تبليغاتX
نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران

نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران

وایسا دنیا ... من می خوام پیاده شم ...

 

سال ها تاريخ شمسي گشت و گشت

شادمان شد تا شنيد اين سرگذشت

روز ميلاد امام هشتم است

هشت هشت جمعه هشتاد و هشت

... ميلاد امام رضا (ع) مبارك ...

من هم آن روزها را پشت سر گذاشته ام

... روزهاي الزام ها و بايدها ...

روزهاي زندگي دوگانه :

در خانه به گونه اي بودن و بيرون از خانه تظاهر به آنچه ديگران مي پسندند

امروز اگر خسته ام ...

امروز اگر تحمل كوچكترين ناملايمي را ندارم ...

اين تحفه شايد يادگار آن روزها باشد ...

 

ولي مي دانم هر شبي را پاياني است

و به اميد پايان شب ها ...

 

در مرام ما اسيران ... عاشقي رسمي ندارد

دوستي را مي پرستيم ... چون كه پاياني ندارد

مثل هميشه ... منتظر سلام هاي گرمتون هستم

به نامش ... به يادش ... در پناهش ...

 

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 0:0 توسط یگانه کوچولو| |

 

چیست ... چیست ... چیست ... ای یگانه ترین یار ؟

سکوت چیست ... به جز حرف های نا گفته ...

من از گفتن می مانم ...

اما زبان گنجشکان ...

زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست

زبان گنجشکان ... یعنی : بهار ... برگ ... بهار ...

زبان گنجشکان ... یعنی : نسیم ... عطر ... نسیم ...

فواره های سبز ساقه های سبک بار ... شکوفه خواهد داد

 ای یار ... ای یگانه ترین یار ...

ایمان بیاوریم به آغاز فصل  سرد ...

 

دیشب یکی برام sms زد :

   -  جواب سوال میدی !؟

   -  بپرس ... از چی ؟!

   -  جبر و احتمال ...

تا می خواست بپرسه ... یه کمی به اسمش فکر کردم : جبر و احتمال !!! ... دو کلمه جالبی هستن ؟

جبر و احتمال یکمی درباره اش فکر کنید ... من فکر می کنم این دو کلمه تصادفی کنار هم قرار نگرفته اند ... اگر کمی با دقت تر به خودمون، آدم ها، دنیا و به طور کلی زندگی نگاه کرده باشیم ... این قضیه ی «جبر» حتماً سراغتان آمده است ... منظورم جبری که در ریاضی می خوانیم نیست ... نه ! ... منظور همان بحث معروف «جبر و اختیار» است ... این که بالاخره ... کجای این جهان ایستاده ایم ... و چقدر سرنوشتمان دست خودمان است ... زندگی ما چگونه رقم خورده است ... و در آینده چگونه رقم خواهد خورد ؟ ... آیا برخی حوادث کوچک و آیا بعضی از همین اتفاقات ساده ی روزمره ... نمی تواند باعث شود که به ناگاه مسیر زندگی ما عوض شود ؟ ...

توی مقدمه یه کتابی خونده بودم که نویسنده گفته بود :

«کریشتف کیشلوفسکی» فیلم سازی است که من فیلم هایش را خیلی دوست دارم ... بیشتر فیلم هایش را دیده ام و از آنها چیز یاد گرفته ام ... حتی شاید اگر بگویم فیلم هایش نگاه من را نسبت به هستی عوض کرده است ... زیاد بی راه نگفته باشم ... کیشلوفسکی تقریباً در همه فیلم هایش با مسأله «جبر و اختیار» و همین طور بحث «احتمال» کلنجار می رود ... و این مسأله را از زوایای مختلفی بررسی می کند ... او فیلمی دارد به نام "شانس کور» ... در این فیلم ... داستان زندگی فردی با سه احتمال مختلف ... مورد بررسی قرار می گیرد ... هر سه احتمال از پس یک واقعه ی واحد و ساده شکل می گیرند ... واقعه این است که آیا آن فرد به یک قطار مسافری می رسد یا نه ... در احتمال اول فرد به قطار می رسد ... به شهر دیگری می رود ... وارد یک حزب سیاسی می شود ... با دوست سابقش آشنا می شود ... و به طور کلی زندگی اش در مسیر خاصی قرار می گیرد ... در احتمال دوم ... فرد به قطار نمی رسد ... هنگام سوار شدن با پلیس درگیر می شود ... محاکمه می شود ... در شهرش می ماند ... با آدم های متفاوتی آشنا می شود ... و زندگی اش مسیری پیدا می کند که کاملاً با حالت اولی متفاوت بوده است ... در احتمال سوم ... فرد به قطار نمی رسد ... اما نامزدش در ایستگاه قطار به سراغش می آید ... و او را بر می گرداند ... این بار نیز او زندگی کاملاً متفاوتی نسبت به دو حالت قبل پیدا می کند ...

نویسنده گفته بود : راستش را بخواهید ... من وقتی فیلم را دیدم ... ترسیدم ...

آیا واقعا این احتمال های ساده و روزمره قادرند مسیر زندگی ما را تغییر دهند ؟ ...

و آیا براساس شانس و تصادف زندگی ما شکل گرفته و خواهد گرفت !؟ ...

اگر این طور است ... پس ما این وسط چه کاره ایم و چقدر در سرنوشت خودمان تاثیر داریم !؟

فرق است بین آنکه ...

خودمان را آن طور که جامعه می خواهد تغییر دهیم ...

با آنکه ...

جامعه را آن طور که خودمان می خواهیم تغییر دهیم ...

می گویند نوابغ و تاریخ سازان همیشه راه دوم را رفته اند ... یعنی اگه فکر می کرده اند ... چیزی که درست است ... روی آن پافشاری و اصرار می کرده اند ... و همه ی تلاششون به کرسی نشوندن حرفاشون بوده ... حتی اگه بقیه دنیا چیز دیگه ای می گفتند ... عجب آدمایی ... جالبه ... ماجرای گالیله را همه ما می دانیم ... پس به قول یک نفر این را بدانیم ... که ممکن است ... همه دنیا چیزی رو در گوشمون فریاد کنند ... ولی حقیقت جای دیگری باشد ... هوشیاریمون را طوری حفظ کنیم که بتوانیم از پس همه های و هوی و هیاهو ... حقیقت را ببینیم ...

حقیقت دنیا و زندگی ... هدف ما ...

هدفمون چیه !؟ ... الان مثلا باید دانشگاه باشه دیگه ؟ ... درسته !؟ ... خب بعدش چی !؟ ... نمیگم بده ها ... یا اینکه نباشه ... ولی بعدش ... یه سری حرف های کلیشه ای و نخ نما ... که مثلا در جامعه و کشورم مفید باشم و موقعیت اجتماعی و... ... از اون دروغ های شاخ دار ... که از بس شنیدم و از بچگی توی انشاها هرجا کم اوردم ... می نوشتم ... حالم ازش بهم می خوره ...

بیایم یه جور دیگه به زندگی نگاه کنیم ...

همه ما عادتي هستيم ... عادتي كار مي كنيم ... عادتي زندگي ميكنيم ... در طول روز هيچ چرايي براي ما به وجود نمي آيد ... هيچ سوالي مطرح نميشود ... خيلي كه شاهكار كنيم ... چند سوال درسي از معلم كلاس ميپرسيم ... در روز چند ساعت با خود فكر ميكنيم ؟ ... آيا تا به حال فكر با خود فكر كرده ايم كه چند نفر از بچه هاي هم سن و سال ما در كنج خانه هاي روستايي خود از حداقل امكانات برخوردارند و چرا ؟ ...

آيا فكر كرده ايم كه اگر پدر ما از روستاي فلان آباد و فلان ده کوره بود ... ما ديگر ما نبوديم ؟ ... شايد الان داشتيم توي مزرعه وجين مي كرديم ... و شايد هم فردي بزرگ مثل دكتر مصدق بوديم ... ايا فكر كرده ايم كه چرا ژوبين سوار بر پاترول مشكي اش توي خيابان ايران زمين بالا و پايين ميرود ... و ما توي اتوبوس كفش لگد شده مان را پاك ميكنيم ... و قاسم سوار بر الاغ پدرش دنبال باز كردن نهر آب است ؟ ... آيا فكر كرده ايم كه چرا آن جوان روستايي آهنگ «هتل كاليفرنيا» را نشنيده ... و كانال فلان ! ماهواره ي اروپا را نديده ؟ ... چرا او نمي تواند در «گاردن پارتي» دوستش شركت كند ؟ ... و صدها سوال مثل اينها وجود دارد كه ما بايد در ذهن خود جوابي براي آنها پيدا كنيم ...

نمی دونم ولی به قول یه استادی بیایم دقت کنیم ... مثلا یه قانون :

هركسي كه در طول روز كمتر از 10 سوال در ذهنش شكل بگيرد ...

حداقل يك نقص فني دارد ...

و هركسي كه در طول روز بيشتر از 100 سوال در ذهنش شكل بگيرد ...

و حداقل جواب يكي از آنها را بفهمد ...

دانشمند است ...

به قول سهراب سپهري چشم هایمان را بايد بشوييم و جور ديگر ببينيم :

كه چرا ميگويند : اسب حيوان نجيبي است ... كبوتر
                                                                      زيباست ...
و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست ...


و يا اينكه از دريچه ذهن مرحوم پرويز شاپور به زندگي نگاه كنيم‌ ...

آيا تا به حال فكر كرده ايم كه :

اگر خرطوم فيل را سوراخ كنيم ... ني زن هنرمندي از آب در مي آيد ...
گل هاي آفتابگردان در روزهاي ابري احساس بلاتكليفي ميكنند ...
ماهي ها نمي توانند در ايام كودكي خاك بازي كنند ...
بادكنك ها نمي توانند يك سوزن به خودشان بزنند و يك جوالدوز به ديگران ...
گربه ها بيش از ديگران به فكر آزادي پرندگان محبوس هستند ...
و باد ... کلاه سر كسي نمي گذارد ......

 

خیلی از موضوع پرت افتادم ... اصلا نفهمیدم چی گفتم ...

ولی فقط اینو می دونم ... که دیگه از تکرار و مکررات و چارچوب بندی خسته شدم ...

... بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم ...

... در جامعه ای که بیشتر سعی دارند خود را پیچیده نشان دهند ...

... تا هم بی دانشی شان در آن گم شود ...

... و هم خود را دانشمند جلوه دهند ...

... وجود تو می تواند با ارزش باشد ...

 

مثل همیشه منتظرتون هستم ...

به امید یاریش ... التماس دعا ...

 

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 0:0 توسط یگانه کوچولو| |

 

باور کن ذهن من آشفته نیست ...

ذهن من مجموعه ای از آشفتگی هاست ...

من نمی توانم این حوادث را تقدیر بنامم

من نام  زندگی  بر آن نهاده ام ...

و قبول کن اگر تو هم به جای من بودی

حال و روزگاری بهتر از من نداشتی ...

... به چهره من نگاه کن ...

چشم های من سرگردان نیستند ...

... چشم های من مامن سرگردانی هاست ...

  سلام ... خوبید !؟ ...

یه خبر مهم !!!  یه وبلاگ دیگه ...

ولی این دفعه با دوست خیلی خوبم آقا بهزاد ...

http://www.2rahgozar.sub.ir

لفطا ... یه نیم نگاهی ... گذری ... نظری ...

منتظرتون هستم ... یعنی درواقع هستیم ...

 

گفت از دوست چه دیدی که چنین مسروری

گفتم از دوست ... همین بس که ز ما یاد کند

 

به نامش ... به یادش ... در پناهش ...

 

نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 14:40 توسط یگانه کوچولو| |

 

دشت ها ... نام تو را مي گويند ...

                      کوه ها ... شعر مرا مي خوانند ...

 کوه بايد شد و ماند ...

                 رود بايد شد و رفت ...

                                  دشت بايد شد و خواند ...

در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟

                          در تو اين قصه پرهيز ... که چه ؟

                                      در من ... اين شعله عصيان نياز ...

                                                  در تو دم سردي پاييز ... که چه ؟

حرف را بايد زد ... درد را بايد گفت ...

                سخن از مهر من و جور تو نيست ...

سخن از متلاشي شدن دوستي است و عبث بودن پندار سرور آور مهر ...

سينه ام آينه اي است ... با غباري از غم ...

                      تو به لبخندي ... از اين آينه بزداي غبار ...

                              آشيان تهي دست مرا ... مرغ دستان تو پر مي سازد ...

آه ... مگذار که دستان من ... آن اعتمادي که به دستان تو دارد ... به فراموشي بسپارد ...

آه ... مگذار که مرغان سپيد دستت ... دست پر مهر مرا ... سرد و تهي بگذارد ...

من چه مي گويم ...

                              آه ...

با تو ... اکنون ...

                     چه فراموشي ها ...

با من ... اکنون ...

                    چه نشستن ها ... خاموشي هاست ...

تو مپندار ... که خاموشي من ... هست برهان فراموشي من ...        –حميد مصدق-

 

سلام ... خوبيد !؟  ... خوش مي گذره تابستون ؟!  ... با گرما چطوريد !؟ ...

ببخشيد که واقعا نشد آپ کنم ...

اين پست هم چون کاملا اختصاصيه ... گذاشتمش توي ادامه مطلب  ...

حرف خاصي نيست ... تا سلامي دوباره ...

دلگير دلگيرم ... منو مگذار و مگذر ... در پناهش ...

 

دلگیر دلگیرم ... منو مگذار و مگذر ...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 16:33 توسط یگانه کوچولو| |

 

اميدوارم ... اگر جوان هستي ...

خيلي به تعجيل ... رسيده نشوي ...

و اگر رسيده اي ... به جوان نمایي ... اصرار نورزي ...

اگر پيري ... تسليم نا اميدي نشوي ...

چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد ...

                                                                      " ويكتور هوگو "

 

تو مي داني "جواني كردن" يعني چه ؟

با مفهوم "شور و حال جواني" آشنايي ؟

چقدر از "سرخوشي" مي داني ؟

اگر مي داني ... خوش به حالت !

 

من از اون آسمون آبی می خوام ...

من از اون شب های مهتابی می خوام


اين روزها كه مي گذرد ... به چهره ي خود كه در آينه مي نگرم ... نقش سرزندگي نمي بينم ... نقش خوش بي خيالي و آرزومندي ... كمي كه مي گذرد ... چهره ي همه ي آنان را که می بینم ... به ياد مي آورم ... جواني را در عمق نگاهشان نمي بينم ... شور و نشاط و سرخوشی ...

به ياد مي آورم ... همه ... گرفتار همان دردي هستيم كه ظاهرا درماني ندارد ...

 

دلم از خاطره های بد جدا ...

من از اون ... وقت های بی تابی می خوام

 

اينكه چرا اين گونه شد ... تلخ ترمان مي كند ... آدما ... روزگار ... اجتماع ... درگيري هاي دروني ... كتاب هاي بزرگ ... نافهمي هاي اطرافيان ... !؟!؟ ... چه فرقي مي كند، كدام عامل تاثير بيشتري داشته !؟ ... مهم اينجاست كه ما اين روزها جواني را گم كرده ايم ... رنگ پنهان غم بر همه ي زندگي ما سايه انداخته ...

 

من می خوام یک دسته گل به آب بدم

آرزو هامو به یک حباب بدم ...

سیبی از شاخه حسرت بچینم

بندازم رو آسمون و تاب بدم ...

بيا فراموش كنيم ... هر آنچه كه قانون هاي محكم زندگي مي نامند ...

 گل ایون بهاره ... دل من ...

یه بیابون لاله زاره ... دل من

 

بالا پايين ... پايين بالا ... آونگ شده ام ... نه دستم به آسمان مي رسد ... نه پايم به زمين ...

گيج گيج كه مي خورم ... قلبم مي ايستد ... آشنا نيست ... هيچ كجا و هيچ كس ... شايد اشتباه آمده ام ؟! ... آن وقت است كه شك شروع مي شود ... ترديد لعنتي در رگ هايم مي دود ...

 

مثل یک عطر گل اقاقیا ...

دلم آواز می کنه ... بیا ... بیا ...

تو می ری ... پشت علف ها گم میشی

من می مونم و گل اقاقیا ...

 

صداي اذان مي آيد ... ميرم كنار پنجره ... همان امن ترين عبادتگاه ... براي خدا دست تكان مي دهم ... محلم نمي گذارد ... بغض مي كنم ... كه چرخ چرخ عباسي ها كار خودش را كرده ... من اشتباه آمده ام و راه را گم كرده ام ...

بالا پايين ... پايين بالا ...

شب ... خوب آمد ... اما خوب نمي شوم ... " روشن نيست ... " براي خودم ... براي هيچ آشنايي ... روشن نيست ... " به كجا چنين شتابان ؟ "  ... شتاب ندارم ديگر ... شب نرود كه روز بيايد ... تقويم را ورق نزنم كه روزهايم بگذرند ... مي خوانم ... غصه هاي ديروز را ... يك هفته ي پيش ... يك ماه قبل ... همه را شاهد دارم ... در برگ هاي كاهي دفترم ... هديه بود ... من بغض هايم عميق تر شده اند ... دردهايم بيشتر ... اما حس تلخ یکی دو سال پيش را ... امروز هم دارم ... واضح تر است ... نوع رنجي كه مي كشم ... درد دانستن دارم كه بود ... از همان اولش بود ... پس چرا تلخم ؟ ... نايستاده ام هرگز ! ... حركت عمودي آونگ ... گواه تلاشم است در رسيدن ... مگرنه اينكه حزن به معناي واقعي نبايد باشد ؟ ... براي كسي كه مي رود ... كسي كه رنج مي كشد ... ناگهان شاد مي شوم! ... در دل تاريكي ... بالا و پايين مي شوم ... اما حالم به جا آمده ... همين ترديد ... شك مقدس ... تلنگر تو ... نجاتم داد ... نه اشتباه نيامدم ... غلط انتخاب نكردم ... زمين سنگلاخ است !

 

باور کن غمگین نیستم ... فقط سکوت درونم بیشتر شده ... با کسی حرف نمی زنم ... شاید با خودم یا کسی شبیه خودم ... چه می گویم ؟ ... هیچ ! ... فقط حرف های خودمانی ... از جنس نزدیک نزدیک خویشتن !

مساله دختر توی آینه است که در عبور به سر می برد ...

 

من از اون آسمون آبی می خوام ... من از اون شب های مهتابی می خوام ...

 

باور کن غمگین نیستم ... !

فقط نمی دونم چرا بعضی اوقات اشک تو چشام جمع میشه !؟ ... از خوشحالیه !؟ ...

 

گل ایون بهاره ... دل من ...

یه بیابون لاله زاره ... دل من

 

حسرت کتاب خواندن بر دلم مانده ...

حسرت شور و نشاط همیشگی قدیما ...

خسته ام از دویدن ...

برنامه ی فردایم پوچ تر از دیروز است ...

و قلبم خالی تر از امروز ...

امروز ... چه دلتنگم ...

امروز ... چه دلتنگم ... مثل من ... که مثل من ... گم ترانه ... کم رنگم ...

امروز ... چه دلتنگم ...

خاکستریم انگار ... هم خاطره زنبق ... یک لحظه پس از رگبار ...

امروز ... چه دلتنگم ...

از جنس تکاپو مصنوعی فواره  ... بر حاشیه تکرار ...

امروز ... چه دلتنگم ...

مبهوت و کبود و گس ... بر حضور ... مجروحم ... چه فاخته، چه کرکس ...

چه سرخ خیابان و چه قهوه کوچه ... شکل سایه ابرم .... بودنی سیاه و بس ...

امروز ... چه دلتنگم ...

امروز ... چه دلتنگم ... مثل من ... که مثل من ... گم ترانه ... کمرنگم ...

بر مرکب چوبینم ... از کوچ نمی مانم ... هم ساعت میدانچه ... بر دایره می رانم ...

بی حوصله ... بی رویا ... دریاچه اندوهم ... تکفین جلگه و جنگل ... سوگواری کوهم ...

آه ... ای من جان خسته ... عصیان فروخفته ... انفجار پنهان و افسانه ناگفته ...

امروز که دلتنگم ... ناگهانه طغیان کن ... شهر بهت و بهتان را ... به حادثه مهمان کن ...

امروز ... چه دلتنگم ...

امروز ... چه دلتنگم ...

مثل من ... که مثل من ... گم ترانه ... کمرنگم ...

مثل من ... که مثل من ... گم ترانه ... کمرنگم ... - داریوش -

دوستتون دارم ... مستانه به یادش باشید ...

 

نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 1:30 توسط یگانه کوچولو| |

 

چقدر سخت است برایم نوشتن آخر این قصه ... کاش می شد آخر این قصه را یکی دیگر بنویسد ... تجربه سختی و نرمی همین لحظه ها هم «واقعه ای» است برای خودش ... و بین اینکه چنین لحظه ای در زندگی آدم اتفاق افتاده باشد یا نیفتاده باشد ... باز هم کلی توفیر دارد ... در چه آدمی شدنِ بعدیِ آدمی ...

دنیا کارخانه ای است که انواع و اقسام محصولات ــ اعم از ثابت یا متحرک ، جاندار یا بی جان و.... ــ را تولید می کند و از میان آن همه محصولات جاندار متحرکش ... اسم یکی شان هم «آدم» است و عجب محصولی هم هست این آدم !

فرایند تولیدش نه فقط به تولد منحصر است ... و آنچه در تمامِ امتدادِ این بودن مدام شدن برایش رخ می دهد ... هم چنان چه گونه بودنش را و صفاتش را و خصوصیاتش را ... دستخوش تغییر می کند ... و محصول آخرِ این انسان ... آن سان است که در آن انتهاست ... آن جا که دیگر قرار است از «رده» خارج شود ... آن جا که شمارش معکوس تعداد نفس های زندگی اش آغاز می شود :

نه ..... هشت ..... هفت ..... شش .....

این گونه است که هر آن چه برای ما اتفاق می افتند ... بخشی از روند شدن ما است ... و لحظه هایی که فشار بر روی ما زیاد است ... هم گاهی می تواند خردمان کند ... وگاهی بر عکس سخت تر مان می کند ...

من هم یک آدم هستم ... با بسیاری از خاطره ها ... انس ها ... الفت ها ... تعلق خاطرها و .... که هر کدام به صورت نظام ها و حلقه هایی به صورت ترکیب ویژه ای شکل گرفته اند ... و مجموعا بخشی از «شخصیت» من را تشکیل می دهند ... بخشی از «هویت» من ...

خب حالا دیگر حدود 12 سال است که در این قالب کار کرده ام ... و با او ۲ سال ...

بی هیچ وجود و حضوری ...

و امروز رسیده ام به آن نقطه که همواره از آمدنش می ترسیدم ... امروز روز پایان او برای من است ...

اما امروز ... گاهِ پیله تنیدنش فرا رسیده ... بایستی پیله ای دور خود بتند و درون آن فرورود ... نه خودش می داند و نه کسی دیگر ... که این پیله چه گونه است ... کجاست ... دگردیسی درونی آن تا چندین زمان طول می کشد و ... فقط قاعده ی احتمالاتِ جاریِ هستی ... این گونه به دلمان گواهی می دهد ... که شاید یک روز این پیله بشکفد و از درون آن «چیزی» خارج شود ... قانون این طور می گوید که اگر این رخ دهد ... از آن به بعد دیگر اسمش «کرمینه» نخواهد بود ... حالا این که اسمش بعد از آن چه باشد ... بر می گردد به آن که ذات حقیقی اولیه اش از ابتدا چه بوده باشد ... شاید از درون آن «سوسک» بیرون بیاید ... شاید «شاپرک» ... به خمیر مایه ی اولیه اش بستگی دارد ... و به اعمالی که در دنیای درون آن پیله ــ حتی در راستای تغییر ذات خودش ــ انجام دهد ... شاید هم در طول این مدت سرما بزندش ... پرنده ای گرسنه بخوردش یا هزار و یک بلای طبیعی و غیر طبیعی دیگر سرش بیاید ... و هرگز از پیله بیرون آمدن خودش را نبیند ! ...

و اینک صمیمانه ترین و خالصانه ترین آرزوهای قلب های پاک شما را بدرقه ی راه خود می طلبد ... نیک بخواهید که رو سیاه از پیله به در نیاید ... «شاپرک» باشد و دیگر ... نه آن چیزهایی راکه آن کرمینه میخورد ... بخورد ... نه مثل اوآنگونه کرمینه وار بخزد ... که شادمان ... جست و خیزکنان ... پرواز کند یا نقش هایی شاد و رنگارنگ روی بال هایش ... و نیک بخواهید که کسی آن موقع ... آن شاپرک را بازنشناسد ــ و خدای کناد که نشناسد ــ که تمام شادی و نشاط دلِ آن زمانِ آن شاپرک به نشناخته شدن است ...

شب تاب او ... از امروز ...  به طور کامل ... برای همیشه خاموش شد ... نه دیگر نشانی خواهد داشت ... در هیچ جایی و نه حضوری ... اما دست خودمان است ... من او را خاموش نمی کنم ... او برای من هست ... و آری حالا دیگر شب تاب نیست ... فانوسی است دریایی در عمیق اقیانوس وجود من تا همیشه ...

قصه های خاموشی او قصه ی سکون و سکوت نیست ... اوهست ... قصه تنها ماندن و تنها گذاشتن است ... قصه زود است و حیف است ... قصه جدایی و غصه و افسوس ... قصه می روم و می رود ... امشب قصه ی اول من ... به سر می رسد ... آیا چه وقتی !؟ ... چه قصه ای !؟ ... با چه هویت دیگری !؟ ... برای چه کسانی بگویم !؟ ... یا شاید خیلی وقت ها هم بشود ... دیگر که نگویم ... بشنوم ! ...

قصه ی من به سر رسید ... باید منتظر بمانم تا ببینم چه می شود ...

یا این که روزی سالهای سال بعد از درون آن پیله ... جنبیدنی آغاز خواهد شد !؟ ...

همیشه در خاطرم می ماند ...

به نامش ... به یادش ... در پناهش ... 

 

نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 0:0 توسط یگانه کوچولو| |

 

درون آینه ها در پی چه می گردی !؟

بیا ز سنگ بپرسیم ...

که از حکایت فرجام ما چه می داند ...

بیا ز سنگ بپرسیم،

                            زان که غیر از سنگ

کسی حکایت فرجام را نمی داند ...

 

همیشه ازهمه نزدیک تر به ما سنگ است ...

نگاه کن ...

نگاه ها همه سنگ است

                            و قلب ها همه سنگ

چه سنگ بارانی !

گیرم گریختی همه عمر،

                                کجا پناه بری !؟

                    خانه ی خدا سنگ است ...

 

به قصه های غریبانه ام ببخشایید !

که من ـ که سنگ صبورم ـ

                                   نه سنگم و نه صبور

دلی که می شود از غصه تنگ، می ترکد

چه جای دل که دراین خانه سنگ می ترکد !

در آن مقام که خون از گلوی نای چکد

عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد

چنان درنگ به ما چیره شد که چنگ شدیم

دلم از این همه سنگ و درنگ می ترکد ...

 

بیا ز سنگ بپرسیم ...

که از حکایت فرجام ما چه می داند ...

از آن که عاقبت کار جام با سنگ است !

 

بیا ز سنگ بپرسیم ...

نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم

و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ...

 

درون آینه ها در پی چه می گردی؟!

 

 درون آینه ها در پی چه می گردی ؟!

 

امروز را ... به باد سپردم ...

امشب ...

              کنار پنجره بيدار مانده ام ...

دانم که بامداد ...

       امروز ديگري را ... با خود مي آورد

 تا من دوباره آن رابسپارمش به باد ...

 

چه بیهودگی ملال آوری ...

کیست که داند !؟

                     دوست ؟!

تو کجایی !؟

 

نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 0:0 توسط یگانه کوچولو| |

 

نميشه غصه ما رو ... يه لحظه تنها بذاره

               نميشه اين قافله ... ما رو تو خواب جا بذاره

 

لحظه هميشه گذراست و خاطره هميشه ماندني ...

و من ...

بود و نبود و عشق و ابديت را به نگاهي مي فروختم ...

اگر ...

خاطره گذرا مي شد و ... لحظه ماندني ...

 

جمعه ها گم مي شوند ... شنبه ها بي معنا ... يکشنبه ها خالي ... دوشنبه هايم سکوت ... سه شنبه قلم خورد ... چهارشنبه ها يعني دلتنگي و پنج شنبه ها ... حذف مي شوند ...

وقتي که نيستي ...

نه تقويمي ورق مي خورد ... نه سطري نوشته ميشود ... نه حرفي گفته ... فاصله رامعنا ميکنم ...

حرفي نيست ...

جز يک سلام ... يک بغل دلتنگي ... يک دنيا ناگفتني ... يک آسمان راستي ... هزار هزار سطر .....

روزها را مي شمارم ... ضرب در صداي اين ثانيه ها ... تقسيم بر ساعت ها مي کنم ... راستي در اين روزها چقدر صدا هست !؟ ... يا نمي دانم شايد در صداها روزهايند ... فرقي نيست آنچه هست ... يک روز پر از ساعت ... يک ساعت پر از ثانيه هاست ... يک بغل دلتنگي است و يک دنيا ناگفتني ...

شب ها هم جهت داشته اند و نمي دانستيم ... ماه هم حرف مي زد و نمي شنيديم ... ابرها شب ها هم بوده اند و نمي فهميديم ... نمي دانم يا که شايد ... مي دانستيم و مي شنيديم ... نمي فهميديم اما ... خيالي نيست ... آنچه هست ... يک شب پر از ستاره ... يک آسمان پر از ماه ... يک ماه پر از حرف ... يک حرف پر از .....

حرفي نماند ... نه فرقي ... نه خيالي ... نه سطري ... اين روزها يادم مي دهند که دست چپ و راستم کدام بودند ... که طبل بزرگ زير پاي چپ چه معنا مي دهد ... وقتي راست را هم گاهي بايد کوبيد ... با زمين دوست مي شوي ... ستاره ها نزديک مي شوند ... روزها بلند ... زمان معنا ... تقويم ها گم ...

آنچه بود ... روزها بود ... که رفت ...

و آنچه رفت ... لحظه ها بود ... که خاطره اش ماند ...

سخنانم چه بلاتکليف اند ... بايد در انديشه را بست و قلم را شکست ...

آنچه هست ... نه اين حرف ها ... نه اين فرق ها ... ونه اين سطر هاست ...

نه آن نوشتني است ... نه حرف هاي من گفتني ...

سه نقطه ...

اين سه نقطه ... آخر همه حرفهايي بود که امروز صد بار با خودم مرور کردم اما نتوانستم بنويسم ...

امروز صبح خودم را در آينه ديدم ... چشمهايم را ريز كردم ... هر چه فكر كردم ... چيزي يادم نيامد ... تصوير با صدايي آرام و سرشار از بي توجهي گفت : "سلام ... ببخشيد به جا نياوردم ! " ... در جواب گفتم : "سلام ... مشكلي نيست ... من هم به جا نمي آورم ! " 

 

روز و شب کوتاه تر از لحظه پي در پي گذشت

جمعه رفت و شنبه آمد ... هفته رفت و ماه گذشت

فصل بعد از فصل طي شد ... سال بعد از سال رفت

عمر من چون باد از دنبال رفت

آنچه اينک مانده جز بيداد،

                      جز اندوه،

                      جز تشويش نيست ...

جمع گرم و صحبت ياران مهرانديش نيست ...

_ !!!

گوييا ... ديگر جهان هم بر مدار خويش نيست ! ...

يک تسلا هست و بس ...

رود بي آرام را تا کام درياي عدم

يک دو گامي بيش نيست ...

 

چه ساده آزمود مرا و چه سخت مغلوب آن شدم ...

 

نوشته شده در شنبه 25 آبان1387ساعت 0:0 توسط یگانه کوچولو| |

وقتي دارم با هر نفس ... از اين زمونه سير مي شم
وقتي با يه زخم زبون ... از اين و اون دلگير مي شم
بايد برم ... بايد برم ... بايد که بي تو بپرم
آخ که چه سنگين مي زنه ... اين نفساي آخرم
سکوت من ... نشونه رضايتم ... نيست ... مي دوني
گلايه هامو مي توني ... از توي چشمام بخوني
بگو آخه ... جرمم چيه ... که بايد اينجور ... بسوزم
هيچي نگم ... داد نزنم ... لبامو رو هم بدوزم


آخر خط زندگی ... این نفسای آخره ...


داشت شروع مي شد که خفه اش کردم ... درست وسط جمله بود که نقطه گذاشتم ... نمي خواستم تمام شود ... نمي خواستم جمله معنا پيدا کند ... نيمه شب بود ... گمانم ... ناگهان آمد ... يا بهتر بگويم ... داشت مي آمد که من يک گام پس رفتم ... نقطه را گذاشتم و عقب کشيدم ... نقطه را گذاشته بودم وسط کلمه ... حتي فرصت تمام شدن کلمه را هم نداده بودم ... نمي دانم نقطه را کجاي کلمه گذاشته بودم ... انگار کسي را نيامده، کشته بودم ... دست هام را گذاشته بودم روي گلوش و فشار داده بودم ... وقتي داشت خفه مي شد ... چيزي نگفت ... تقلا نکرد ... التماس نکرد ... فقط نگاهم کرد ... صبر کرد تا ذره ذره بميرد ... دست هام را آن قدر آنجا نگه داشتم تا چشم هام خيس شدند ... تا انگشتانم سست شدند ... تا حس کردم ... دارم سر مي خورم ... در چيزي که نمي دانم چيست ... ذره ذره فرو مي رفتم ... پايين و پايين تر ... تا زانو ... خودم مي خواستم ... شکايتي نداشتم ... نمي خواستم قصه تکرار شود ... نمي خواستم سوار سرسره اي شوم که نتوانم ميانه راه متوقف شوم ... موج نيرومندي بود که مي آمد و من ديگر خسته تر از آن بودم که در برابرش بايستم ... يا حتي به جايي يا کسي پناه ببرم ... و اين همه ... و شدت اين موج ويرانگر ... به خاطر آن بود که او مي دانست ... يعني مي فهميد ... و هيچ چيز و هيچ چيز ... و قسم مي خورم هيچ چيز ... نه ... هيچ چيز مثل فهميدن مرا در هم نمي کوبد ... فهميد که ديگر نمي کشم ... فهميد که من مغلوب زندگي شدم ... و پيروزمندانه جولان داد ... پيروزمندانه پيش آمد ... هر بار مرا کنار ديوار مي گذاشت ... و با يک حرف ساده ... يا يک کلمه ..........

و من هربار مي ديدم که روحم خم مي شد ... خم مي شد ... و مي افتاد ... مي افتاد آنجا ... پاي ديوار ...

من ... دائم در کوچه هاي تنگ و شيب دار ِمعناهاي سخت مي دويدم ... و از نفس مي افتادم ... و او اما ... تنها با گامي به من مي رسيد .... گاهي براي گريز از او يا براي اثبات برتري ام ... با شتاب مي رفتم ... آن قدر با شتاب ... که همه ... بي گمان همه ... جا مي ماندند ... در تنگ ترين و شلوغ ترين کوچه ها به سرعت مي دويدم ... اما وقتي به عقب بر مي گشتم ... بهت زده مي شدم : ايستاده بود ... درست پشت سرم ... بي هيچ تقلايي ... بي هيچ فشاري ... باز فرو رفتم ... اين بار تا سينه ... گمانم ... اگر نقطه را نمي گذاشتم آنجا ... اگر آن جمله را نمي کشتم ... لابد مي خواست تا آخرين سطر ... تا آخرين کلمه روحم ... جلو بيايد و آن را بخواند ...

اوایل کوچک بود ... يعني من اين طور فکر مي کردم ... اما بعد بزرگ و بزرگتر شد ... آن قدر که ديگر نمي شد آن را در غزلي يا قصه اي يا حتي دلي حبس کرد ... حجم اش بزرگتر از دل شد ... و من هميشه از چيزهايي که حجم شان بزرگتر از دل مي شود ... مي ترسم ... از چيزهايي که براي نگاه کردشان- بس که بزرگ اند- بايد فاصله بگيرم ... مي ترسم ...

فکر مي کردم ... اين من هستم که او را آفريده ام ... و براي هميشه آفريده ي من باقي خواهد ماند ... اما نماند ... به سرعت بزرگ شد ... از لاي انگشتان من لغزيد و گريخت ... آنقدر که من مقهور آن شدم ... آنقدر که ديگر از من فرمان نمي برد ... آنقدر که حالا مي خواهد ... مرا در خودش محو کند ... اکنون من با همه ي تواني که برايم باقي مانده است ... مي گويم "ازت متنفرم" تا شايد اندکي از فشار غريبي که بر روح ام حس مي کنم رها شوم ...

اما ... آيا چاره ساز است !؟ .. باز او هست ... حتي نزديک تر از هميشه ولي اين را مطمئنم که اين بار بي معني تر از هميشه است ... اينجا من پيروزم !؟ ... تنفر از زندگي ... از زندگي و همه چيز و همه کس در آن ... يه شکل شدن همه ... آره سخته ... خيلي سخته ... ولي باز افسوس که او پيروز است ... و چه سخت است مغلوب شدن در برابرش ... با همه تلاش در مقابلش ...

اکنون تا چشم ها فرو رفته ام ... نفسم را در سينه حبس کرده ام و منتظرم ... ديگر چيزي باقي نمانده است ... شايد دقيقه اي ... ثانيه اي ... لحظه اي ... اندکي درنگ ... تنها اندکي درنگ کافيست تا از پيشاني هم بگذرد ... از پيشاني که گذشت ديگر تمام شده است ... آن موج نيرومند آن حرف نيمه تمام ... آن تقابل ... و خيلي چيزهاي ديگر و همه چيز ...

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 0:0 توسط یگانه کوچولو| |