نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران
وایسا دنیا ... من می خوام پیاده شم ...
وقتي دارم با هر نفس ... از اين زمونه سير مي شم داشت شروع مي شد که خفه اش کردم ... درست وسط جمله بود که نقطه گذاشتم ... نمي خواستم تمام شود ... نمي خواستم جمله معنا پيدا کند ... نيمه شب بود ... گمانم ... ناگهان آمد ... يا بهتر بگويم ... داشت مي آمد که من يک گام پس رفتم ... نقطه را گذاشتم و عقب کشيدم ... نقطه را گذاشته بودم وسط کلمه ... حتي فرصت تمام شدن کلمه را هم نداده بودم ... نمي دانم نقطه را کجاي کلمه گذاشته بودم ... انگار کسي را نيامده، کشته بودم ... دست هام را گذاشته بودم روي گلوش و فشار داده بودم ... وقتي داشت خفه مي شد ... چيزي نگفت ... تقلا نکرد ... التماس نکرد ... فقط نگاهم کرد ... صبر کرد تا ذره ذره بميرد ... دست هام را آن قدر آنجا نگه داشتم تا چشم هام خيس شدند ... تا انگشتانم سست شدند ... تا حس کردم ... دارم سر مي خورم ... در چيزي که نمي دانم چيست ... ذره ذره فرو مي رفتم ... پايين و پايين تر ... تا زانو ... خودم مي خواستم ... شکايتي نداشتم ... نمي خواستم قصه تکرار شود ... نمي خواستم سوار سرسره اي شوم که نتوانم ميانه راه متوقف شوم ... موج نيرومندي بود که مي آمد و من ديگر خسته تر از آن بودم که در برابرش بايستم ... يا حتي به جايي يا کسي پناه ببرم ... و اين همه ... و شدت اين موج ويرانگر ... به خاطر آن بود که او مي دانست ... يعني مي فهميد ... و هيچ چيز و هيچ چيز ... و قسم مي خورم هيچ چيز ... نه ... هيچ چيز مثل فهميدن مرا در هم نمي کوبد ... فهميد که ديگر نمي کشم ... فهميد که من مغلوب زندگي شدم ... و پيروزمندانه جولان داد ... پيروزمندانه پيش آمد ... هر بار مرا کنار ديوار مي گذاشت ... و با يک حرف ساده ... يا يک کلمه .......... و من هربار مي ديدم که روحم خم مي شد ... خم مي شد ... و مي افتاد ... مي افتاد آنجا ... پاي ديوار ... من ... دائم در کوچه هاي تنگ و شيب دار ِمعناهاي سخت مي دويدم ... و از نفس مي افتادم ... و او اما ... تنها با گامي به من مي رسيد .... گاهي براي گريز از او يا براي اثبات برتري ام ... با شتاب مي رفتم ... آن قدر با شتاب ... که همه ... بي گمان همه ... جا مي ماندند ... در تنگ ترين و شلوغ ترين کوچه ها به سرعت مي دويدم ... اما وقتي به عقب بر مي گشتم ... بهت زده مي شدم : ايستاده بود ... درست پشت سرم ... بي هيچ تقلايي ... بي هيچ فشاري ... باز فرو رفتم ... اين بار تا سينه ... گمانم ... اگر نقطه را نمي گذاشتم آنجا ... اگر آن جمله را نمي کشتم ... لابد مي خواست تا آخرين سطر ... تا آخرين کلمه روحم ... جلو بيايد و آن را بخواند ... اوایل کوچک بود ... يعني من اين طور فکر مي کردم ... اما بعد بزرگ و بزرگتر شد ... آن قدر که ديگر نمي شد آن را در غزلي يا قصه اي يا حتي دلي حبس کرد ... حجم اش بزرگتر از دل شد ... و من هميشه از چيزهايي که حجم شان بزرگتر از دل مي شود ... مي ترسم ... از چيزهايي که براي نگاه کردشان- بس که بزرگ اند- بايد فاصله بگيرم ... مي ترسم ... فکر مي کردم ... اين من هستم که او را آفريده ام ... و براي هميشه آفريده ي من باقي خواهد ماند ... اما نماند ... به سرعت بزرگ شد ... از لاي انگشتان من لغزيد و گريخت ... آنقدر که من مقهور آن شدم ... آنقدر که ديگر از من فرمان نمي برد ... آنقدر که حالا مي خواهد ... مرا در خودش محو کند ... اکنون من با همه ي تواني که برايم باقي مانده است ... مي گويم "ازت متنفرم" تا شايد اندکي از فشار غريبي که بر روح ام حس مي کنم رها شوم ... اما ... آيا چاره ساز است !؟ .. باز او هست ... حتي نزديک تر از هميشه ولي اين را مطمئنم که اين بار بي معني تر از هميشه است ... اينجا من پيروزم !؟ ... تنفر از زندگي ... از زندگي و همه چيز و همه کس در آن ... يه شکل شدن همه ... آره سخته ... خيلي سخته ... ولي باز افسوس که او پيروز است ... و چه سخت است مغلوب شدن در برابرش ... با همه تلاش در مقابلش ... اکنون تا چشم ها فرو رفته ام ... نفسم را در سينه حبس کرده ام و منتظرم ... ديگر چيزي باقي نمانده است ... شايد دقيقه اي ... ثانيه اي ... لحظه اي ... اندکي درنگ ... تنها اندکي درنگ کافيست تا از پيشاني هم بگذرد ... از پيشاني که گذشت ديگر تمام شده است ... آن موج نيرومند آن حرف نيمه تمام ... آن تقابل ... و خيلي چيزهاي ديگر و همه چيز ...
وقتي با يه زخم زبون ... از اين و اون دلگير مي شم
بايد برم ... بايد برم ... بايد که بي تو بپرم
آخ که چه سنگين مي زنه ... اين نفساي آخرم
سکوت من ... نشونه رضايتم ... نيست ... مي دوني
گلايه هامو مي توني ... از توي چشمام بخوني
بگو آخه ... جرمم چيه ... که بايد اينجور ... بسوزم
هيچي نگم ... داد نزنم ... لبامو رو هم بدوزم
| Design By : Night Skin |


