نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران
وایسا دنیا ... من می خوام پیاده شم ...
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر با آن پوستین سرد نمناکش باغ بی برگی ... روز و شب تنهاست … با سکوت پاک غمناکش … ساز او باران ... سرودش باد ... جامه اش شولای عریانی است ... چشم در راه بهاری نیست ... گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد ... ور به رویش برگ لبخندی نمی روید ... باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟ باغ بی برگی ... خنده اش خونی است اشک آمیز پادشاه فصل ها ... پاییز ... سلام !؟ ... خوبید !؟ ... خوشید !؟ ... خوش می گذره !؟ ... با سرما چطورید !؟ اول از همه چیز : جواب آقا وحید که گفته بودن چرا وبلاگتو دفتر خاطرات هم نمی کنی !؟ آخه انصافا من بیام اینجا چی بگم از روزام !؟ ولی خب باشه سعی می کنم ... برا دومین سوالتم باید بگم اینجا نمیشه جوابشو داد ! (توی پرانتز هم بگم : ببخشید که دارم خیلی دیر جوابتو می دم ... البته تقصیر خودت بودا دیروز تولدم بود یکمی احساس کردم همه چیز سوت و کوره نشسته بودم شعرای مشیری می خوندم ... کادو تولد پارسال مامان اینا ... امسال اصلا کادو نگرفتم ! ... از هیچ کس ! خیلی جالبه ... نه !؟ می دونید چیه ! کلا امسال یه حالی بود ! ... اصلا بهش نمی یومد تولدمه ! ... 15 آذر 87 هم گذشت ! ... به نظر خودم که الان هنوز آذز نیومده ! همه چیزه 18 سالگی گواهی نامه گرفتنشه ... اونم مامانت نذاره بگیری ! خیلی دارم دری وری می گم ... می دونم ... ولی خب کف کردم یکی به من بگه چی کار کنم !؟ راستی : امروز روز دانشجوه ... روز دانشجو مخصوصا به سال اولیا خوش و موفق و سربلند باشید ... منتظرتون هستم ... در پناهش ... من ديگه اسما و رسما هنگ کردم ... ديگه واقعا نمي تونم درس بخونم ... مگه همه زندگي درس و درس خوندنه !؟ ... ديگه حالم از زندگي هم داره به هم مي خوره ... اونقدر کف کردم که اومدم اينجا ... خودمم باورم نميشه ولي هرچي مي خونم، هيچي نمي فهمم ... مي خوام ترک تحصيل کنم ... کاشکي مي شد ! ديروز هم اعلام کردم من ديگه نمي خوام درس بخونم ... پس کسي ديگه به من نمي گه درس بخون ... مدرسه چطور بود !؟ ... چي کار کردي !؟ ... و...... ... امروز صبح هم تا بيدارم کردن ... گفتم نمي رم مدرسه ... به کسي هم هيچ ربطي نداره ... ولي انصافا تا کجا !؟ ... من حداقل بايد امتحان ترم اولمو پاس کنم ... پس حداقل بايد درسا رو در حد نصف کتاب هم که شده بلد باشم ... اينم يعني رفتن مدرسه و درس خوندن ... ديگه حالم از مدرسه و درسا و کتابا و معلما و امتحانا و سنجش و ... به هم مي خوره ... البته به جز دبير ديفرانسيلمون که اگه مدرسه هم برم فقط واسه اونو و درسشه که البته اساسي هم تو گل گير کردم که چه جوري جلسه بعدي نگاش کنم ! ... امتحان قبليشو 93 درصد زدم ... اين يکي 30 درصد هم نمي شم ... اين يعني يه سقوط آزاد اساسي ... من واقعا يه کنکوريم که مي خواد سال ديگه بره تهران درس بخونه از يه نفر هم اگه هنوز اينجا مي آد و اينا رو خونده شديد عذر مي خوام نمی دانم چه می خواهم ... خدايا در این فکرم من و دانم که هرگز ![]()

![]()
... می دونم از هدفی که از ساختن وبلاگم داشتم، کلی فاصله گرفتم ولی خب ... آخه من بیام از اتفاقا و آدمای تو روزم حرف بزنم !؟ ... کی اینجا می شناستشون !؟ کی می فهمه من الان دارم کی و کجا رو می گم ؟! ... تازه بر این فرض که اتفاقی بیفته تو روزم ... ![]()
... خودت که دیگه اینو قبول داری !؟ ... پس می تونی IDتو برام بذاری ... ![]()
... اسم IDتو که نذاشته بودی ... تو وبلاگتم IDیت نبود ... نظراتشم بسته بود ! ... منم فقط ID فسیلتو دارم ! ... واقعا آخر انتظار و منتظر واسه جواب بودیا !
)
... اتفاق خاصی نیفتاد ... خودمون بودیم ... دوستای خانوادگیمون هم رفته بودن سفر ... براهمین تولد هم نگرفتن ...
... 5شنبه شب تو اتاقم نشسته بودم ... همین جوری ! ... دلم می خواست یه کاری بکنم ولی نمی دونستم چی !؟ ... یه جایی برم ولی نمی دونستم کجا ؟! ... اصلا با کی می رفتم !؟ ... اجازه اش کجا بود !؟ ... ![]()
... باور کنید برا خودم جالب بود ...
من سال های پیش حداقل از 8-7 نفر کادو می گرفتم ... نه اینکه حالا منتظر کادو باشما ! ...
اصلا این فکرو نکنیدا ! ![]()
![]()
![]()
... که چی !؟ ... کنکور بده بعد
... الهی ! ... خدایا این کنکورو از بیخ و بن نابود کن ... همه با هم : الهی آمین ... ![]()
![]()
![]()
... الان کسی خونمون نیست ... حوصلم سر رفته شدید ... این TV هم هییچچی نداره ! ![]()
![]()
مبارک ... ( جمله بندیو !!! به این میگن زبان فارسی 20 )![]()
![]()
... اصلا کنکور 89 رو واسه چي گذاشتن ... مني که صميمي ترين دوستم گريم و نديده، ديروز جلو دبير ديفرانسيلمون گريم گرفت !
... آبروم رفت ... يه امتحان گرفت ... من همين طوري فقط سوالاشو نگاه مي کردم ... حداقل ازش ممنونم که فهم و شعورش مي رسه و برخوردش خيلي منطقي بود ... ![]()
![]()
![]()
... واقعا اگه من برم تهران، تهران کجا بره ...
... مي دونم الان احساس کرده اگه اون همه حرف رو واسه ديوار گفته بود، حداقل شايد يه نتيجه اي گرفته بود ... ولي خب ديگه چي کار کنم !؟ ... همه حرفاشو قبول دارم ولي من واقعا ديگه نمي کشم ... ديگه نمي تونم ... بايد قبول کرد من کم اووردم ... واقعا هم کنکور و دانشگاه درست حسابي مال کسيه که حقش باشه ... و واقعا حق من نيست ...
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جويد نگاه خسته من
چرا افسرده است اين قلب پرسوز ![]()
![]()
![]()
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
التماس دعا ... در پناه آن یگانه ... ![]()
| Design By : Night Skin |

