نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران
وایسا دنیا ... من می خوام پیاده شم ...
بهار ... بهار ... بهار ... بهار ... صدا همون صدا بود چه اسم آشنايي ! بهار اومد لباس ِنو تنم كرد بهار ... بهار ... يه مهمون قديمی ... حيف كه ... هنوزصُب نشده ... غروب بود باهاش شكست دلامون ... بهار اومد برفا رُ نقطه چين كرد بهار اومد پنجره ها رُ وا كرد بهار اومد اما با دست خالی گل خونههای بیگُل بهار ... بهار ... يه غصهی هميشه بهار ... بهار ... حرفی برای گفتن بهار ... بهار ... پرنده گفت يا گل گفت ؟ سلام ... خوبید !؟ ... سال نو مبارک ... به همین سادگی ... سال 1387 ... با تمام خاطرات خوب و بدش ... تمام شد ... به همین سادگی که نمیشه گفت ... باید گفت به همین سرعت ... و باز هم به همین سرعت می گذرد ... پس باز همان سخن همیشگی ... بیا تا قدر لحظه لحظه زندگی مان را بدانیم و به هیچ نگذرانیم ... تا که روزی ... از روزهای نامده ... در حسرت گذشته به سر نبریم ... گل افشانی ارغوان ... نوید امید است در باغ جان بهترین ها هنوز در راه اند ... بهترین ها را برایتان آرزومندم ... تو که آهسته میخوانی قنوت گریه هایت را ... در میان ربّنای سبز دستانت دعایم کن ... به نامش ... به یادش ... در پناهش ... به شدت و اضطراری نیازمندم به : یک نوشته کوتاه و سنگین و درست حسابی در مورد عید که بشه برا یه نفر که باش رودرواسی دارم، بفرستم ... به شدت منتظرتون هستم ... باشه !؟ تا بعد ... خدانگه دار ... چقدر سخت است برایم نوشتن آخر این قصه ... کاش می شد آخر این قصه را یکی دیگر بنویسد ... تجربه سختی و نرمی همین لحظه ها هم «واقعه ای» است برای خودش ... و بین اینکه چنین لحظه ای در زندگی آدم اتفاق افتاده باشد یا نیفتاده باشد ... باز هم کلی توفیر دارد ... در چه آدمی شدنِ بعدیِ آدمی ... دنیا کارخانه ای است که انواع و اقسام محصولات ــ اعم از ثابت یا متحرک ، جاندار یا بی جان و.... ــ را تولید می کند و از میان آن همه محصولات جاندار متحرکش ... اسم یکی شان هم «آدم» است و عجب محصولی هم هست این آدم ! فرایند تولیدش نه فقط به تولد منحصر است ... و آنچه در تمامِ امتدادِ این بودن مدام شدن برایش رخ می دهد ... هم چنان چه گونه بودنش را و صفاتش را و خصوصیاتش را ... دستخوش تغییر می کند ... و محصول آخرِ این انسان ... آن سان است که در آن انتهاست ... آن جا که دیگر قرار است از «رده» خارج شود ... آن جا که شمارش معکوس تعداد نفس های زندگی اش آغاز می شود : نه ..... هشت ..... هفت ..... شش ..... این گونه است که هر آن چه برای ما اتفاق می افتند ... بخشی از روند شدن ما است ... و لحظه هایی که فشار بر روی ما زیاد است ... هم گاهی می تواند خردمان کند ... وگاهی بر عکس سخت تر مان می کند ... من هم یک آدم هستم ... با بسیاری از خاطره ها ... انس ها ... الفت ها ... تعلق خاطرها و .... که هر کدام به صورت نظام ها و حلقه هایی به صورت ترکیب ویژه ای شکل گرفته اند ... و مجموعا بخشی از «شخصیت» من را تشکیل می دهند ... بخشی از «هویت» من ... خب حالا دیگر حدود 12 سال است که در این قالب کار کرده ام ... و با او ۲ سال ... بی هیچ وجود و حضوری ... و امروز رسیده ام به آن نقطه که همواره از آمدنش می ترسیدم ... امروز روز پایان او برای من است ... اما امروز ... گاهِ پیله تنیدنش فرا رسیده ... بایستی پیله ای دور خود بتند و درون آن فرورود ... نه خودش می داند و نه کسی دیگر ... که این پیله چه گونه است ... کجاست ... دگردیسی درونی آن تا چندین زمان طول می کشد و ... فقط قاعده ی احتمالاتِ جاریِ هستی ... این گونه به دلمان گواهی می دهد ... که شاید یک روز این پیله بشکفد و از درون آن «چیزی» خارج شود ... قانون این طور می گوید که اگر این رخ دهد ... از آن به بعد دیگر اسمش «کرمینه» نخواهد بود ... حالا این که اسمش بعد از آن چه باشد ... بر می گردد به آن که ذات حقیقی اولیه اش از ابتدا چه بوده باشد ... شاید از درون آن «سوسک» بیرون بیاید ... شاید «شاپرک» ... به خمیر مایه ی اولیه اش بستگی دارد ... و به اعمالی که در دنیای درون آن پیله ــ حتی در راستای تغییر ذات خودش ــ انجام دهد ... شاید هم در طول این مدت سرما بزندش ... پرنده ای گرسنه بخوردش یا هزار و یک بلای طبیعی و غیر طبیعی دیگر سرش بیاید ... و هرگز از پیله بیرون آمدن خودش را نبیند ! ... و اینک صمیمانه ترین و خالصانه ترین آرزوهای قلب های پاک شما را بدرقه ی راه خود می طلبد ... نیک بخواهید که رو سیاه از پیله به در نیاید ... «شاپرک» باشد و دیگر ... نه آن چیزهایی راکه آن کرمینه میخورد ... بخورد ... نه مثل اوآنگونه کرمینه وار بخزد ... که شادمان ... جست و خیزکنان ... پرواز کند یا نقش هایی شاد و رنگارنگ روی بال هایش ... و نیک بخواهید که کسی آن موقع ... آن شاپرک را بازنشناسد ــ و خدای کناد که نشناسد ــ که تمام شادی و نشاط دلِ آن زمانِ آن شاپرک به نشناخته شدن است ... شب تاب او ... از امروز ... به طور کامل ... برای همیشه خاموش شد ... نه دیگر نشانی خواهد داشت ... در هیچ جایی و نه حضوری ... اما دست خودمان است ... من او را خاموش نمی کنم ... او برای من هست ... و آری حالا دیگر شب تاب نیست ... فانوسی است دریایی در عمیق اقیانوس وجود من تا همیشه ... قصه های خاموشی او قصه ی سکون و سکوت نیست ... اوهست ... قصه تنها ماندن و تنها گذاشتن است ... قصه زود است و حیف است ... قصه جدایی و غصه و افسوس ... قصه می روم و می رود ... امشب قصه ی اول من ... به سر می رسد ... آیا چه وقتی !؟ ... چه قصه ای !؟ ... با چه هویت دیگری !؟ ... برای چه کسانی بگویم !؟ ... یا شاید خیلی وقت ها هم بشود ... دیگر که نگویم ... بشنوم ! ... قصه ی من به سر رسید ... باید منتظر بمانم تا ببینم چه می شود ... یا این که روزی سالهای سال بعد از درون آن پیله ... جنبیدنی آغاز خواهد شد !؟ ... همیشه در خاطرم می ماند ... به نامش ... به یادش ... در پناهش ... سلام ... خوبید !؟ خوشید !؟ خوش می گذره !؟ با تعطیلی 4 روزه چطورید !؟ ( 4شنبه هم برای مدارس تعطیل شد خب امروز 5 اسفنده ... روز مهندس و سالگرد تاسیس دانشگاه صنعتی شریف ... یادش بخیر 3سال پیش : مسابقه علمی شریف بود: به مناسبت 40امین سالگردش: رفتیم اونجا ... واقعا که خوش گذشت ... عجب دانشگاهیه ... الان اصلا وقت ندارم و باید تا 2 دقیقه دیگه از خونه برم بیرون ... وگرنه مامان و بابا در اصل اومدم بگم : روز مهندس مبارک ... راستی یه عکسی هم داشتم که هرچی می کنم، آپلود نمیشه یا سایزش می ریزه به هم ... اگه کسی در این رابطه چیزی می دونه، plz help me !!! خوش و موفق و سربلند باشید ... تا سلامی دوباره ... در پناهش ...
پرنده گفت يا گل گفت ؟
خواب بوديم و
هيچكی صدايی نشنفت !![]()
![]()
صدای شاخهها و ريشهها بود![]()
![]()
![]()
بهار ... بهار ...
صدات مياد ... اما خودت كجايی ؟
وا بكنيم پنجرهها رُ يا نه ؟
تازه كنيم خاطرهها رُ يا نه ؟![]()
![]()
![]()
تازهتر از فصل شكفتنم كرد
بهار اومد با يه بغل جوونه
عيدُ آورد از تو كوچه تو خونه![]()
![]()
يه آشنای ساده و صميمی
يه آشنا كه مثل قصهها بود
خواب و خيال ِهمه بچهها بود
يادش بخير ... بچگيا چه خوب بود
آخ كه چه زود قلكِ عيديامون
وقتی شكست ...
خنده به دل مردگي زمين كرد
چقدر دلم فصل بهارُ دوس داشت
وا شدنِ پنجره هارُ دوس داشت![]()
![]()
![]()
منو با حسی ديگه آشنا كرد
يه حرف يه حرف ... حرفای من كتاب شد
حيف كه هَمَش سوال ِبیجواب شد
با يه بغل شكوفهی خيالی![]()
![]()
![]()
بهار ... بهار ...
خاطرههای مونده اونورِ پل
منظرههای مات ِپشت ِشيشه
تو فصلِ بیحوصلگی شكفتن
ما شنيديم ... هر كسی خوابه نشنفت![]()
![]()
![]()
که هرگز نماند به جای ... زمستان اهریمنی ...
بهاران فرا می رسد ... پرستیدنی ...
سراسر همه مژده ایمنی
درین صبح فرخنده تابناک
که از زندگی دم زند جان خاك
بیا با دل و جان پاک ...
همه لحظه ها را به شادی سپار
نوایی هم آهنگ باران برآر![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


