تبليغاتX
نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران




















نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران

وایسا دنیا ... من می خوام پیاده شم ...

 

چیست ... چیست ... چیست ... ای یگانه ترین یار ؟

سکوت چیست ... به جز حرف های نا گفته ...

من از گفتن می مانم ...

اما زبان گنجشکان ...

زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست

زبان گنجشکان ... یعنی : بهار ... برگ ... بهار ...

زبان گنجشکان ... یعنی : نسیم ... عطر ... نسیم ...

فواره های سبز ساقه های سبک بار ... شکوفه خواهد داد

 ای یار ... ای یگانه ترین یار ...

ایمان بیاوریم به آغاز فصل  سرد ...

 

دیشب یکی برام sms زد :

   -  جواب سوال میدی !؟

   -  بپرس ... از چی ؟!

   -  جبر و احتمال ...

تا می خواست بپرسه ... یه کمی به اسمش فکر کردم : جبر و احتمال !!! ... دو کلمه جالبی هستن ؟

جبر و احتمال یکمی درباره اش فکر کنید ... من فکر می کنم این دو کلمه تصادفی کنار هم قرار نگرفته اند ... اگر کمی با دقت تر به خودمون، آدم ها، دنیا و به طور کلی زندگی نگاه کرده باشیم ... این قضیه ی «جبر» حتماً سراغتان آمده است ... منظورم جبری که در ریاضی می خوانیم نیست ... نه ! ... منظور همان بحث معروف «جبر و اختیار» است ... این که بالاخره ... کجای این جهان ایستاده ایم ... و چقدر سرنوشتمان دست خودمان است ... زندگی ما چگونه رقم خورده است ... و در آینده چگونه رقم خواهد خورد ؟ ... آیا برخی حوادث کوچک و آیا بعضی از همین اتفاقات ساده ی روزمره ... نمی تواند باعث شود که به ناگاه مسیر زندگی ما عوض شود ؟ ...

توی مقدمه یه کتابی خونده بودم که نویسنده گفته بود :

«کریشتف کیشلوفسکی» فیلم سازی است که من فیلم هایش را خیلی دوست دارم ... بیشتر فیلم هایش را دیده ام و از آنها چیز یاد گرفته ام ... حتی شاید اگر بگویم فیلم هایش نگاه من را نسبت به هستی عوض کرده است ... زیاد بی راه نگفته باشم ... کیشلوفسکی تقریباً در همه فیلم هایش با مسأله «جبر و اختیار» و همین طور بحث «احتمال» کلنجار می رود ... و این مسأله را از زوایای مختلفی بررسی می کند ... او فیلمی دارد به نام "شانس کور» ... در این فیلم ... داستان زندگی فردی با سه احتمال مختلف ... مورد بررسی قرار می گیرد ... هر سه احتمال از پس یک واقعه ی واحد و ساده شکل می گیرند ... واقعه این است که آیا آن فرد به یک قطار مسافری می رسد یا نه ... در احتمال اول فرد به قطار می رسد ... به شهر دیگری می رود ... وارد یک حزب سیاسی می شود ... با دوست سابقش آشنا می شود ... و به طور کلی زندگی اش در مسیر خاصی قرار می گیرد ... در احتمال دوم ... فرد به قطار نمی رسد ... هنگام سوار شدن با پلیس درگیر می شود ... محاکمه می شود ... در شهرش می ماند ... با آدم های متفاوتی آشنا می شود ... و زندگی اش مسیری پیدا می کند که کاملاً با حالت اولی متفاوت بوده است ... در احتمال سوم ... فرد به قطار نمی رسد ... اما نامزدش در ایستگاه قطار به سراغش می آید ... و او را بر می گرداند ... این بار نیز او زندگی کاملاً متفاوتی نسبت به دو حالت قبل پیدا می کند ...

نویسنده گفته بود : راستش را بخواهید ... من وقتی فیلم را دیدم ... ترسیدم ...

آیا واقعا این احتمال های ساده و روزمره قادرند مسیر زندگی ما را تغییر دهند ؟ ...

و آیا براساس شانس و تصادف زندگی ما شکل گرفته و خواهد گرفت !؟ ...

اگر این طور است ... پس ما این وسط چه کاره ایم و چقدر در سرنوشت خودمان تاثیر داریم !؟

فرق است بین آنکه ...

خودمان را آن طور که جامعه می خواهد تغییر دهیم ...

با آنکه ...

جامعه را آن طور که خودمان می خواهیم تغییر دهیم ...

می گویند نوابغ و تاریخ سازان همیشه راه دوم را رفته اند ... یعنی اگه فکر می کرده اند ... چیزی که درست است ... روی آن پافشاری و اصرار می کرده اند ... و همه ی تلاششون به کرسی نشوندن حرفاشون بوده ... حتی اگه بقیه دنیا چیز دیگه ای می گفتند ... عجب آدمایی ... جالبه ... ماجرای گالیله را همه ما می دانیم ... پس به قول یک نفر این را بدانیم ... که ممکن است ... همه دنیا چیزی رو در گوشمون فریاد کنند ... ولی حقیقت جای دیگری باشد ... هوشیاریمون را طوری حفظ کنیم که بتوانیم از پس همه های و هوی و هیاهو ... حقیقت را ببینیم ...

حقیقت دنیا و زندگی ... هدف ما ...

هدفمون چیه !؟ ... الان مثلا باید دانشگاه باشه دیگه ؟ ... درسته !؟ ... خب بعدش چی !؟ ... نمیگم بده ها ... یا اینکه نباشه ... ولی بعدش ... یه سری حرف های کلیشه ای و نخ نما ... که مثلا در جامعه و کشورم مفید باشم و موقعیت اجتماعی و... ... از اون دروغ های شاخ دار ... که از بس شنیدم و از بچگی توی انشاها هرجا کم اوردم ... می نوشتم ... حالم ازش بهم می خوره ...

بیایم یه جور دیگه به زندگی نگاه کنیم ...

همه ما عادتي هستيم ... عادتي كار مي كنيم ... عادتي زندگي ميكنيم ... در طول روز هيچ چرايي براي ما به وجود نمي آيد ... هيچ سوالي مطرح نميشود ... خيلي كه شاهكار كنيم ... چند سوال درسي از معلم كلاس ميپرسيم ... در روز چند ساعت با خود فكر ميكنيم ؟ ... آيا تا به حال فكر با خود فكر كرده ايم كه چند نفر از بچه هاي هم سن و سال ما در كنج خانه هاي روستايي خود از حداقل امكانات برخوردارند و چرا ؟ ...

آيا فكر كرده ايم كه اگر پدر ما از روستاي فلان آباد و فلان ده کوره بود ... ما ديگر ما نبوديم ؟ ... شايد الان داشتيم توي مزرعه وجين مي كرديم ... و شايد هم فردي بزرگ مثل دكتر مصدق بوديم ... ايا فكر كرده ايم كه چرا ژوبين سوار بر پاترول مشكي اش توي خيابان ايران زمين بالا و پايين ميرود ... و ما توي اتوبوس كفش لگد شده مان را پاك ميكنيم ... و قاسم سوار بر الاغ پدرش دنبال باز كردن نهر آب است ؟ ... آيا فكر كرده ايم كه چرا آن جوان روستايي آهنگ «هتل كاليفرنيا» را نشنيده ... و كانال فلان ! ماهواره ي اروپا را نديده ؟ ... چرا او نمي تواند در «گاردن پارتي» دوستش شركت كند ؟ ... و صدها سوال مثل اينها وجود دارد كه ما بايد در ذهن خود جوابي براي آنها پيدا كنيم ...

نمی دونم ولی به قول یه استادی بیایم دقت کنیم ... مثلا یه قانون :

هركسي كه در طول روز كمتر از 10 سوال در ذهنش شكل بگيرد ...

حداقل يك نقص فني دارد ...

و هركسي كه در طول روز بيشتر از 100 سوال در ذهنش شكل بگيرد ...

و حداقل جواب يكي از آنها را بفهمد ...

دانشمند است ...

به قول سهراب سپهري چشم هایمان را بايد بشوييم و جور ديگر ببينيم :

كه چرا ميگويند : اسب حيوان نجيبي است ... كبوتر
                                                                      زيباست ...
و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست ...


و يا اينكه از دريچه ذهن مرحوم پرويز شاپور به زندگي نگاه كنيم‌ ...

آيا تا به حال فكر كرده ايم كه :

اگر خرطوم فيل را سوراخ كنيم ... ني زن هنرمندي از آب در مي آيد ...
گل هاي آفتابگردان در روزهاي ابري احساس بلاتكليفي ميكنند ...
ماهي ها نمي توانند در ايام كودكي خاك بازي كنند ...
بادكنك ها نمي توانند يك سوزن به خودشان بزنند و يك جوالدوز به ديگران ...
گربه ها بيش از ديگران به فكر آزادي پرندگان محبوس هستند ...
و باد ... کلاه سر كسي نمي گذارد ......

 

خیلی از موضوع پرت افتادم ... اصلا نفهمیدم چی گفتم ...

ولی فقط اینو می دونم ... که دیگه از تکرار و مکررات و چارچوب بندی خسته شدم ...

... بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم ...

... در جامعه ای که بیشتر سعی دارند خود را پیچیده نشان دهند ...

... تا هم بی دانشی شان در آن گم شود ...

... و هم خود را دانشمند جلوه دهند ...

... وجود تو می تواند با ارزش باشد ...

 

مثل همیشه منتظرتون هستم ...

به امید یاریش ... التماس دعا ...

 

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 0:0 توسط یگانه کوچولو| |


Design By : Night Skin