نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران
وایسا دنیا ... من می خوام پیاده شم ...
زندگي در چشم من شب هاي بي مهتاب را ماند ... آه ... روز ... چون گل مي شکوفد بر فراز کوه ... اينک اينجا شعر و ساز و باده آماده است ... در پناه باده بايد رنج دوران را زخاطر برد اي دريغ ! اما من ... سال ها تاريخ شمسي گشت و گشت شادمان شد تا شنيد اين سرگذشت روز ميلاد امام هشتم است هشت هشت جمعه هشتاد و هشت من هم آن روزها را پشت سر گذاشته ام ... روزهاي الزام ها و بايدها ... روزهاي زندگي دوگانه : در خانه به گونه اي بودن و بيرون از خانه تظاهر به آنچه ديگران مي پسندند امروز اگر خسته ام ... امروز اگر تحمل كوچكترين ناملايمي را ندارم ... اين تحفه شايد يادگار آن روزها باشد ... ولي مي دانم هر شبي را پاياني است و به اميد پايان شب ها ... در مرام ما اسيران ... عاشقي رسمي ندارد دوستي را مي پرستيم ... چون كه پاياني ندارد مثل هميشه ... منتظر سلام هاي گرمتون هستم به نامش ... به يادش ... در پناهش ...
شعر من نيلوفر پژمرده در مرداب را ماند ...
ابرِ بي باران ِاندوهم ...
خارِ خشکِ سينه کوهم ...
سالها رفته است کز هر آرزو خالي است ... آغوشم
نغمه پرداز جمال و عشق بودم ...
حاليا ... خاموش خاموشم ...
يادِِ از خاطر فراموشم ...
عصر ... پرپر مي شود اين نوشکفته در سکوت دشت
روزها اين گونه پرپر گشت ...
چون پرستوهاي بي آرام در پرواز
رهروان را چشم حسرت باز
من که جامِ هستيم ... از اشک لبريز است ... مي پرستم![]()
![]()
![]()
با فريب شعر بايد زندگي را رنگ ديگر داد
در نواي ساز بايد ناله هاي روح را گم کرد
ناله من مي ترواد از در و ديوار ...
آسمان ... اما سراپايش گوش و خاموش است
هم زباني نيست تا گويم به زاري ...
ديگرم مستي نمي بخشد شراب ...
جام من خالي شدست از شعر ناب ...
ساز من فرياد هاي بي جواب ...
نرم نرم از راه دور ...
روز چون گل مي شکوفد بر فراز کوه
روشنايي مي رود در آمان بالا
ساغر ذرات هستي از شراب نور سرشار است ...
هم چنان در ظلمت شب هاي بي مهتاب
هم چنان پژمرده در پهناي اين مرداب
هم چنان لبريز ز اندوه مي پرسم :
جام اگر بشکست ... !؟
ساز اگر بگسست ... !؟
شعر اگر ديگر به دل ننشست ... ؟! 
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


