نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران
وایسا دنیا ... من می خوام پیاده شم ...
15 آذر 1369 ... ساعت 5 بعداز ظهر ... به دنيا اومدم !!! ... مثل همه بچه هاي ديگه ... من گريه مي كردم و بقيه مي خنديدند ... شنيدي ميگن اين ني ني كوچولوها يه چيزي مي دونن و ديدن كه اين آدم بزرگا نديدن !؟ ... همينه ديگه ... اون گريه مي كنه و من و تو كنارش ايستاديم مي خنديم ... فقط اون در اون لحظه مي دونه به كجا پا گذاشته ... فهميده نخواسته دعوتش كردن و اومده ... آي كه اي كاش اين آدم بزرگا بيشتر مي فهميدند ... کس نمی داند ز من جز اندکی فرصت زندگی یک باره ... بخوای و نخوای داره می گذره و همیشه نتیجه و ثمرش باقی می مونه ... حالا اون وقت ... سال ها بعد برمی گردی می بینی چی کار کردی ؟ ... چی داری ؟ ... کجا هستی ؟ ... همین الان خودتو با یک ماه پیش ... یک سال پیش ... مقایسه کن ... ببین چی کردی و چی باید می کردی و نکردی ... چی داری و چی می تونستی داشته باشی ... کجایی و کجا می تونستی باشی ... یه بار بیا بشین تو خلوت خودت ... فقط خودت و خودت ... ببین چی می خوای از خودت ... از زندگی ... از آینده ... می خوای در آینده چی باشی ؟ ... 40 سال دیگه کی باشی ؟ ... کجا باشی ؟ ... چی داشته باشی ؟ ... در هر زمینه ای ... می خوای یه آدم پول دار باشی ؟ ... ورزشکار باشی ؟ ... موسیقی دان باشی ؟ ... رئیس جمهور بشی ؟ ... می خوای پروفسور بشی ؟ ... از نظر علمی بالا باشی ؟ ... چی داشته باشی ؟ ... ایده آل های زندگی ات چی ان ؟ ... بشین فکر کن ... یه قلم و کاغذ بردار ... بنویس ... هرچی که می خوای ... بدون هیچ محدودیت و حد و مرزی ... خودت تنها ... هرکاره ای که می خوای بشی ... هرجای دنیا ... با هرکس ... هر موقعیتی ... بنویس ... فقط بنویس ... 50تا ... 60تا ... 100تا ... هرچی شد ... بزارش کنار ... دوباره یه زمانی دیگه ... بشین فکر کن ... ایده آل ها و منطق ها ... فکرکن ببین کدوم از اونا واقعیت ان ... واقعا می خوای ... خواسته اصلیت می تونن باشن ... خودتو اون جا و اون جایگاه ببین ... همینو می خوای ؟! ... ببین بعضی هاشون در تضاد نباشن ... ببین اگه می خوای این کاره بشی و این جایگاهو داشته باشی ... با ارزش های خونواده و زندگی ات متفاوت نیست ... می تونی دوتاشو تامین کنی ؟ حالا اضافه هاشو خط بزن ... اونا که شاید واقعا خواسته ات نباشن ... 20 تا کم شد ؟! ... 30تا !؟ ... اصلا کم نشد !؟ ... اونا که می مونن یه دستشون بکن ... این فقط مال خودته ... حالا می خوای 40 سال دیگه این جا باشی ... ببین و فرض کن اون جایی ... این خواسته توه ... حالا فکرکن ... برا اینکه 40 سال دیگه اونجا باشی ... 30سال دیگه باید کجا باشی !؟ ... چی داشته باشی ؟! ... چی کرده باشی !؟ ... 20سال دیگه چی !؟ ... 10 سال دیگه !؟ ... 1سال دیگه !؟ ... 1ماه دیگه !؟ ... الان بايد كجا باشي !؟ ... الان باید چی کار کنی !؟ ... آره الان ... از همین امروز شروع کن ... به هرجا و هرچی می خوای برسی ... براش تلاش کن ... از امروز سعی کن ... برو ... برو آینده و خودتو بساز ... از امروز ... فردا و آن روزت را بساز ... نزار سال ها بعد ... پشیمون باشی ... شکست خورده باشی ... ندونی چی کار کردی و چی خواستی ... نزار 10سال دیگه و 30 سال دیگه ات مثل هم باشه ... اثری از خودت بزار ... وجودت را ثابت کن ... نزار سال ها بعد ... حسرت بخوری ... زندگی کنی و هیچ نداشته باشی .... ایده آل و رویاهاتو نداشته باشی ... باور كن همه اين حرفا يه تجربه اس ... از يه آدم كه تو نوجووني قرار بود به همه جا برسه و الان در ۴۵ سالگي به هيچ رسيده ... يه كسي به قول خودش شكست خورده ... ما یه بار زندگی می کنیم ... تصور دیگر هرگز نبودن آسون نیست ... ولی تا وقتی هستی ... باش و زندگی کن ... زندگی را بساز ... آن یار یگانه همراه توست ... تو در جان منی من غم ندارم پیوست 1 : امروز ۲۱ ام آذره ... بايد زودتر آپ مي كردم ... ديگه تقريبا پشيمون شده بودم ولي به عنوان خاطره دلم نيومد 15 ام ... تولدمه ... يعني بود پیوست 2 : دست آویزه بیگانه ... آشوب گر ... خودفروخته ... ناآگاه ... فریب خورده ... ای مخل امنیت اجتماع ... روشن فکرنما ... شرور ... جاسوس ... اوباش ... دانشجو روزت مبارک ... اینجا دانشگاهو ترکوندن ... كلي گرفتن و زدن و بردن و... ... لذت داشتن یه دوست خوب ... توی یه دنیای بد ... مثل نوشیدن یه فنجون قهوه گرم زیر برفه ... درسته که هوا رو گرم نمی کنه ... ولی وجودتو دلگرم می کنه ... مثل همیشه ... مثل گذشته ... مثل حال ... مثل آینده ... منتظر سلام های گرم تون هستم ... در پناه آن یار یگانه ... زندگي در چشم من شب هاي بي مهتاب را ماند ... آه ... روز ... چون گل مي شکوفد بر فراز کوه ... اينک اينجا شعر و ساز و باده آماده است ... در پناه باده بايد رنج دوران را زخاطر برد اي دريغ ! اما من ... سال ها تاريخ شمسي گشت و گشت شادمان شد تا شنيد اين سرگذشت روز ميلاد امام هشتم است هشت هشت جمعه هشتاد و هشت من هم آن روزها را پشت سر گذاشته ام ... روزهاي الزام ها و بايدها ... روزهاي زندگي دوگانه : در خانه به گونه اي بودن و بيرون از خانه تظاهر به آنچه ديگران مي پسندند امروز اگر خسته ام ... امروز اگر تحمل كوچكترين ناملايمي را ندارم ... اين تحفه شايد يادگار آن روزها باشد ... ولي مي دانم هر شبي را پاياني است و به اميد پايان شب ها ... در مرام ما اسيران ... عاشقي رسمي ندارد دوستي را مي پرستيم ... چون كه پاياني ندارد مثل هميشه ... منتظر سلام هاي گرمتون هستم به نامش ... به يادش ... در پناهش ... چیست ... چیست ... چیست ... ای یگانه ترین یار ؟ سکوت چیست ... به جز حرف های نا گفته ... من از گفتن می مانم ... اما زبان گنجشکان ... زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست زبان گنجشکان ... یعنی : بهار ... برگ ... بهار ... زبان گنجشکان ... یعنی : نسیم ... عطر ... نسیم ... فواره های سبز ساقه های سبک بار ... شکوفه خواهد داد ای یار ... ای یگانه ترین یار ... ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ... دیشب یکی برام sms زد : - جواب سوال میدی !؟ - بپرس ... از چی ؟! - جبر و احتمال ... تا می خواست بپرسه ... یه کمی به اسمش فکر کردم : جبر و احتمال !!! ... دو کلمه جالبی هستن ؟ جبر و احتمال یکمی درباره اش فکر کنید ... من فکر می کنم این دو کلمه تصادفی کنار هم قرار نگرفته اند ... اگر کمی با دقت تر به خودمون، آدم ها، دنیا و به طور کلی زندگی نگاه کرده باشیم ... این قضیه ی «جبر» حتماً سراغتان آمده است ... منظورم جبری که در ریاضی می خوانیم نیست ... نه ! ... منظور همان بحث معروف «جبر و اختیار» است ... این که بالاخره ... کجای این جهان ایستاده ایم ... و چقدر سرنوشتمان دست خودمان است ... زندگی ما چگونه رقم خورده است ... و در آینده چگونه رقم خواهد خورد ؟ ... آیا برخی حوادث کوچک و آیا بعضی از همین اتفاقات ساده ی روزمره ... نمی تواند باعث شود که به ناگاه مسیر زندگی ما عوض شود ؟ ... توی مقدمه یه کتابی خونده بودم که نویسنده گفته بود : «کریشتف کیشلوفسکی» فیلم سازی است که من فیلم هایش را خیلی دوست دارم ... بیشتر فیلم هایش را دیده ام و از آنها چیز یاد گرفته ام ... حتی شاید اگر بگویم فیلم هایش نگاه من را نسبت به هستی عوض کرده است ... زیاد بی راه نگفته باشم ... کیشلوفسکی تقریباً در همه فیلم هایش با مسأله «جبر و اختیار» و همین طور بحث «احتمال» کلنجار می رود ... و این مسأله را از زوایای مختلفی بررسی می کند ... او فیلمی دارد به نام "شانس کور» ... در این فیلم ... داستان زندگی فردی با سه احتمال مختلف ... مورد بررسی قرار می گیرد ... هر سه احتمال از پس یک واقعه ی واحد و ساده شکل می گیرند ... واقعه این است که آیا آن فرد به یک قطار مسافری می رسد یا نه ... در احتمال اول فرد به قطار می رسد ... به شهر دیگری می رود ... وارد یک حزب سیاسی می شود ... با دوست سابقش آشنا می شود ... و به طور کلی زندگی اش در مسیر خاصی قرار می گیرد ... در احتمال دوم ... فرد به قطار نمی رسد ... هنگام سوار شدن با پلیس درگیر می شود ... محاکمه می شود ... در شهرش می ماند ... با آدم های متفاوتی آشنا می شود ... و زندگی اش مسیری پیدا می کند که کاملاً با حالت اولی متفاوت بوده است ... در احتمال سوم ... فرد به قطار نمی رسد ... اما نامزدش در ایستگاه قطار به سراغش می آید ... و او را بر می گرداند ... این بار نیز او زندگی کاملاً متفاوتی نسبت به دو حالت قبل پیدا می کند ... نویسنده گفته بود : راستش را بخواهید ... من وقتی فیلم را دیدم ... ترسیدم ... آیا واقعا این احتمال های ساده و روزمره قادرند مسیر زندگی ما را تغییر دهند ؟ ... و آیا براساس شانس و تصادف زندگی ما شکل گرفته و خواهد گرفت !؟ ... اگر این طور است ... پس ما این وسط چه کاره ایم و چقدر در سرنوشت خودمان تاثیر داریم !؟ فرق است بین آنکه ... خودمان را آن طور که جامعه می خواهد تغییر دهیم ... با آنکه ... جامعه را آن طور که خودمان می خواهیم تغییر دهیم ... می گویند نوابغ و تاریخ سازان همیشه راه دوم را رفته اند ... یعنی اگه فکر می کرده اند ... چیزی که درست است ... روی آن پافشاری و اصرار می کرده اند ... و همه ی تلاششون به کرسی نشوندن حرفاشون بوده ... حتی اگه بقیه دنیا چیز دیگه ای می گفتند ... عجب آدمایی ... جالبه ... ماجرای گالیله را همه ما می دانیم ... پس به قول یک نفر این را بدانیم ... که ممکن است ... همه دنیا چیزی رو در گوشمون فریاد کنند ... ولی حقیقت جای دیگری باشد ... هوشیاریمون را طوری حفظ کنیم که بتوانیم از پس همه های و هوی و هیاهو ... حقیقت را ببینیم ... حقیقت دنیا و زندگی ... هدف ما ... هدفمون چیه !؟ ... الان مثلا باید دانشگاه باشه دیگه ؟ ... درسته !؟ ... خب بعدش چی !؟ ... نمیگم بده ها ... یا اینکه نباشه ... ولی بعدش ... یه سری حرف های کلیشه ای و نخ نما ... که مثلا در جامعه و کشورم مفید باشم و موقعیت اجتماعی و... ... از اون دروغ های شاخ دار ... که از بس شنیدم و از بچگی توی انشاها هرجا کم اوردم ... می نوشتم ... حالم ازش بهم می خوره ... بیایم یه جور دیگه به زندگی نگاه کنیم ... همه ما عادتي هستيم ... عادتي كار مي كنيم ... عادتي زندگي ميكنيم ... در طول روز هيچ چرايي براي ما به وجود نمي آيد ... هيچ سوالي مطرح نميشود ... خيلي كه شاهكار كنيم ... چند سوال درسي از معلم كلاس ميپرسيم ... در روز چند ساعت با خود فكر ميكنيم ؟ ... آيا تا به حال فكر با خود فكر كرده ايم كه چند نفر از بچه هاي هم سن و سال ما در كنج خانه هاي روستايي خود از حداقل امكانات برخوردارند و چرا ؟ ... آيا فكر كرده ايم كه اگر پدر ما از روستاي فلان آباد و فلان ده کوره بود ... ما ديگر ما نبوديم ؟ ... شايد الان داشتيم توي مزرعه وجين مي كرديم ... و شايد هم فردي بزرگ مثل دكتر مصدق بوديم ... ايا فكر كرده ايم كه چرا ژوبين سوار بر پاترول مشكي اش توي خيابان ايران زمين بالا و پايين ميرود ... و ما توي اتوبوس كفش لگد شده مان را پاك ميكنيم ... و قاسم سوار بر الاغ پدرش دنبال باز كردن نهر آب است ؟ ... آيا فكر كرده ايم كه چرا آن جوان روستايي آهنگ «هتل كاليفرنيا» را نشنيده ... و كانال فلان ! ماهواره ي اروپا را نديده ؟ ... چرا او نمي تواند در «گاردن پارتي» دوستش شركت كند ؟ ... و صدها سوال مثل اينها وجود دارد كه ما بايد در ذهن خود جوابي براي آنها پيدا كنيم ... نمی دونم ولی به قول یه استادی بیایم دقت کنیم ... مثلا یه قانون : هركسي كه در طول روز كمتر از 10 سوال در ذهنش شكل بگيرد ... حداقل يك نقص فني دارد ... و هركسي كه در طول روز بيشتر از 100 سوال در ذهنش شكل بگيرد ... و حداقل جواب يكي از آنها را بفهمد ... دانشمند است ... به قول سهراب سپهري چشم هایمان را بايد بشوييم و جور ديگر ببينيم : كه چرا ميگويند : اسب حيوان نجيبي است ... كبوتر آيا تا به حال فكر كرده ايم كه : اگر خرطوم فيل را سوراخ كنيم ... ني زن هنرمندي از آب در مي آيد ... خیلی از موضوع پرت افتادم ... اصلا نفهمیدم چی گفتم ... ولی فقط اینو می دونم ... که دیگه از تکرار و مکررات و چارچوب بندی خسته شدم ... ... در جامعه ای که بیشتر سعی دارند خود را پیچیده نشان دهند ... ... تا هم بی دانشی شان در آن گم شود ... ... و هم خود را دانشمند جلوه دهند ... ... وجود تو می تواند با ارزش باشد ... مثل همیشه منتظرتون هستم ... به امید یاریش ... التماس دعا ... باور کن ذهن من آشفته نیست ... ذهن من مجموعه ای از آشفتگی هاست ... من نمی توانم این حوادث را تقدیر بنامم من نام زندگی بر آن نهاده ام ... و قبول کن اگر تو هم به جای من بودی حال و روزگاری بهتر از من نداشتی ... ... به چهره من نگاه کن ... چشم های من سرگردان نیستند ... ... چشم های من مامن سرگردانی هاست ... سلام ... خوبید !؟ ... یه خبر مهم !!! ولی این دفعه با دوست خیلی خوبم آقا بهزاد ... لفطا ... یه نیم نگاهی ... گذری ... نظری ... منتظرتون هستم ... یعنی درواقع هستیم ... گفت از دوست چه دیدی که چنین مسروری گفتم از دوست ... همین بس که ز ما یاد کند به نامش ... به یادش ... در پناهش ... دشت ها ... نام تو را مي گويند ... کوه ها ... شعر مرا مي خوانند ... کوه بايد شد و ماند ... رود بايد شد و رفت ... دشت بايد شد و خواند ... در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟ در تو اين قصه پرهيز ... که چه ؟ در من ... اين شعله عصيان نياز ... در تو دم سردي پاييز ... که چه ؟ حرف را بايد زد ... درد را بايد گفت ... سخن از مهر من و جور تو نيست ... سخن از متلاشي شدن دوستي است و عبث بودن پندار سرور آور مهر ... سينه ام آينه اي است ... با غباري از غم ... تو به لبخندي ... از اين آينه بزداي غبار ... آشيان تهي دست مرا ... مرغ دستان تو پر مي سازد ... آه ... مگذار که دستان من ... آن اعتمادي که به دستان تو دارد ... به فراموشي بسپارد ... آه ... مگذار که مرغان سپيد دستت ... دست پر مهر مرا ... سرد و تهي بگذارد ... من چه مي گويم ... آه ... با تو ... اکنون ... چه فراموشي ها ... با من ... اکنون ... چه نشستن ها ... خاموشي هاست ... تو مپندار ... که خاموشي من ... هست برهان فراموشي من ... –حميد مصدق- سلام ... خوبيد !؟ ببخشيد که واقعا نشد آپ کنم ... اين پست هم چون کاملا اختصاصيه ... گذاشتمش توي ادامه مطلب ... حرف خاصي نيست ... تا سلامي دوباره ... دلگير دلگيرم ... منو مگذار و مگذر ... در پناهش ... اميدوارم ... اگر جوان هستي ... خيلي به تعجيل ... رسيده نشوي ... و اگر رسيده اي ... به جوان نمایي ... اصرار نورزي ... اگر پيري ... تسليم نا اميدي نشوي ... چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد ... " ويكتور هوگو " تو مي داني "جواني كردن" يعني چه ؟ با مفهوم "شور و حال جواني" آشنايي ؟ چقدر از "سرخوشي" مي داني ؟ اگر مي داني ... خوش به حالت ! من از اون آسمون آبی می خوام ... من از اون شب های مهتابی می خوام به ياد مي آورم ... همه ... گرفتار همان دردي هستيم كه ظاهرا درماني ندارد ... دلم از خاطره های بد جدا ... من از اون ... وقت های بی تابی می خوام اينكه چرا اين گونه شد ... تلخ ترمان مي كند ... آدما ... روزگار ... اجتماع ... درگيري هاي دروني ... كتاب هاي بزرگ ... نافهمي هاي اطرافيان ... !؟!؟ ... چه فرقي مي كند، كدام عامل تاثير بيشتري داشته !؟ ... مهم اينجاست كه ما اين روزها جواني را گم كرده ايم ... رنگ پنهان غم بر همه ي زندگي ما سايه انداخته ... من می خوام یک دسته گل به آب بدم آرزو هامو به یک حباب بدم ... سیبی از شاخه حسرت بچینم بندازم رو آسمون و تاب بدم ... بيا فراموش كنيم ... هر آنچه كه قانون هاي محكم زندگي مي نامند ... گل ایون بهاره ... دل من ... یه بیابون لاله زاره ... دل من بالا پايين ... پايين بالا ... آونگ شده ام ... نه دستم به آسمان مي رسد ... نه پايم به زمين ... گيج گيج كه مي خورم ... قلبم مي ايستد ... آشنا نيست ... هيچ كجا و هيچ كس ... شايد اشتباه آمده ام ؟! ... آن وقت است كه شك شروع مي شود ... ترديد لعنتي در رگ هايم مي دود ... مثل یک عطر گل اقاقیا ... دلم آواز می کنه ... بیا ... بیا ... تو می ری ... پشت علف ها گم میشی من می مونم و گل اقاقیا ... صداي اذان مي آيد ... ميرم كنار پنجره ... همان امن ترين عبادتگاه ... براي خدا دست تكان مي دهم ... محلم نمي گذارد ... بغض مي كنم ... كه چرخ چرخ عباسي ها كار خودش را كرده ... من اشتباه آمده ام و راه را گم كرده ام ... بالا پايين ... پايين بالا ... شب ... خوب آمد ... اما خوب نمي شوم ... " روشن نيست ... " براي خودم ... براي هيچ آشنايي ... روشن نيست ... " به كجا چنين شتابان ؟ " ... شتاب ندارم ديگر ... شب نرود كه روز بيايد ... تقويم را ورق نزنم كه روزهايم بگذرند ... مي خوانم ... غصه هاي ديروز را ... يك هفته ي پيش ... يك ماه قبل ... همه را شاهد دارم ... در برگ هاي كاهي دفترم ... هديه بود ... من بغض هايم عميق تر شده اند ... دردهايم بيشتر ... اما حس تلخ یکی دو سال پيش را ... امروز هم دارم ... واضح تر است ... نوع رنجي كه مي كشم ... درد دانستن دارم كه بود ... از همان اولش بود ... پس چرا تلخم ؟ ... نايستاده ام هرگز ! ... حركت عمودي آونگ ... گواه تلاشم است در رسيدن ... مگرنه اينكه حزن به معناي واقعي نبايد باشد ؟ ... براي كسي كه مي رود ... كسي كه رنج مي كشد ... ناگهان شاد مي شوم! ... در دل تاريكي ... بالا و پايين مي شوم ... اما حالم به جا آمده ... همين ترديد ... شك مقدس ... تلنگر تو ... نجاتم داد ... نه اشتباه نيامدم ... غلط انتخاب نكردم ... زمين سنگلاخ است ! باور کن غمگین نیستم ... فقط سکوت درونم بیشتر شده ... با کسی حرف نمی زنم ... شاید با خودم یا کسی شبیه خودم ... چه می گویم ؟ ... هیچ ! ... فقط حرف های خودمانی ... از جنس نزدیک نزدیک خویشتن ! مساله دختر توی آینه است که در عبور به سر می برد ... باور کن غمگین نیستم ... ! فقط نمی دونم چرا بعضی اوقات اشک تو چشام جمع میشه !؟ ... از خوشحالیه !؟ ... گل ایون بهاره ... دل من ... یه بیابون لاله زاره ... دل من حسرت کتاب خواندن بر دلم مانده ... حسرت شور و نشاط همیشگی قدیما ... خسته ام از دویدن ... برنامه ی فردایم پوچ تر از دیروز است ... و قلبم خالی تر از امروز ... امروز ... چه دلتنگم ... امروز ... چه دلتنگم ... مثل من ... که مثل من ... گم ترانه ... کم رنگم ... امروز ... چه دلتنگم ... خاکستریم انگار ... هم خاطره زنبق ... یک لحظه پس از رگبار ... امروز ... چه دلتنگم ... از جنس تکاپو مصنوعی فواره ... بر حاشیه تکرار ... امروز ... چه دلتنگم ... مبهوت و کبود و گس ... بر حضور ... مجروحم ... چه فاخته، چه کرکس ... چه سرخ خیابان و چه قهوه کوچه ... شکل سایه ابرم .... بودنی سیاه و بس ... امروز ... چه دلتنگم ... امروز ... چه دلتنگم ... مثل من ... که مثل من ... گم ترانه ... کمرنگم ... بر مرکب چوبینم ... از کوچ نمی مانم ... هم ساعت میدانچه ... بر دایره می رانم ... بی حوصله ... بی رویا ... دریاچه اندوهم ... تکفین جلگه و جنگل ... سوگواری کوهم ... آه ... ای من جان خسته ... عصیان فروخفته ... انفجار پنهان و افسانه ناگفته ... امروز که دلتنگم ... ناگهانه طغیان کن ... شهر بهت و بهتان را ... به حادثه مهمان کن ... امروز ... چه دلتنگم ... امروز ... چه دلتنگم ... مثل من ... که مثل من ... گم ترانه ... کمرنگم ... مثل من ... که مثل من ... گم ترانه ... کمرنگم ... - داریوش - دوستتون دارم ... مستانه به یادش باشید ... چقدر سخت است برایم نوشتن آخر این قصه ... کاش می شد آخر این قصه را یکی دیگر بنویسد ... تجربه سختی و نرمی همین لحظه ها هم «واقعه ای» است برای خودش ... و بین اینکه چنین لحظه ای در زندگی آدم اتفاق افتاده باشد یا نیفتاده باشد ... باز هم کلی توفیر دارد ... در چه آدمی شدنِ بعدیِ آدمی ... دنیا کارخانه ای است که انواع و اقسام محصولات ــ اعم از ثابت یا متحرک ، جاندار یا بی جان و.... ــ را تولید می کند و از میان آن همه محصولات جاندار متحرکش ... اسم یکی شان هم «آدم» است و عجب محصولی هم هست این آدم ! فرایند تولیدش نه فقط به تولد منحصر است ... و آنچه در تمامِ امتدادِ این بودن مدام شدن برایش رخ می دهد ... هم چنان چه گونه بودنش را و صفاتش را و خصوصیاتش را ... دستخوش تغییر می کند ... و محصول آخرِ این انسان ... آن سان است که در آن انتهاست ... آن جا که دیگر قرار است از «رده» خارج شود ... آن جا که شمارش معکوس تعداد نفس های زندگی اش آغاز می شود : نه ..... هشت ..... هفت ..... شش ..... این گونه است که هر آن چه برای ما اتفاق می افتند ... بخشی از روند شدن ما است ... و لحظه هایی که فشار بر روی ما زیاد است ... هم گاهی می تواند خردمان کند ... وگاهی بر عکس سخت تر مان می کند ... من هم یک آدم هستم ... با بسیاری از خاطره ها ... انس ها ... الفت ها ... تعلق خاطرها و .... که هر کدام به صورت نظام ها و حلقه هایی به صورت ترکیب ویژه ای شکل گرفته اند ... و مجموعا بخشی از «شخصیت» من را تشکیل می دهند ... بخشی از «هویت» من ... خب حالا دیگر حدود 12 سال است که در این قالب کار کرده ام ... و با او ۲ سال ... بی هیچ وجود و حضوری ... و امروز رسیده ام به آن نقطه که همواره از آمدنش می ترسیدم ... امروز روز پایان او برای من است ... اما امروز ... گاهِ پیله تنیدنش فرا رسیده ... بایستی پیله ای دور خود بتند و درون آن فرورود ... نه خودش می داند و نه کسی دیگر ... که این پیله چه گونه است ... کجاست ... دگردیسی درونی آن تا چندین زمان طول می کشد و ... فقط قاعده ی احتمالاتِ جاریِ هستی ... این گونه به دلمان گواهی می دهد ... که شاید یک روز این پیله بشکفد و از درون آن «چیزی» خارج شود ... قانون این طور می گوید که اگر این رخ دهد ... از آن به بعد دیگر اسمش «کرمینه» نخواهد بود ... حالا این که اسمش بعد از آن چه باشد ... بر می گردد به آن که ذات حقیقی اولیه اش از ابتدا چه بوده باشد ... شاید از درون آن «سوسک» بیرون بیاید ... شاید «شاپرک» ... به خمیر مایه ی اولیه اش بستگی دارد ... و به اعمالی که در دنیای درون آن پیله ــ حتی در راستای تغییر ذات خودش ــ انجام دهد ... شاید هم در طول این مدت سرما بزندش ... پرنده ای گرسنه بخوردش یا هزار و یک بلای طبیعی و غیر طبیعی دیگر سرش بیاید ... و هرگز از پیله بیرون آمدن خودش را نبیند ! ... و اینک صمیمانه ترین و خالصانه ترین آرزوهای قلب های پاک شما را بدرقه ی راه خود می طلبد ... نیک بخواهید که رو سیاه از پیله به در نیاید ... «شاپرک» باشد و دیگر ... نه آن چیزهایی راکه آن کرمینه میخورد ... بخورد ... نه مثل اوآنگونه کرمینه وار بخزد ... که شادمان ... جست و خیزکنان ... پرواز کند یا نقش هایی شاد و رنگارنگ روی بال هایش ... و نیک بخواهید که کسی آن موقع ... آن شاپرک را بازنشناسد ــ و خدای کناد که نشناسد ــ که تمام شادی و نشاط دلِ آن زمانِ آن شاپرک به نشناخته شدن است ... شب تاب او ... از امروز ... به طور کامل ... برای همیشه خاموش شد ... نه دیگر نشانی خواهد داشت ... در هیچ جایی و نه حضوری ... اما دست خودمان است ... من او را خاموش نمی کنم ... او برای من هست ... و آری حالا دیگر شب تاب نیست ... فانوسی است دریایی در عمیق اقیانوس وجود من تا همیشه ... قصه های خاموشی او قصه ی سکون و سکوت نیست ... اوهست ... قصه تنها ماندن و تنها گذاشتن است ... قصه زود است و حیف است ... قصه جدایی و غصه و افسوس ... قصه می روم و می رود ... امشب قصه ی اول من ... به سر می رسد ... آیا چه وقتی !؟ ... چه قصه ای !؟ ... با چه هویت دیگری !؟ ... برای چه کسانی بگویم !؟ ... یا شاید خیلی وقت ها هم بشود ... دیگر که نگویم ... بشنوم ! ... قصه ی من به سر رسید ... باید منتظر بمانم تا ببینم چه می شود ... یا این که روزی سالهای سال بعد از درون آن پیله ... جنبیدنی آغاز خواهد شد !؟ ... همیشه در خاطرم می ماند ... به نامش ... به یادش ... در پناهش ... درون آینه ها در پی چه می گردی !؟ بیا ز سنگ بپرسیم ... که از حکایت فرجام ما چه می داند ... بیا ز سنگ بپرسیم، زان که غیر از سنگ کسی حکایت فرجام را نمی داند ... همیشه ازهمه نزدیک تر به ما سنگ است ... نگاه کن ... نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ چه سنگ بارانی ! گیرم گریختی همه عمر، کجا پناه بری !؟ خانه ی خدا سنگ است ... به قصه های غریبانه ام ببخشایید ! که من ـ که سنگ صبورم ـ نه سنگم و نه صبور دلی که می شود از غصه تنگ، می ترکد چه جای دل که دراین خانه سنگ می ترکد ! در آن مقام که خون از گلوی نای چکد عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد چنان درنگ به ما چیره شد که چنگ شدیم دلم از این همه سنگ و درنگ می ترکد ... بیا ز سنگ بپرسیم ... که از حکایت فرجام ما چه می داند ... از آن که عاقبت کار جام با سنگ است ! بیا ز سنگ بپرسیم ... نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ... درون آینه ها در پی چه می گردی؟! امروز را ... به باد سپردم ... امشب ... کنار پنجره بيدار مانده ام ... دانم که بامداد ... امروز ديگري را ... با خود مي آورد تا من دوباره آن رابسپارمش به باد ... چه بیهودگی ملال آوری ... کیست که داند !؟ دوست ؟! تو کجایی !؟ نميشه غصه ما رو ... يه لحظه تنها بذاره نميشه اين قافله ... ما رو تو خواب جا بذاره لحظه هميشه گذراست و خاطره هميشه ماندني ... و من ... بود و نبود و عشق و ابديت را به نگاهي مي فروختم ... اگر ... خاطره گذرا مي شد و ... لحظه ماندني ... جمعه ها گم مي شوند ... شنبه ها بي معنا ... يکشنبه ها خالي ... دوشنبه هايم سکوت ... سه شنبه قلم خورد ... چهارشنبه ها يعني دلتنگي و پنج شنبه ها ... حذف مي شوند ... وقتي که نيستي ... نه تقويمي ورق مي خورد ... نه سطري نوشته ميشود ... نه حرفي گفته ... فاصله رامعنا ميکنم ... حرفي نيست ... جز يک سلام ... يک بغل دلتنگي ... يک دنيا ناگفتني ... يک آسمان راستي ... هزار هزار سطر ..... روزها را مي شمارم ... ضرب در صداي اين ثانيه ها ... تقسيم بر ساعت ها مي کنم ... راستي در اين روزها چقدر صدا هست !؟ ... يا نمي دانم شايد در صداها روزهايند ... فرقي نيست آنچه هست ... يک روز پر از ساعت ... يک ساعت پر از ثانيه هاست ... يک بغل دلتنگي است و يک دنيا ناگفتني ... شب ها هم جهت داشته اند و نمي دانستيم ... ماه هم حرف مي زد و نمي شنيديم ... ابرها شب ها هم بوده اند و نمي فهميديم ... نمي دانم يا که شايد ... مي دانستيم و مي شنيديم ... نمي فهميديم اما ... خيالي نيست ... آنچه هست ... يک شب پر از ستاره ... يک آسمان پر از ماه ... يک ماه پر از حرف ... يک حرف پر از ..... حرفي نماند ... نه فرقي ... نه خيالي ... نه سطري ... اين روزها يادم مي دهند که دست چپ و راستم کدام بودند ... که طبل بزرگ زير پاي چپ چه معنا مي دهد ... وقتي راست را هم گاهي بايد کوبيد ... با زمين دوست مي شوي ... ستاره ها نزديک مي شوند ... روزها بلند ... زمان معنا ... تقويم ها گم ... آنچه بود ... روزها بود ... که رفت ... و آنچه رفت ... لحظه ها بود ... که خاطره اش ماند ... سخنانم چه بلاتکليف اند ... بايد در انديشه را بست و قلم را شکست ... آنچه هست ... نه اين حرف ها ... نه اين فرق ها ... ونه اين سطر هاست ... نه آن نوشتني است ... نه حرف هاي من گفتني ... سه نقطه ... اين سه نقطه ... آخر همه حرفهايي بود که امروز صد بار با خودم مرور کردم اما نتوانستم بنويسم ... امروز صبح خودم را در آينه ديدم ... چشمهايم را ريز كردم ... هر چه فكر كردم ... چيزي يادم نيامد ... تصوير با صدايي آرام و سرشار از بي توجهي گفت : "سلام ... ببخشيد به جا نياوردم ! " ... در جواب گفتم : "سلام ... مشكلي نيست ... من هم به جا نمي آورم ! " روز و شب کوتاه تر از لحظه پي در پي گذشت جمعه رفت و شنبه آمد ... هفته رفت و ماه گذشت فصل بعد از فصل طي شد ... سال بعد از سال رفت عمر من چون باد از دنبال رفت آنچه اينک مانده جز بيداد، جز اندوه، جز تشويش نيست ... جمع گرم و صحبت ياران مهرانديش نيست ... _ !!! گوييا ... ديگر جهان هم بر مدار خويش نيست ! ... يک تسلا هست و بس ... رود بي آرام را تا کام درياي عدم يک دو گامي بيش نيست ... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وز هزاران جرم و بد فعلی یکی
من همی آن دانم و ستار من
جرم ها و زشتی کردار من ...
هر چه کردم جمله ناکرده گرفت
طاعت ناورده آورده ... گرفت
نام من در نامه ی پاکان نوشت
دوزخی بودم ... ببخشیدم بهشت
عفو کرد آن جملگی جرم و گناه
شد سفیدم ... نامه و روی سیاه
آه کردم چون رسن شد آه من
گشت آویزان ... اندر چاه من
آن رسن بگرفتم و بیرون شدم
شاد و زفت و فربه و گلگون شدم
در بن چاهی ... همی بودم نگون
در دو عالم هم نمیگنجم کنون
آفرین ها بر تو بادا ... ای خدا
ناگهان کردی مرا از غم ... جدا
اگر سر هر موی من گردد زبان
شکر های تو نیاید ... در بیان ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تو ایمان منی ... من کم ندارم
اگر درمان تویی ... دردم فزون باد
اگر عشقی تو ... سهم من جنون باد
تویی ... تنها تویی تو ... علت من
تو ... تو بخشاینده بی منت من
صدایم کن ... صدای تو ترانه است
کلامت ... آیه هایی عاشقانه است
تو را من سجده سجده میپرستم
که سر بر خاک ... بر زانو نشستم![]()
![]()
![]()
... بعدا توي آرشيو روز تولدم نباشه !؟
... نت اینجا به لطف دوستان داغون بود ... تاریخ یکمی دست کاری شده ... ![]()
... پارسال این موقع ... واي خدايا
... زود گذشت ... کاش همیشه زود گذشتن ها ... خوب گذشتن هم باشه ... ![]()
![]()

![]()
... كلاسا كلا كنسله ... اعتراض و اعتصاب كلاس نرفتن برا آزادي اون بچه هايي كه بي گناه گرفتنشون ... براشون دعا کنید ... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شعر من نيلوفر پژمرده در مرداب را ماند ...
ابرِ بي باران ِاندوهم ...
خارِ خشکِ سينه کوهم ...
سالها رفته است کز هر آرزو خالي است ... آغوشم
نغمه پرداز جمال و عشق بودم ...
حاليا ... خاموش خاموشم ...
يادِِ از خاطر فراموشم ...
عصر ... پرپر مي شود اين نوشکفته در سکوت دشت
روزها اين گونه پرپر گشت ...
چون پرستوهاي بي آرام در پرواز
رهروان را چشم حسرت باز
من که جامِ هستيم ... از اشک لبريز است ... مي پرستم![]()
![]()
![]()
با فريب شعر بايد زندگي را رنگ ديگر داد
در نواي ساز بايد ناله هاي روح را گم کرد
ناله من مي ترواد از در و ديوار ...
آسمان ... اما سراپايش گوش و خاموش است
هم زباني نيست تا گويم به زاري ...
ديگرم مستي نمي بخشد شراب ...
جام من خالي شدست از شعر ناب ...
ساز من فرياد هاي بي جواب ...
نرم نرم از راه دور ...
روز چون گل مي شکوفد بر فراز کوه
روشنايي مي رود در آمان بالا
ساغر ذرات هستي از شراب نور سرشار است ...
هم چنان در ظلمت شب هاي بي مهتاب
هم چنان پژمرده در پهناي اين مرداب
هم چنان لبريز ز اندوه مي پرسم :
جام اگر بشکست ... !؟
ساز اگر بگسست ... !؟
شعر اگر ديگر به دل ننشست ... ؟! 
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
زيباست ...
و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست ...
و يا اينكه از دريچه ذهن مرحوم پرويز شاپور به زندگي نگاه كنيم ...
گل هاي آفتابگردان در روزهاي ابري احساس بلاتكليفي ميكنند ...
ماهي ها نمي توانند در ايام كودكي خاك بازي كنند ...
بادكنك ها نمي توانند يك سوزن به خودشان بزنند و يك جوالدوز به ديگران ...
گربه ها بيش از ديگران به فكر آزادي پرندگان محبوس هستند ...
و باد ... کلاه سر كسي نمي گذارد ...... ![]()
![]()
... بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم ... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یه وبلاگ دیگه ... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
... خوش مي گذره تابستون ؟!
... با گرما چطوريد !؟ ... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

ادامه مطلب
اين روزها كه مي گذرد ... به چهره ي خود كه در آينه مي نگرم ... نقش سرزندگي نمي بينم ... نقش خوش بي خيالي و آرزومندي ... كمي كه مي گذرد ... چهره ي همه ي آنان را که می بینم ... به ياد مي آورم ... جواني را در عمق نگاهشان نمي بينم ... شور و نشاط و سرخوشی ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

| Design By : Night Skin |

