نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران
وایسا دنیا ... من می خوام پیاده شم ...
دشت ها ... نام تو را مي گويند ... کوه ها ... شعر مرا مي خوانند ... کوه بايد شد و ماند ... رود بايد شد و رفت ... دشت بايد شد و خواند ... در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟ در تو اين قصه پرهيز ... که چه ؟ در من ... اين شعله عصيان نياز ... در تو دم سردي پاييز ... که چه ؟ حرف را بايد زد ... درد را بايد گفت ... سخن از مهر من و جور تو نيست ... سخن از متلاشي شدن دوستي است و عبث بودن پندار سرور آور مهر ... سينه ام آينه اي است ... با غباري از غم ... تو به لبخندي ... از اين آينه بزداي غبار ... آشيان تهي دست مرا ... مرغ دستان تو پر مي سازد ... آه ... مگذار که دستان من ... آن اعتمادي که به دستان تو دارد ... به فراموشي بسپارد ... آه ... مگذار که مرغان سپيد دستت ... دست پر مهر مرا ... سرد و تهي بگذارد ... من چه مي گويم ... آه ... با تو ... اکنون ... چه فراموشي ها ... با من ... اکنون ... چه نشستن ها ... خاموشي هاست ... تو مپندار ... که خاموشي من ... هست برهان فراموشي من ... –حميد مصدق- سلام ... خوبيد !؟ ببخشيد که واقعا نشد آپ کنم ... اين پست هم چون کاملا اختصاصيه ... گذاشتمش توي ادامه مطلب ... حرف خاصي نيست ... تا سلامي دوباره ... دلگير دلگيرم ... منو مگذار و مگذر ... در پناهش ...
... خوش مي گذره تابستون ؟!
... با گرما چطوريد !؟ ... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


