نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران
وایسا دنیا ... من می خوام پیاده شم ...
درون آینه ها در پی چه می گردی !؟ بیا ز سنگ بپرسیم ... که از حکایت فرجام ما چه می داند ... بیا ز سنگ بپرسیم، زان که غیر از سنگ کسی حکایت فرجام را نمی داند ... همیشه ازهمه نزدیک تر به ما سنگ است ... نگاه کن ... نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ چه سنگ بارانی ! گیرم گریختی همه عمر، کجا پناه بری !؟ خانه ی خدا سنگ است ... به قصه های غریبانه ام ببخشایید ! که من ـ که سنگ صبورم ـ نه سنگم و نه صبور دلی که می شود از غصه تنگ، می ترکد چه جای دل که دراین خانه سنگ می ترکد ! در آن مقام که خون از گلوی نای چکد عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد چنان درنگ به ما چیره شد که چنگ شدیم دلم از این همه سنگ و درنگ می ترکد ... بیا ز سنگ بپرسیم ... که از حکایت فرجام ما چه می داند ... از آن که عاقبت کار جام با سنگ است ! بیا ز سنگ بپرسیم ... نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ... درون آینه ها در پی چه می گردی؟! امروز را ... به باد سپردم ... امشب ... کنار پنجره بيدار مانده ام ... دانم که بامداد ... امروز ديگري را ... با خود مي آورد تا من دوباره آن رابسپارمش به باد ... چه بیهودگی ملال آوری ... کیست که داند !؟ دوست ؟! تو کجایی !؟


