نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران
وایسا دنیا ... من می خوام پیاده شم ...
سلام ... خوبيد !؟ ... خوش مي گذره بهتون !؟ ... من دو روزه برگشتم ... مجبور شدم برگردم ... حال عموم خيلي بده ... راستي وقتي برگشتم، واقعا متاسف شدم ... از 40-30 نفر فقط 4-3 از طرح خوندن قرآن استقبال کردن ... مي خوام از اين به بعد اينجا دفتر خاطرات هم بشه ... شايد هم تو يه وبلاگ ديگه اي http://daftarekhatereham.blogfa.com ... الان خيلي حال و حوصله شو ندارم ولي از اين به بعد مي نويسم ... واي که از شنبه هم به جرم پيش دانشگاهي بودن، بايد برم مدرسه ... اونم شده قوزبالاقوز ... التماس دعا ... در پناه آن يگانه پاک ...
سلام بچه ها ... خوبيد !؟ ... مي دونيد که نزديک ماه مبارک رمضانه ... يکي از دوستاي خوبم، يه کار قشنگي داره مي کنه ... يه طرحي راه انداخته برا ختم چندين دفعه ي قرآن کريم ... هرکس با هر مقداري که مايل باشه و بتونه بخونه، مي تونه توي اين طرح عالي باشه ... نه اجباري توي ميزان خوندنه و نه هيچ چيزه ديگه ... فقط کافي اعلام کنه که مي تونه چند جز بخونه ... بعد دوست خوبم، آقا سعيد يه قرعه کشي مي کنه و به هرکس مي گه که بايد چه جزهايي رو بخونه ... برا همينم بسته به اينکه هرکسي چند جز رو قبول کنه و چند نفر بشيم، تعداد دفعات ختم قرآن معلوم ميشه ... پس هرکسي تمايل داشت، حتما تا ۶ يا ۷ شهريور خبرم کنه ... پس منتظرتون هستم که خبرم کنيد که حاضريد چند جز بخونيد ... لطفا هم در حدي بگيد که مي دونيد و مطمئنيد که تواناييشو داريد بخونيد ... راستي بچه ها من دارم فردا برا يه هفته ميرم سفر ... ولی هرکسي که مايله توي نظرات بهم بگه ... برگشتم حتما جوابشو ميدم ... اطلاعات بيشتر : به http://www.doostu.blogfa.com يه سري بزنيد ... منتظرتون هستم ... همه را صدا زد ... آمدند ... با تحير نگاه مي کردند ... خوب مخلوط شد ... آب و خاک ... خاک و آب ... آب و خاک ... و اين گونه خاک ... مظهر افتادگي و تواضع ... با آب ... مظهر پاکي ... آميخته شد ... و ناگاه دميد از آنچه در خود داشت ... و او بود که آتش را فراخواند ... که بيا و تعظيم کن ... و آتش حيران از اينکه چرا در برابر پست تر از خود دوتا شود و تعظيم کند !؟ ... مگر نه اين که او در زمين فساد خواهد کرد ... مگر نه اين که او دست به خون هم نوعش خواهد آلود !؟ ... همه تعظيم کردند جز شيطان ... ابليس پر تلبيس ... هنوز مي انديشيد که آخر چرا !؟ ... چه چيز در وجود اوست که خالق اين گونه عزيزش داشته !؟ انسان سربلند کرد ... برخود باليد ... قدرت انتخاب پيدا کرد ... اما ... انتخاب اشتباه اوباعث رانده شدن اواز ماوايش شد :
باغ باران خورده مي نوشيد نور لرزشي در سبزه هاي تر دويد او به باغ آمد، درونش تابناک سايه اش در زير و بم ها ناپديد شاخه خم مي شد به راهش مست بار او فراتر از جهان برگ و بر باغ، سرشار از تراوش هاي سبز او، درونش سبزتر، سرشارتر در سر راهش درختي جان گرفت ميوه اش همزاد همرنگ هراس پرتويي افتاد در پنهان او : ديده بود آن را به خوبي ناشناس در جنون چيدن از خود دور شد دست او لرزيد، ترسيد از درخت شور چيدن ترس را از ريشه کند : دست آمد، ميوه را چيد از درخت که اگر اين گونه نبود ... بهشت هيچ انسان به دنيا پا گذاشته اي ... به جهنم زمين وار تبديل نمي شد ... و حالا آيا اين من ... اين تو ... و اين ما فهميده ايم که فرشتگان به چه چيز تعظيم کرده اند !؟ ... آيا به گل پستي تعظيم کرده اند !؟ ... يا به آن که گناه مي کند !؟ .... به آن که مي آزارد !؟ ... مي کشيد ... دروغ مي گويد ... و آن که مي شکند ؟! ... اما ... اعجاز ما همين است : ما عشق را به مدرسه برديم در امتداد راهرويي کوتاه ... در آن کتابخانه ي کوچک ... تا باز اين کتاب قديمي را که از کتابخانه به امانت گرفته ايم ... - يعني همان کتاب اشارات را – با هم يکي دو لحظه بخوانيم ما بي صدا مطالعه مي کرديم اما کتاب را که ورق مي زديم تنها ... گاهي به هم نگاهي ... ناگاه ... انگشت هاي "هيس ! " ما را ... از هر طرف نشانه گرفتند انگار ... غوغاي چشمهاي من و تو سکوت را در آن کتابخانه رعايت نکرده بود ! آندم كه وزن بودنت را ... در قلب كوچكم ... احساس كردم ... و نسيم بودنت ... غنچه قلبم را معطر كرد ... آندم كه درناخودآگاهمان عهدكرديم ... يكديگررا خالصانه دوست داشته باشيم وبراي يكديگر باشيم ... آن لحظه كه ... خورشيد ناكامي ... ياس ونا اميدي هايمان ... در سايه مهر يكديگر ... غروب كرده ... غم هايمان رو به افول گذاشت ... آن لحظه كه ... تو ... بذر اميد ... با هدف زندگي كردن را ... در قلب من كاشتي ... لحظه لحظه و ثانيه ثانيه هايم را ... با شادي آشتي دادي ... آندم كه ... در زمستانه و انزواي دل ها ... گرما بخش گوشه سرد دلم شدي ... آن لحظه كه ... تخم اعتماد را ... در قلبم كاشتي ... آندم كه ... به خاطرت ... به نيروي عظيم عشق و دوستي ... ايمان آوردم ... آن لحظه ... چه صادقانه ... عهد كرديم كه ... بي ريا ... پاهاي خسته مان را ... دوباره ... در كنار هم ... در جاده دوستي بنهيم ... تا كه روزي ... دست در دست هم ... تا اوج عشق ... تا بلنداي محبت ... برسيم ... آري ... تا اوج عشق ... تا بلنداي محبت ... قول بده که چيزي نگويي ... تنها سکوت کن ... گوش کن ... بيشتر از هر چيز من از تو يک جرعه سکوت مي خواهم ... ذهنم پراز کلماتيست دردناک که مي توانستند، نباشند ... ذهنم پرازروياي يک سکوت بهاريست ... دلم گرفته ... گرفته تر از هواي ابري يک بعد از ظهر گرم در تابستان ... انگار باران نمي داند، ببارد يا نه ... قلبم سرشار از ترديدهاست ... سرشار از افکار ناخوشايند ... ترس ... نگراني ... و از هر زماني بيشتر ... دلتنگي ... نمي دانم کجاست ؟! ... آن روزهايي که قطرات باران همدم من بودند تا اولين اشک را که ريختم ... نگذارند ... ادامه دهم ... نمي دانم آن ياس کوچک حياط چرا رفت و تنهايم گذاشت ... نمي دانم چرا آن گنجشک کوچک رو درخت توت ... امروز از دستم عصباني بود ... نمي دانم چرا امروز دفتر خاطراتم ورق نمي خورد ... ؟! نمي دانم ... من ديگر هيچ چيز نمي دانم و نمي خواهم بدانم ... دوست ندارم ديگر به روي دنيا نگاه کنم ... مي خواهم سکوت رو بدزدم و بين خودم و پنجره تقسيم کنم ... اينقدر اينجا در سکوت مي نشينم تا بالاخره باران بيايد ... مي خواهم همان دختر کوچک و رويا پردازي باشم که تا خود صبح زير باران مي نشست ... بالاخره مي آيد دوست قديمي اش را ببيند ... همين جا مي نشينم ... باران مي آيد ... بالاخره باران مي آيد ... مثل امروز ... امروزي که بعداز ۳۶۵ روز آمد ... ۹ مرداد ۸۶ ... ساعت ۴ و ۱۰ دقيقه بعدازظهر ... اولين بار بود ... يادته !؟ ... اون موقع بهت مي خنديدم ... از همون خنده ها شروع شد ... تند تند ... سريع تر از تصور من ... با سختي و نرمي ... خنده و گريه ... قهر و آشتي ... خوبي و بدي ... يادته !؟ ... همه چيز يادمه ... مثل يه کتاب مصور تو دستمه ... ديشب همشو ورق زدم ... ۹ مرداد ۸۶ ... ۱۰ مرداد ... ۱۱ مرداد ... ۱۶ مرداد ... ۲۱ مرداد ... ۳۰ مرداد ... ۶ شهريور ... ۹ شهريور ... ۱۰ شهريور ... ۱۸ شهريور ... ۲۲ شهريور ... ۲۹ شهريور ... ۱ مهر ... ۱۰ مهر ... ۱۲ مهر ... ۱۳ مهر ... ۱۸ مهر ... ۲۵ مهر ... ۲ آبان ... ۹ آبان ... ۱۳ آبان ... ۱۶ آبان ... ۲۳ آبان ... ۳۰ آبان ... ۷ آذر ... ۱۲ آذر ... ۱۴ آذر ... ۱۵ آذر ... ۲۱ آذر ... ۲۸ آذر ... ۳۰ آذر ... ۴ دي ... ۵ دي ... ۱۲ دي ... ۱۴ دي ... ۲۰ دي ... ۲۶ دي ... ۳ بهمن ... ۱۰ بهمن ... ۱۷ بهمن ... ۲۴ بهمن ... ۱ اسفند ... ۸ اسفند ... ۱۵ اسفند ... ۲۲ اسفند ... ۲۵ اسفند ... ۲۷ اسفند ... ۱ فروردين ...۳ فروردين ...۴ فروردين ... ۶ فروردين ...۷ فروردين ... ۸ فروردين ... ۹ فروردين ... ۱۰ فروردين ... ۱۴ فروردين ... ۱۵ فروردين ... ۲۱ فروردين ... ۲۸ فروردين ... ۴ ارديبهشت ... ۱۱ ارديبهشت ... ۱۲ ارديبهشت ... ۱۸ ارديبهشت ... ۲۰ ارديبهشت ... ۲۵ ارديبهشت ... ۲۸ ارديبهشت ... ۲۹ ارديبهشت ... ۴ خرداد ... ۱۶ خرداد ... ۲۵ خرداد ... ۳۰ خرداد ... ۲ تير ... ۵ تير ... ۶ تير ... ۹ تير ... ۱۱ تير ... ۱۴ تير ... ۱۵ تير ... ۱۸ تير ... ۱ مرداد ... ۶ مرداد ... تا امروز ... ۹ مرداد ۸۷ ... ولي ديگه تو نيستي ... حتي ديگه ... تو ... مثل قبلت نيستي ... چقدر عوض شدي ... يکي با خنده آمد از پس راه ... يکي با گريه اي مغموم گم شد ... در اين آشفته بازار هياهو ... حقيقت تلخ و نامعلوم گم شد ... دلم تنگ است ... دلم ميسوزد از باغي که ميسوزد ... نه ديداري، نه بيداري ... نه دستي از سر ياري ... مرا آشفته مي دارد، چنين آشفته بازاري ... تمام عمر بستيم و شکستيم ... به جز بار پشيماني نبستيم ... جواني را سفر کرديم تا مرگ ... نفهميديم به دنبال چه هستيم ...عجب آشفته بازاريست دنيا ... عجب بيهوده تکراريست دنيا ... چه رنجي از محبت ها کشيديم ... برهنه پا به تيغستان دويديم ... نگاه آشنا در آن همه چشم ... نديديم و نديديم و نديديم ... سبکباران ساحل ها نديدند ... به دوش خستگان باريست دنيا ... مرا در موج حسرت ها رها کرد ... عجب يار وفاداريست دنيا ... عجب آشفته بازاريست دنيا ... عجب بيهوده تکراريست دنيا ... ميان آنچه بايد باشد و نيست ... عجب فرسوده ديواريست دنيا ... عجب درياي طوفانيست دنيا ... عجب خواب پريشانيست دنيا ... عجب يار وفاداريست دنيا ... ديشب فکر مي کردم ... به تمام لحظه ها ... دقيقه ها ... ساعت ها ... روزها ... حرف ها ... عکس العمل ها ... کارها ... برخوردها ... ناراحتي ها ... دلخوري ها ... دلتنگي ها ..... چقدر زود گذشت ... چقدر زود دير مي شود ... راستي به خاطر تموم کارها و لحظه هايي که ناراحتت کردم ... ببخشيد ... يادته !؟ ... اون اوايلش ... اصلا تصوري از تو نداشتم ... اصلا نمي خواستم تصوري پيدا کنم ... کم کم شکل گرفتي ... آروم آروم اومدي ... اومدي و اومدي ... انقدر اومدي جلو که ديگه مطمئن شدم، هستي ... ولي حالا فهميدم، تصوري از خودم ندارم ... من کيم !؟ .. من کجام !؟ ... امشب تصميم گرفتم پيداش کنم ... بالاخره ... بعد از مدتها ... دقيقه ها ... ساعت ها ... شايد ... سالها ... به راه مي افتم و به جستجويش می روم ... در ميان شعرها و داستان هاي قديمي ... موسيقي آرام باران ... زمزمه ي برگ هاي بيدمجنون توي حياط ... پچ پچ عروسکي ستاره ها ... در پهنه ي آسمان مي گردم ... به حرف هاي آن سار کوچک گوش ميدهم ... و به سخنان آن رز زيبا ... به اميد آنکه تو را بيابم ... حکايت زندگيست ... ميداني !؟ ... هميشه آنان که فکرش را نمي کنيم ... بهتر از هر کس ديگري به يادش مي آورند و آنان که منتظر نامه هايشان مي مانيم ... هرگز خود را نشان نمي دهند ... پس گوش ميدهم ... چون ميدانم ... گل ها و پرنده ها ... شايد ... بيشتر از هرکسي مرا به ياد مي آورند ... من واقعي ام را ... گاهي فکر مي کنم که چگونه بعضي اتفاقات ... دنيايت را از اين رو به آن رو مي کند ... تو تغيير مي کني ... زندگي تغيير مي کند ... همه چيز ... حتي آن گل کوچک روي ميزم ... و اتفاقاتي که کوچک تر از آنند که تو به آنها توجه کني ... ولی همه می آيند ... می آيند و اتفاق های بزرگ زندگی ات می شوند ... چقدر ساده ... و چقدر ساده ... به همين سادگی ... چقدر زود دير می شود ... باور نمي کنم که ناگهان به سادگي آب از ساحل سلام ... دل برکنم ... تا لحظه لحظه در دل درياي دور امواج بي کران دقايق را پارو زنم ... سحرگاهان که شبنم آيتي از پاک بودن را به گل ها هديه مي بخشد ... به آن محراب پاکش ... آرزو کردم برايت ... خوب ديدن ... خوب بودن ... خوب ماندن را ... پاک تر از شبنم را برايت آرزومندم ...
يه دفعه اي اين طوري شد ... الان هم تو اغما ه ...
تو رو خدا براش دعا کنيد ...
دکترا ديگه خيلي اميد ندارن ولي من هنوز اميدوارم ... اصلا نمي تونم باور کنم ولي مي دونم خدا تنهامون نمي ذاره ... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
| Design By : Night Skin |


