نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران
وایسا دنیا ... من می خوام پیاده شم ...
باور کن ذهن من آشفته نیست ... ذهن من مجموعه ای از آشفتگی هاست ... من نمی توانم این حوادث را تقدیر بنامم من نام زندگی بر آن نهاده ام ... و قبول کن اگر تو هم به جای من بودی حال و روزگاری بهتر از من نداشتی ... ... به چهره من نگاه کن ... چشم های من سرگردان نیستند ... ... چشم های من مامن سرگردانی هاست ... سلام ... خوبید !؟ ... یه خبر مهم !!! ولی این دفعه با دوست خیلی خوبم آقا بهزاد ... لفطا ... یه نیم نگاهی ... گذری ... نظری ... منتظرتون هستم ... یعنی درواقع هستیم ... گفت از دوست چه دیدی که چنین مسروری گفتم از دوست ... همین بس که ز ما یاد کند به نامش ... به یادش ... در پناهش ... شنیدم که چــون قوی زیبا بمــــــــیرد فریـــبنده زاد و فریــبا بمــــیرد ... شب مرگ تنها نشیند به مـــــــــــوجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد ... در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خـود در میان غزل ها بمیرد ... گروهی برآنند کــــــــــین مرغ شیدا کـــــــجا عاشقی کرد ... آنجا بمیرد شب مرگ ... از بــــــیم آن جا شتابد که از مـــرگ غافل شود ... تا بمیرد من ... این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویی به صــــحرا بمیرد ... چو روزی ز آغوش دریـــا برآمد ... شبی هم در آغوش دریــــــا بمیرد تو دریای من بودی ... آغوش واکن که می خواهد این قوی زیبا بمیرد -حمیدی شیرازی- ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یه وبلاگ دیگه ... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

| Design By : Night Skin |

