تبليغاتX
نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران

نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران

وایسا دنیا ... من می خوام پیاده شم ...

 

سلام ... اولا  و و خیلی ازکم دیدن نزدیک به یک ماهتون  ... خوبید!؟  ... خوش می گذره ؟! ... امروز ۲۷ام خرداد ... و با فاصله ۷ روز از کنکور  ... همونی که همیشه چقدر دور بود ! ... درکل خوبه که داره تموم میشه ... خوبه که نه ! عالیییییییییه ! ...   حیف یه سال عمر آدم که با این همه اضطراب و فشار می گذره ! ... خیلی مسخره اس ! ... الان می فهمم آدم باید ریلکس باشه ... البته قبول دارم همچینی دست خودمون هم نیست ... تو این ده - بیست روزه ... 3 تا عروسی و 3 تا پاتختی رفتم ... آی ... کیف داد ! ...  ( آی : نشان کثرت و صمیمیت با خواننده !!! ) ... جاتون خالی ... سرخوشی هم عالمی داره ها ! ... آزمودم عقل دوراندیش را ... بعد از این دیوانه سازم خویش را  ... حالا از 2-3 ماه دیگه : یا یه شروع جدید دارم و یا تکرار قدیم ... به امید دانشجویی و پشت کنکوری نشدن ! ...

پشت یه کتاب ( دیفرانسیل و انتگرال 2 و شیمی 2 اندیشه سازان – این البته شد 2 تا کتاب ) یه متنی دیدم ... خیلی به نظرم جالب اومد ... با یکمی تلخیص و تحریف ! گذاشتمش ... جبران خلیل جبران ... شاعر لبنانی ... از «جوانی و امید» می گوید ... از آنجا که روح شاعر ... به ژرفنای هستی دسترسی دارد ... حقیقتی که آشکار می کند ... اختصاص به زمان ومکان خاصی ندارد ... پس بیایید لحظه ی کنکور را فراموش کنیم ... و روح خود را به دست کلمات جبران خلیل جبران بسپاریم :

«جوانی» از کنارم گذشت ... و من او را دنبال کردم ... تا به پهنه ای دور دست رسیدیم ... در آنجا او ایستاد ... و به ابرهایی خیره شد که چون گله ای از گوسپندان سپید ... بر فراز افق پیش می خزیدند ... آنگاه او به درختان خیره شد ... که شاخه های برهنه شان چنان به آسمان اشاره داشتند که گویی به درگاه آسمان نیاز می آوردند ... تا برگ هایشان را باز گرداند ...

و من گفتم: « جوانی ... ما اکنون کجا هستیم؟ »

پاسخ داد: « ما در سرزمین شگفت زدگی هستیم ... بنگر ... »

و من گفتم: « بیا برگردیم ... این جایگاه دلتنگی آور ... مرا می ترساند ... و چشم انداز ابرها و درختان برهنه ... دلم را به اندوه می کشد. »

و او پاسخ داد: « بردبار باش ... سرگشتگی آغازه ی دانش است. » ...

آنگاه به گرد خويش نگريستم ... و پيکری را ديدم ... که شکوهمندانه به سويمان می آمد ... پرسيدم :" اين زن کيست؟ "

جوانی پاسخ داد : " او ملپومن (Melepomene) ... دختر زئوس و خدايگان تراژدی است."

فرياد برآوردم : " اوه ... جوانی شاد ... در حالی که تو کنار من هستی ... تراژدی از من چه می خواهد؟ "

و او پاسخ داد :" او آمده تا زمين و اندوه هايش را به تو نشان دهد ... زيرا کسی که به "اندوه" نگاهی نيفکنده باشد ... هرگز "شادمانی" را نخواهد ديد."

آنگاه آن روح بر چشم هایم دستی نهاد ... دستش را که برداشت ... دیدم "جوانی" رفته و من تنها هستم ... ناله کردم : "دختر زئوس ... جوانی کیست ؟ " ... ملپومن پاسخ نداد ... اما مرا زير بالهايش گرفت ... و برفراز کوهی بلند برد ... از آن بالا ... زمين و همه ی چيزهايش را ديدم ... که چون برگ های يک کتاب گسترده بودند ... و روی آنها رازهای گيتی نقش شده بود ... چيزهای اندوه آوری ديدم :

فرشتگان خوش بختی با اهريمنان تيره بختی می جنگيدند ... و ميان آنها "آدمی" ايستاده بود ... که برای هدفش ... روز و شب تلاش می کرد ... ولی دمی از اندوه کشيده می شد  ... و دمی از نوميدی ... درحالی که با شاهد موفقيت و رستگاری فاصله ای نداشت ...

ديدم که بيزاری و مهر با دل آدمی بازی می کنند ... مهر داشت گناه آدمی را می پوشاند  ... و او را با شراب سرسپردگی و ستايش از خود بی خود می کرد ... در حالی که بيزاری او را برمی انگيخت ... و چشمانش را بر نگرش "راستی" می بست ...

در دوردست ها ديدم که دشت های دل انگيز از اندوه های آدمی می گريند ...

کشيش ها را ديدم ... که چون روبهان نيرنگ باز ... کف بر دهان داشتند ... و واعظان را ديدم که با ستايش به آسمان ها خيره شده بودند ... در حالی که دل هايشان در گودال آزمندی زير خاک شده بود ...

و آدمی را ديدم ... که برای رهايی سوی "دانايی" ناله سر میداد ... اما دانايی ناله هايش را نمی شنيد ... زيرا که آدمی او را که در خيابان های شهر با وی سخن گفته بود ... خوار کرده بود ...

تهی دست بيچاره را ديدم ... که تخم می کاشت ... و زورمند را که برداشت می کرد ... و زور و قانون را که پاسداری می کردند ...

دزدهای "نادانی" را ديدم که گنج های دانش را غارت می کردند ... در حالی که نگاهبانان روشنايی در خواب ژرف خمودگی خفته بودند ...

و آزادی را ديدم ... که تنها گام می زد ... به درها می کوبيد ... و سرپناه می خواست ... اما هيچ کس خواهان شنيدن خواهش هايش نبود ...

اين ها همه را که ديدم ... با درد ناله برآوردم : "اوه ... دختر زئوس ... آيا زمين به راستی اين است ؟ آدمی اين است ؟ "

با آوايی آرام و پر درد ... پاسخ داد : "آنچه می بينی ... راه روح است ... راهی که با سنگ های تيز و خاره های گزنده فرش شده ... اين تنها سايه ی آدمي است ... اکنون شب است ... اما درنگ کن ! ... سپيده به زودی خواهد آمد ! "

آنگاه به آرامی دستش را روی چشمانم گذاشت ... و چون آن را برداشت ... اوه ! ... جوانی داشت باز هم کنارم راه می رفت ... در حالی که پيشاپيشمان "اميد" گام می زد و راه را نشان می داد."

هنگامی که در راه هدفی سخت ... تلاش و کوشش می کنیم ... بیم آن هست که هر لحظه از سرگشتگی، اندوه ونومیدی به تنگ آییم ... و فراموش کنیم که این سه ... ملازمان راه روح هستند : « راهی که همواره با سنگ های تیز وخارهای گزنده فرش شده » ...

و بالا تر از آن ...  ممکن است فراموش کنیم که موفقیت در کنکور ... گرچه هدفی است بزرگ ... اما تلاش ما برای بازکردن راهی به «خوب» و «انسانی» زندگی کردن ... هدف بزرگتری است ... تلاش برای کسب دانش و نهراسیدن از سرگشتگی، اندوه و نا امیدی است ... که از ما انسانی دیگر می سازد ... پس کنکور به ما فرصتی می دهد تا انسان بودن را ... در میانه ... از شب تیره تمرین کنیم ... چه بسا که این تمرین ... مستقل از نتیجه اش ... به ما کمک می کند ... تمام عمر انسان بمانیم ... نه به خاطر یه تست و نکته بی ارزش که ما یاد گرفتیم و نکنه شاید دوستمون هم یادش بگیره، به هم دروغ بگیم و چند رو باشیم ...

البته باید از یه طرفی هم خوشحال باشیم ... چون درون واقعی دوروبریامونو دیدیم ... خوب و بد و شناختیم ... اگه هم تنها شده باشیم، بازم عالیه ! ... تنهایی به از با هرکس بودنه ...

بنابراین ... بیایید به جای اینکه از شر کنکور حرف بزنیم ... قدر کنکور را بدانیم ... به جای اینکه خود را در گندزار رتبه و نمره و نتیجه و جاه طلبی و... غرقه کنیم ... از آن در راستای شناخت عمیق تر زندگی و انسانیتمان بهره جوییم ...

آری ... چون زاغ در گندم زاری زندگی کردن از هر خسی برمی آید ... برای اینکه از گندم زار پستی و فریب و پلشتی و آز و نیاز درآییم ... باید چون عقاب ... چشم به افق بالاتری دوخته باشیم ... گرچه در این میان ... زاغ ممکن است ... عقاب را به خاطر عمر کوتاهش شماتت کند و به او بگوید :

عمرتان گر که پذیرد کم و کاست
گنه کس نه که تقصیر شماست
ز آسمان هیچ نیایید فرود
آخر از این همه پرواز چه سود ؟

زاغ را میل کند دل به نشیب
عمر بسیارش از آن گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است
عمر مردار خوران بسیار است

بادها کز ز بر خاک وزند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک شوی بالاتر
باد را بیش گزند است و ضرر

زاغ ممکن است از "خوان گسترده و الوانی" خبر دهد ... و عقاب را به استفاده از آن فراخواند ... اما هنگامی که چنین چیزی اتفاق می افتد ... و عقاب در پی زاغ می رود :

آنچه زان زاغ همی داد سراغ
گند زاری بود اندر پس باغ
بوی بد رفته از آن تا ره دور
معدن پشّه ... مقام زنبور

هر دو همراه رسیدند از راه
زاغ بر سفره خود کرد نگاه
گفت خوانی که چنین الوان است
لایق محضر این مهمان است

رفت و بنشست و بخورد از آن گند
تا بیاموزد از آن ... مهمان پند

آیا عقاب پند می گیرد !؟

آیا وسوسه ی عمر دراز او را به گندزار می کشاند ؟

عمر در اوج فلک برده بسر
دم زده در نفس باد سحر
اینک افتاده در این لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند

دلش از نفرت و بیزاری ریش
گیج شد ... بست دمی دیده ی خویش
یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست زیبایی و آزادی و مهر

دیده بگشود و به هر جا نگریست
دید گردش اثری زینها نیست
هرچه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرت و بیزاری بود

بالاخره عقاب تصمیم خود را می گیرد :

بال بر هم زد و برجست ز جا
گفت کای یار ببخشای مرا
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار ترا ارزانی

سال ها باش و بدین عیش بناز

تو و مردار ... تو و عمر دراز

گر در اوج فلکم باید مرد
عمر در گند بسر نتوان برد

شهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را دیده بر او ... مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک همسر شد

لحظه ای چند در این لوح کبود
نقطه ای بود و دگر هیچ نبود !

شما تصمیم خود را گرفته اید؟ ... خوش به حالتان ... که زندگی این فرصت را در اختیارتان قرار داده که برای انسان بودن و انسان ماندن تلاش کنید ... اهداف والایتان را به مقایسه خود با دیگران ... زندگی کردن برای جلب نظر دیگران ... یا افتادن در گرداب امواج اجتماعی نظیر کنکور نیالایید ... در مسیرعروج روحتان ... شکست یا پیروزی ظاهری ... در اموری این چنین ... اهمیتی ندارد ... چه بسا شکست ها که بینش انسانی آدمی را ... عمق بخشیده و او را در مسیر انسانیت به اوج سوق داده ... و چه بسیار پیروزی ها که انسانیت او را به باد فنا داده است ... افق دور را ببینید وبپرید ...

مبارک باد

           و بالاتر باد

                      و پاینده باد پروازتان !

 

من ۲ روز دیگه میرم سفر ... یکی دو روز بعد کنکور برمی گردم ...

عاجزانه ! التماس دعا ...

امیدوارم هرکسی به اون چیزی که می خواد برسه ...

به امید موفقیت و دانشجو بودن چند ماه دیگه ... Balloons

  در پناهش ... که یگانه آرامش بخش عالم است ...

 

به خدا نمی گم یه مشکل بزرگ دارم ... به مشکل می گم : من یه خدای بزرگ دارم ...

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 0:0 توسط یگانه کوچولو| |

 

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود ... من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم ... اسمش كايل بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد ...

با خودم گفتم : ” كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره ؟ حتما خيلي بي حاله ! "

من براي آخر هفته ام برنامه‌ ريزي كرده بودم :

مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها ...

بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم  ... همين طور كه مي رفتم ... تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند ... كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاك ها افتاد ... عينكش افتاد و من ديدم چند متر اون طرفتر، ‌روي چمن ها پرت شد ... سرش را كه بالا آورد ... در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم ... بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و به طرفش دويدم ... در حالي كه به دنبال عينكش مي گشت ... ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم ...

همين طور كه عينكش را به دستش مي‌دادم ... گفتم: ” اين بچه ها يه مشت آشغالن ! “

او به من نگاهي كرد و گفت: ” هي ، متشكرم ! “ ... و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند ... از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاس گزاري قلبي بود ... من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم : كجا زندگي مي كنه ؟ ... معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند ... ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم ؟ ... او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود ... پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم ... ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم ...

او واقعا پسر جالبي از آب درآمد ... من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند ؟ ... و او جواب مثبت داد ...

ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم ... و هر چه بيشتر كايل را مي شناختم ... بيشتر از او خوشم مي‌آمد ... دوستانم هم چنين احساسي داشتند ...

صبح دوشنبه رسيد و من دوباره كايل را با حجم انبوهي از كتابها ديدم ... به او گفتم : “ پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني ...‌ با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري ! “ ... كايل خنديد و نصف كتاب ها را در دستان من گذاشت ...

در چهار سال بعد ... من و كايل بهترين دوستان هم بوديم ... وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم ... هر دو به فكر دانشكده  افتاديم ... كايل تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك ...من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند ... مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد ... او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم ...

كايل كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند ... من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم ...

من كايل را ديدم ... او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند ... حتي عينك زدنش هم به او مي آمد ... همه‌ي دخترها دوستش داشتند ... پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم !

امروز يكي از اون روزها بود ... من مي ديدم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است ... بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم : ” هي مرد بزرگ ! تو عالي خواهي بود ! “ ...

او با يكي از اون نگاه هايش – همون نگاه سپاس گزاری واقعی - به من نگاه كرد ... و لبخند زد: " مرسي " ...

گلويش را صاف كرد ... و صحبتش را اين طوري شروع كرد : " فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند تا اين سال هاي سخت را بگذرانيد ... والدين شما، معلمانتان، خواهر و برادرهايتان و شايد يك مربي ورزش ... اما مهم تر از همه ... دوستانتان...

من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن ... بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد ... من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم"

من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم ... در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد ... به آرامي گفت كه در آن تعطيلات اخر هفته قصد داشته خودش را بكشد ... او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا وسايل او را به خانه نياورد ... كايل نگاه سختي به من كرد  ... و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد ...
او ادامه داد : ” خوشبختانه ... من نجات پيدا كردم ... دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث ... باز داشت. "

من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد ... گوش مي دادم ... در حالي كه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد ... پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند ... و لبخند مي زدند ... همان لبخند پر از سپاس ... من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم ...

هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد ... با يك رفتار كوچك ... شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد : براي بهتر شدن يا بدتر شدن ... شکستن قلبی کوچک و یا ترمیم قلبی شکسته و تنگ ...

خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكل هاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم ... دنبال خدا ... در وجود ديگران بگرديم ...

حالا شما دو راه براي انتخاب داريد :

۱. اين نوشته را به دوستانتان نشان دهيد ...

۲. يا آن را پاك كنيد ... گويي دلتان آن را لمس نكرده است ...


" دوستان واقعی ...‌

فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند مي كنند ...

زماني كه بال هاي شما به سختي به ياد مي‌آورند ... چگونه پرواز كنند "

 

من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم ...

 

هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد ...

ديروز ... به تاريخ پيوسته ...

فردا ... رازي است ناگشوده ...

اما امروز يك هديه است ...

پس بیهوده از دستش نده ...

مثل همیشه منتظرتون هستم ... شاد و پیروز و موفق باشید ... در پناه آن یگانه بی همتا ...

با تشکر ویژه از دوست خوبم آقا مرتضی : http://mortezaramazani.blogfa.com  

بچه ها 

فردا سنجش دارم ... اولین مرحله جامع سنجش ... برام دعا کنید ... نتیجه ش خیلی  مهمه ...

 

نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 0:0 توسط یگانه کوچولو| |

 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

               ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی ...

                      روز و شب تنهاست

                      با سکوت پاک غمناکش …

ساز او باران ... سرودش باد ...

                        جامه اش شولای عریانی است ...

چشم در راه بهاری نیست ...

     گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد ...

          ور به رویش برگ لبخندی نمی روید ...

               باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟

باغ بی برگی ...

  خنده اش خونی است اشک آمیز

                                                     پادشاه فصل ها ... پاییز ...

 

پادشاه فصل ها ... پاییز ...

 

نوشته شده در شنبه 23 آذر1387ساعت 0:0 توسط یگانه کوچولو| |

سلام ... خوبید !؟ ...

شرمنده که چند روزی نبودم و نتونستم جوابتونو بدم ... ولی به یادتون بودم ...

 آهنگ جدید کامران و هومن و شنیدید !؟ ... خیلی خوشگله ...

 

دفتر خاطراتمو ... هر شب ورق می زنم

اسم تو ... تو هرصفحه شِ ... میخونم و می شکنم

خالکوبی کردم اسم تو ... روی تمام بدنم

تا باورت شه ... اونی که هر لحظه یادته ... منم

هرکی می پرسه حالمو می گم ... همه چیز عالیه

هیچ کی نمی دونه چقدر ... جای تو اینجا خالیه

حالا می فهمم خالی ... یعنی چه حس و حالی

خالی یعنی بی تو ... بی تو یعنی خالی

خالی یعنی بی تو ... بی تو یعنی خالی

 

فکر می کنم ... نبودنت عادی میشه فردا برام

فردا میاد ...

باز می بینم ... هیچی به جز تو نمی خوام

با هیچکی حرف نمی زنم ... هیچ جکی خنده دار نیست

بعد هر زمستونی ... معلومه که ... بهار نیست

هر کی می پرسه حالمو ... می گم همه چیز عالیه

هیچکی نمیدونه چقدر ... جای تو اینجا خالیه

حالا میفهمم خالی ... یعنی چه حس و حالی

خالی یعنی بی تو ... بی تو یعنی خالی

خالی یعنی بی تو ... بی تو یعنی خالی

دفتر خاطراتمو ... هر شب ورق می زنم

اسم تو ... تو هر صفحه شِ ... می خونم و می شکنم

 

تا سلامی دوباره ...

به نامش ... به یادش ... در پناهش ...

نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 0:0 توسط یگانه کوچولو| |