تبليغاتX
نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران




















نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران

وایسا دنیا ... من می خوام پیاده شم ...

 

اول از روی ادب ... ای گل خوشبو ... سلام ... دوم از روی محبت ... به تو دارم پیام ...

خوبید !؟ ... خوشید !؟ ... خوش می گذره !؟ ... تولد وبلاگمه ... 2 سالش شد ...  

تولدش 25ام بود ( به تاریخ آپ نگاه نکنید چون یکمی دست کاری شده ! ) ولی من pc نداشتم که بتونم on بشم ... شرمندشم  ولی خب باتاخیر 4 روزه باید بهش بگم :

 تولدت مبارک ... پایدار باشی ...   

 

... وبلاگم دوساله شد ... تولدش مبارک ...

 

این امتحانا هم عجب بلاییه ! ...

آی زودتر این کنکور لعنتی بیاد و بره ... من یکی که دیگه حسابی کف کردم ...   

از این بابت خیلی شرمنده اون دوستای عزیز و بامعرفتم هستم که باتاخیر جوابشون رو میدم و بهشون سر میزنم ...  

مطمئن باشید همیشه به یادتون هستم ... دوستون دارم ... Heart Smile 

دعایم کنید ... خدا بگیرد از من ... هر آنچه را که خدا  را ... می گیرد از من ...  

ساکت و ساده و سبک بود ... قاصدکی که داشت، می رفت ... فرشته ای به او رسید و چیزی گفت ... قاصدک بی تاب شد ... هزار بار چرخید ... چرخید و چرخید ... قاصدک رو به فرشته کرد ... گفت : " اما شانه های من ظریف است ... زیر بار این خبر می شکند ... من نازکتر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم." ... فرشته گفت :"درست است ..، آن چه تو باید بر دوش بکشی نا ممکن است و سنگین ... حتی برای کوه ... اما تو می توانی ... زیرا قرار است، بی قرار باشی." ... فرشته گفت : "فراموش نکن ... نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر." ... آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت ... قاصدک ماند ... و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد ...

حالا هزاران سال است که قاصدک می رود ... می چرخد و می رود ... می رقصد و می رود ... و همه می دانند که او با خود خبری دارد ... دیروز قاصدک به حوالی پنچره ات آمده بود ... خبری آورده بود ... و تو یادت رفته بود که هر قاصدکی یک پیامبر است ... پنجره بسته بود ... تو نشنیدی  ... و او رد شد ...  

اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی ... دیگر نگذار که بی خبر بگذرد و برود ... از او بپرس چه بود ... آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت ... و او این همه بی قرار شد ...

نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 11:0 توسط یگانه کوچولو| |

 

اميدوارم ... اگر جوان هستي ...

خيلي به تعجيل ... رسيده نشوي ...

و اگر رسيده اي ... به جوان نمایي ... اصرار نورزي ...

اگر پيري ... تسليم نا اميدي نشوي ...

چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد ...

                                                                      " ويكتور هوگو "

 

تو مي داني "جواني كردن" يعني چه ؟

با مفهوم "شور و حال جواني" آشنايي ؟

چقدر از "سرخوشي" مي داني ؟

اگر مي داني ... خوش به حالت !

 

من از اون آسمون آبی می خوام ...

من از اون شب های مهتابی می خوام


اين روزها كه مي گذرد ... به چهره ي خود كه در آينه مي نگرم ... نقش سرزندگي نمي بينم ... نقش خوش بي خيالي و آرزومندي ... كمي كه مي گذرد ... چهره ي همه ي آنان را که می بینم ... به ياد مي آورم ... جواني را در عمق نگاهشان نمي بينم ... شور و نشاط و سرخوشی ...

به ياد مي آورم ... همه ... گرفتار همان دردي هستيم كه ظاهرا درماني ندارد ...

 

دلم از خاطره های بد جدا ...

من از اون ... وقت های بی تابی می خوام

 

اينكه چرا اين گونه شد ... تلخ ترمان مي كند ... آدما ... روزگار ... اجتماع ... درگيري هاي دروني ... كتاب هاي بزرگ ... نافهمي هاي اطرافيان ... !؟!؟ ... چه فرقي مي كند، كدام عامل تاثير بيشتري داشته !؟ ... مهم اينجاست كه ما اين روزها جواني را گم كرده ايم ... رنگ پنهان غم بر همه ي زندگي ما سايه انداخته ...

 

من می خوام یک دسته گل به آب بدم

آرزو هامو به یک حباب بدم ...

سیبی از شاخه حسرت بچینم

بندازم رو آسمون و تاب بدم ...

بيا فراموش كنيم ... هر آنچه كه قانون هاي محكم زندگي مي نامند ...

 گل ایون بهاره ... دل من ...

یه بیابون لاله زاره ... دل من

 

بالا پايين ... پايين بالا ... آونگ شده ام ... نه دستم به آسمان مي رسد ... نه پايم به زمين ...

گيج گيج كه مي خورم ... قلبم مي ايستد ... آشنا نيست ... هيچ كجا و هيچ كس ... شايد اشتباه آمده ام ؟! ... آن وقت است كه شك شروع مي شود ... ترديد لعنتي در رگ هايم مي دود ...

 

مثل یک عطر گل اقاقیا ...

دلم آواز می کنه ... بیا ... بیا ...

تو می ری ... پشت علف ها گم میشی

من می مونم و گل اقاقیا ...

 

صداي اذان مي آيد ... ميرم كنار پنجره ... همان امن ترين عبادتگاه ... براي خدا دست تكان مي دهم ... محلم نمي گذارد ... بغض مي كنم ... كه چرخ چرخ عباسي ها كار خودش را كرده ... من اشتباه آمده ام و راه را گم كرده ام ...

بالا پايين ... پايين بالا ...

شب ... خوب آمد ... اما خوب نمي شوم ... " روشن نيست ... " براي خودم ... براي هيچ آشنايي ... روشن نيست ... " به كجا چنين شتابان ؟ "  ... شتاب ندارم ديگر ... شب نرود كه روز بيايد ... تقويم را ورق نزنم كه روزهايم بگذرند ... مي خوانم ... غصه هاي ديروز را ... يك هفته ي پيش ... يك ماه قبل ... همه را شاهد دارم ... در برگ هاي كاهي دفترم ... هديه بود ... من بغض هايم عميق تر شده اند ... دردهايم بيشتر ... اما حس تلخ یکی دو سال پيش را ... امروز هم دارم ... واضح تر است ... نوع رنجي كه مي كشم ... درد دانستن دارم كه بود ... از همان اولش بود ... پس چرا تلخم ؟ ... نايستاده ام هرگز ! ... حركت عمودي آونگ ... گواه تلاشم است در رسيدن ... مگرنه اينكه حزن به معناي واقعي نبايد باشد ؟ ... براي كسي كه مي رود ... كسي كه رنج مي كشد ... ناگهان شاد مي شوم! ... در دل تاريكي ... بالا و پايين مي شوم ... اما حالم به جا آمده ... همين ترديد ... شك مقدس ... تلنگر تو ... نجاتم داد ... نه اشتباه نيامدم ... غلط انتخاب نكردم ... زمين سنگلاخ است !

 

باور کن غمگین نیستم ... فقط سکوت درونم بیشتر شده ... با کسی حرف نمی زنم ... شاید با خودم یا کسی شبیه خودم ... چه می گویم ؟ ... هیچ ! ... فقط حرف های خودمانی ... از جنس نزدیک نزدیک خویشتن !

مساله دختر توی آینه است که در عبور به سر می برد ...

 

من از اون آسمون آبی می خوام ... من از اون شب های مهتابی می خوام ...

 

باور کن غمگین نیستم ... !

فقط نمی دونم چرا بعضی اوقات اشک تو چشام جمع میشه !؟ ... از خوشحالیه !؟ ...

 

گل ایون بهاره ... دل من ...

یه بیابون لاله زاره ... دل من

 

حسرت کتاب خواندن بر دلم مانده ...

حسرت شور و نشاط همیشگی قدیما ...

خسته ام از دویدن ...

برنامه ی فردایم پوچ تر از دیروز است ...

و قلبم خالی تر از امروز ...

امروز ... چه دلتنگم ...

امروز ... چه دلتنگم ... مثل من ... که مثل من ... گم ترانه ... کم رنگم ...

امروز ... چه دلتنگم ...

خاکستریم انگار ... هم خاطره زنبق ... یک لحظه پس از رگبار ...

امروز ... چه دلتنگم ...

از جنس تکاپو مصنوعی فواره  ... بر حاشیه تکرار ...

امروز ... چه دلتنگم ...

مبهوت و کبود و گس ... بر حضور ... مجروحم ... چه فاخته، چه کرکس ...

چه سرخ خیابان و چه قهوه کوچه ... شکل سایه ابرم .... بودنی سیاه و بس ...

امروز ... چه دلتنگم ...

امروز ... چه دلتنگم ... مثل من ... که مثل من ... گم ترانه ... کمرنگم ...

بر مرکب چوبینم ... از کوچ نمی مانم ... هم ساعت میدانچه ... بر دایره می رانم ...

بی حوصله ... بی رویا ... دریاچه اندوهم ... تکفین جلگه و جنگل ... سوگواری کوهم ...

آه ... ای من جان خسته ... عصیان فروخفته ... انفجار پنهان و افسانه ناگفته ...

امروز که دلتنگم ... ناگهانه طغیان کن ... شهر بهت و بهتان را ... به حادثه مهمان کن ...

امروز ... چه دلتنگم ...

امروز ... چه دلتنگم ...

مثل من ... که مثل من ... گم ترانه ... کمرنگم ...

مثل من ... که مثل من ... گم ترانه ... کمرنگم ... - داریوش -

دوستتون دارم ... مستانه به یادش باشید ...

 

نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 1:30 توسط یگانه کوچولو| |


Design By : Night Skin