نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران
وایسا دنیا ... من می خوام پیاده شم ...
نميشه غصه ما رو ... يه لحظه تنها بذاره نميشه اين قافله ... ما رو تو خواب جا بذاره لحظه هميشه گذراست و خاطره هميشه ماندني ... و من ... بود و نبود و عشق و ابديت را به نگاهي مي فروختم ... اگر ... خاطره گذرا مي شد و ... لحظه ماندني ... جمعه ها گم مي شوند ... شنبه ها بي معنا ... يکشنبه ها خالي ... دوشنبه هايم سکوت ... سه شنبه قلم خورد ... چهارشنبه ها يعني دلتنگي و پنج شنبه ها ... حذف مي شوند ... وقتي که نيستي ... نه تقويمي ورق مي خورد ... نه سطري نوشته ميشود ... نه حرفي گفته ... فاصله رامعنا ميکنم ... حرفي نيست ... جز يک سلام ... يک بغل دلتنگي ... يک دنيا ناگفتني ... يک آسمان راستي ... هزار هزار سطر ..... روزها را مي شمارم ... ضرب در صداي اين ثانيه ها ... تقسيم بر ساعت ها مي کنم ... راستي در اين روزها چقدر صدا هست !؟ ... يا نمي دانم شايد در صداها روزهايند ... فرقي نيست آنچه هست ... يک روز پر از ساعت ... يک ساعت پر از ثانيه هاست ... يک بغل دلتنگي است و يک دنيا ناگفتني ... شب ها هم جهت داشته اند و نمي دانستيم ... ماه هم حرف مي زد و نمي شنيديم ... ابرها شب ها هم بوده اند و نمي فهميديم ... نمي دانم يا که شايد ... مي دانستيم و مي شنيديم ... نمي فهميديم اما ... خيالي نيست ... آنچه هست ... يک شب پر از ستاره ... يک آسمان پر از ماه ... يک ماه پر از حرف ... يک حرف پر از ..... حرفي نماند ... نه فرقي ... نه خيالي ... نه سطري ... اين روزها يادم مي دهند که دست چپ و راستم کدام بودند ... که طبل بزرگ زير پاي چپ چه معنا مي دهد ... وقتي راست را هم گاهي بايد کوبيد ... با زمين دوست مي شوي ... ستاره ها نزديک مي شوند ... روزها بلند ... زمان معنا ... تقويم ها گم ... آنچه بود ... روزها بود ... که رفت ... و آنچه رفت ... لحظه ها بود ... که خاطره اش ماند ... سخنانم چه بلاتکليف اند ... بايد در انديشه را بست و قلم را شکست ... آنچه هست ... نه اين حرف ها ... نه اين فرق ها ... ونه اين سطر هاست ... نه آن نوشتني است ... نه حرف هاي من گفتني ... سه نقطه ... اين سه نقطه ... آخر همه حرفهايي بود که امروز صد بار با خودم مرور کردم اما نتوانستم بنويسم ... امروز صبح خودم را در آينه ديدم ... چشمهايم را ريز كردم ... هر چه فكر كردم ... چيزي يادم نيامد ... تصوير با صدايي آرام و سرشار از بي توجهي گفت : "سلام ... ببخشيد به جا نياوردم ! " ... در جواب گفتم : "سلام ... مشكلي نيست ... من هم به جا نمي آورم ! " روز و شب کوتاه تر از لحظه پي در پي گذشت جمعه رفت و شنبه آمد ... هفته رفت و ماه گذشت فصل بعد از فصل طي شد ... سال بعد از سال رفت عمر من چون باد از دنبال رفت آنچه اينک مانده جز بيداد، جز اندوه، جز تشويش نيست ... جمع گرم و صحبت ياران مهرانديش نيست ... _ !!! گوييا ... ديگر جهان هم بر مدار خويش نيست ! ... يک تسلا هست و بس ... رود بي آرام را تا کام درياي عدم يک دو گامي بيش نيست ... 
| Design By : Night Skin |


