دلم نيومد  ... بعدا توي آرشيو روز تولدم نباشه !؟   ...  نت اینجا به لطف دوستان داغون بود ... تاریخ یکمی دست کاری شده ...

15 ام ... تولدمه ... يعني بود  ... پارسال این موقع ... واي خدايا  ... زود گذشت ... کاش همیشه زود گذشتن ها ... خوب گذشتن هم باشه ...

... 15 آذر ... تولدمه :ي !!!

پیوست 2 : دست آویزه بیگانه ... آشوب گر ... خودفروخته ... ناآگاه ... فریب خورده ... ای مخل امنیت اجتماع ... روشن فکرنما ... شرور ... جاسوس ... اوباش ... دانشجو روزت مبارک ...

اینجا دانشگاهو ترکوندن ... كلي گرفتن و زدن و بردن و...  ... كلاسا كلا كنسله ... اعتراض و اعتصاب كلاس نرفتن برا آزادي اون بچه هايي كه بي گناه گرفتنشون ... براشون دعا کنید ...

... لذت داشتن یه دوست خوب ... توی یه دنیای بد ...

مثل نوشیدن یه فنجون قهوه گرم زیر برفه ...

درسته که هوا رو گرم نمی کنه ... ولی وجودتو دلگرم می کنه ...

مثل همیشه ... مثل گذشته ... مثل حال ... مثل آینده ...

منتظر سلام های گرم تون هستم ... در پناه آن یار یگانه ...

 

نوشته شده در یکشنبه 15 آذر1388ساعت 17:0 توسط یگانه کوچولو| |

کاش هميشه اول از دونستن حقيقت راجع به يه چيزي ... يه اتفاقي ... يه کسي ... مطمئن مي شديم ... بعد راجع بهش حرف مي زديم ... و نظر مي داديم ...

کاش مي دونستيم ... ممکنه ... با هر کلمه و ترکيب ساده ي ما ...

دل يه آدم ... توي يه لحظه ... خرد بشه ...

کل عمر فرصت برا فکر کردن داريم ...

کاش قبل از حرف زدن هم ... فرصتي براي فکر کردن مي ذاشتيم ...

کاش قبل از حرف زدن ... قدري هم فکر مي کرديم ...

کاش منم مي تونستم مثل "کوروش" با يه عمل ... قلبمو با قلب يه آدم کوچولو عوض کنم ...

با يه پاک و معصوم کوچولو ... با يه قلب که فقط پاکي داره و مهربوني و عشق ...

 

 خدايا ... شايد ... آن روزي که مرا آفريدي ... در حال خود نبودي ...

شايد ... نخواستي بندگان پاکت بگويند، خدا همه را پاک مي آفريند ... شايد ...

نميدانم ...

اما ميدانم که من لايق خدايي چون تو نيستم ...

چه بي مهابا دل بندگان پاکت را ميشکنم ... وچه بي ملاحظه گناه ميکنم ...

نميدانم چه بگويم ...

 آنقدر خجلم که ...  حرفي براي گفتن ندارم ...

خدايا ...

چرا آفريدي مرا ... !؟

دوست داشتي ندامتم را ببيني ؟ ...

... دوست داشتي ناله هايم را بشنوي ... ؟

 ... دوست داشتي اشک هايم را نظاره کني !؟ ...

پس ... ببين و بشنو ...

پس بشنو ناله هاي بي صدايم را ... و ببين سيلاب اشکم را ...

اما ببخش مرا ... که لايق خدايي چون تو نيست ...

اما بدان من جز تو کسي را ندارم  تا بپذيرد مرا ... مرا به خودم وا مگذار ...

بخودت قسم ... طاقت امتحان ندارم ...

اي بزرگ تر از هر چه بزرگ ... و ... اي بخشنده تر از هر بخشنده ...

در پناهش ...

 

با تشکر ويژه از دوست عزيزم "عاشق ناشناس بهار" ... حتما يه سری بزنيد ...

   http://bahareshadiyam12.blogfa.com/          

نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386ساعت 0:0 توسط یگانه کوچولو| |

 ديشب داشت بارون مي اومد ...

 تا صبح بيدار بودم ... صداي بارون و بوي بارون ... هم پاي بارون گريه کردم ...

 انقدر دلم پر بود که ... دوباره همه چيز ريخته به هم ...  چقدر همه چيز دلگير شده

 گل من ... حالش خوب نيست ... به من که چيزي نمي گه ...

 بچه ها ... براش دعا کنيد ... دعا کنيد حالش خوب بشه ...

 

 

                            به اميد ياريش ...

 

نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 13:43 توسط یگانه کوچولو| |

من که مي ترسم از هجرت دوست

 کاش مي دانستم ...

                         روزگاري که به هم نزديکيم، چه بهايي دارد

 کاش مي دانستم ...

               که چرا مرغ مهاجر، وقت پرواز

                                              به خود مي لرزد ...

 

 گفتي دوستت دارم و رفتي ... من حيرت کردم ... از دور سايه هايي غريب مي آمد از جنس دل تنگي و اندوه و غربت و تنهايي و شايد عشق ... با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت ... گفتم دگر عشق را نمي خواهم ... ترسيدم و گريختم ... رفتم تا پايان هرچه که بود و گم شدم ... و اين ها پيش از قصه ي لبخند تو بود ...

جاي خلوتي بود ... وسط نيستي ... گفتي :"هستم" ... نگريستم ... اما چيزي نبود ... گفتم :"نيستي" ... باز گفتي :"هستي" ... بر خود لرزيدم و در دل گفتم : نه ! نيستي ... اين جا جز من کسي نيست ... بعد انگار گرماي تو در دل ام ريخت ... من داغ شدم ... گر گرفتم تا گيج شدم ... بعد لبخند زدي و من تسليم شدم ... گفتم:"هستي ! تو هستي ! اين من هستم که نيستم ." گفتي :"غلطي" ... واين هنوز پيش از قصه ي دست هاي تو بود ...

... و هر چه فکر مي کنم نمي توانم بفهمم، چه طور شروع شده بود ... تنها چيزي که لا به لاي تصاوير مبهم و آشفته ي ذهنم به خاطر مي آورم اين است که وسط حل مساله «سقوط آزاد اجسام» بودم ...

وچه مساله ي پيچيده اي ... حتي بدون توانايي نوشتن داده های مساله ...

چه با شتاب آمدي ! در زدي ... گفتم :"برو" ... اما نرفتي و باز کوبه در را کوبيدي ... گفتم :"بس است ، برو! " ... گفتم :"اين جا سنگين است و شلوغ . جا براي تو نيست." ... اما نرفتي ... نشستي و گريستي ... آن قدر که گونه هاي من خيس شد ... بعد در را گشودم و گفتم :" نگاه کن اينجا چه قدر شلوغ است ؟" ... وتو خوب ديدي که آنجا چه قدر رياضي و هندسه و جبر و فلسفه و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و نقاله و کامپيوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهايي و بغض و زخم و ياس و دل تنگي و اشک و گناه و گناه و گناه و آشوب و مه و تاريکي و سکوت و ترس درهم ريخته بود و دل گيج گيج بود."

ودل سياه و شلوغ و سنگين بود ... گفتي :"اينجا رازي نيست ." ... گفتم : راز !؟ ... گفتي : من رازم ... وآمدي تا وسط خط کش ها ... من به التماس افتادم ... توچه سبک مي خنديدي ... من اما ... همه ي وجودم به سختي مي گريست ...

بعد چشم ها ... جادو کردند ... گويي طوفاني غريب درگرفت ... آن چنان که نزديک بود، دل از جا کنده شود ... ومن آسوده ... با خيال هيچ ... درهم ريختگي حرف ها و فلسفه ها و کتاب ها و کاغذها و ياس ها و تاريکي ها و گناهان و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم و دل تنگي را مي نگريستم ...

وچون کاغذ پاره اي در آغوش طوفان گم ...

«هر جسمي حالت سکون يا حرکت مستقيم الخط يکنواخت خود را ادامه مي دهد مگر آنکه نيرو يا نيروهايي از خارج بر آن اثر کند.»

وآن گاه نيرويي اثر مي کند ... «براي هر نيرويي، واکنشي است برابر با آن ولي درخلاف جهت آن» ... بدون آنکه اهميت بدهي ... حضور نيرو را بدون ترس از واکنش آن، مي پذيري ...

«براي آنکه جسمي به حال تعادل باشد، بايد برآيند نيروهاي وارد بر آن صفر شود.»

وسعي بيهوده براي صفر کردن آن ... نتيجه مي دهد ؟ ... افسوس ! ...

«وقتي جسمي بدون سرعت اوليه دراثر وزن خود سقوط کند، سرعت آن لحظه به لحظه افزايش مي يابد.»

و آنگاه تو ديگر از آن خود نيستي ... گويي چيزي مثل يک آسمان خراش 17 طبقه در تو فرو مي ريزد و کسي اما صداي آن را نمي شنود ...

رفتن ات ... آمدن ات ... خنده ات ... گريه ات ... آشتي ات ... قهرت ات ... عشق ات ... نفرت ات ... دوري ات ... نزديکي ات ... وصال ات ... فراق ات ... صدات ... سکوت ات ... يادت ... فراموشي ات ... مهرت ... کينه ات ... خواندن ات ... و اصلا بودن و نبودن ات ... سنگين است ... سنگين است ... سنگين است ...

بايد بگويم :« اتفاق تو از همان روز اول نبايد مي افتاد و حالا که افتاده است ديگر نمي توان آن را پاک کرد يا فراموش کرد ... اما شايد پاک کني باشد تا مرا براي هميشه پاک کند.» ...

 

وامروز سالي ديگر تمام شد ... واحساس گذشت زمان با سال هاي پوچ ...

اگر تقويم 15 آذر نداشت ... اگر پاک کن آن را پاک مي کرد ...

واي کاش پاک کن آن را پاک مي کرد ... اما نکرد ...

وحال ... امروز روز تولد من است ... امروز روز بهار من است ... آغاز سالي جديد برا من است ... وآغاز هر بهاري، تغييري از زمستان است ... اي کاش بهاري تازه شدم ... بايد بهاري تازه شوم ...

 

در پناه آن يگانه ی پاک ...

 

نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 0:0 توسط یگانه کوچولو| |

کاروان رفته بود و ديده ي من

                                  هم چنان خيره مانده بود به راه

خنده مي زد به درد و رنجم اشک

                                 شعله مي زد به تار و پودم آه !

او سفر کرد و کس نمي داند،

                                 من در اين خاکدان چرا ماندم ؟

آتشي بعد کاروان ماند،

                                من همان آتشم که جا ماندم !

 

اصلا صداقت تو دنياي آدم بزرگا ... ديگه معني نداره ... من عاشق بچه هام ... اون کوچولو هايي که همه دنياشون مامانشون و عروسکاشونن ... عجب دنيايي دارن ... صاف و صادق ... نه دروغ دارن ... نه دو رويي ... نه ظاهر و تيپشون براشون مهمه ... نه بالا و پايين ابروهاشون ... يه دنياي کوچولو که همش مهر و محبت و دوستي و صداقته ...

واي خداي من ... چرا من دختر شدم ... چرا ... يه زماني از وجود پسرا خوشم مي اومد ... چون نمي شناختمشون ... دوست داشتم پسر باشم ... ولي الان از پسرا هم بدم مي آد ... از شخصيت هاشون بدم مي آد ...

اصلا چرا من آدم شدم ... چرا يه انسان به دنيا اومدم ... اگه يه چيز ديگه بودم ... حيوون ... گياه ... گل ... جونور ... هر چيزي جز اين وجودي که اسمشو گذاشتن انسان ... انسان هايي که هيچ بويي از انسان بودن و انسانيت ندارن ...

سرشار شدم ... سرشار از تهي بودن ... بي هدف ... بي وجود ... فقط دارم، مي رم ... چون زمان داره ميره ... به کجا چنين شتابان ؟! ...

 

راستي ... هنوز کسي هست که راست بگه ... هنوز کسي هست که حرفي رو حتي به ضرر خودش ولي راستشو بگه ...

چقدر تا وجود آدميت فاصله گرفتيم ...

نا شکري نباشه ... ولي کاش ... من، من نبودم ...

 

 

بچه ها دلم زيادی پر بود ... خيلی نوشتم ... تو ادامه مطلب گذاشتمش ... چون خيلی زياده و فکر نکنم کسی بره اونجا و اونا رو بخونه ... ولی به هر حال اگه کسی اونورا هم رفت ... خيلی خوشحال ميشم ...

دوستون دارم ... منتظر سلام های گرمتون هستم ...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت 13:41 توسط یگانه کوچولو| |

چه قدر دوست داشتم تمام دلتنگي هاي اين روز ها را با كسي تقسيم مي كردم ... ويا كسي بود ... براي گوش دادن و درد دل كردن ... بماند كه آنقدر فاصله زياد شده ... كه هرچه فرياد مي زنم ... گويا ... صدايم را ... نه تو مي شنوي ... و نه هيچ كس ديگه ...

سلام ... خوبيد ؟ ... شرمنده ... من بازم يه مدتي نتو تعطيل کرده بودم ... مهرتون مبارک  ... وطاعات وعباداتتون مقبول ... يکمي گنده گنده شد ...!!! ... حالا از اين حرفا گذشته ... قدرشب هاي قدر هم بدونيد  ... باور کنيد، اين شبا هرچي بخوايد، بهتون ميده ... نخنديد ... شايدهم مسخرتون بياد ولي من که واقعا به اين رسيدم ... اون چيزي که ازته دل مي خوايد رو بهش بگيد ... بي جواب نمي مونيد ... قبول داريد مهربون ترينه ؟ ...

هميشه هست ... هميشه پيشته ... وهميشه به حرفات گوش ميده ... تورو فقط به خاطر خودت مي خواد ... به خاطر وجودت ... هرچي بهش بگي ... هرچي ازش بخواي ... به حرفات گوش ميده ... اون وقت، ما آدم ها، هميشه طلب کاريم ... هميشه وقت نيازهامون ... وقت دلتنگي هامون ... وقت تنهايي هامون ... بهش رو مياريم ... اون موقع ها ميشيم بنده ي مخلصش ... ! ... ولي ... ولي بازم روش بازه ... ولي بازم لبخند مي زنه ... بازم همرات مي مونه ...

الان مگه ميشه کسي رو پيدا کرد که به حرفات گوش بده ؟! ... حرفات براش ارزش داشته باشه !؟ ... اگه بشيني باهاش صحبت کني ... حرف دلتو ... پاک پاک ... صاف صاف ... بهش بگي، نخنده ... ؟! ... به خدا ديگه نيست ... ولي اونه ... اونه که همراه بي همتاست ...

 

نيمه شب بود وغمي تازه نفس

ره خوابم زدو ماندم بيدار،

ريخت از پرتو لرزنده ي شمع

سايه ي دسته گلي بر ديوار،

                                                  همه گل بود ولي روح نداشت

                                                 سايه اي مضطرب و لرزان بود،

                                                 چهره اي سرد و غم انگيز و سياه

                                                 گوييا : مرده ي سرگردان بود،

 شمع خاموش شد از تندي باد

اثر از سايه به ديوار نماند !

کس نپرسيد کجا رفت؟ که بود؟

که دمي چند در اينجا گذراند ؟              

                                                اين منم خسته در اين کلبه ي تنگ

                                                جسم درمانده ام از روح جداست ؟

                                                من اگر سايه خويشم يا رب !

                                               روح آواره ي من کيست ؟ کجاست؟

 

به زودي دوباره ميام ... سلام که يادتون نمي ره ... التماس دعا ...
نوشته شده در یکشنبه 8 مهر1386ساعت 14:45 توسط یگانه کوچولو| |


Design By : Night Skin