تبليغاتX
نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران


نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران

وایسا دنیا ... من می خوام پیاده شم ...

روباه گفت : سلام

شهريار کوچولو برگشت اما کسي را نديد ... با وجود اين با ادب تمام گفت : سلام

صداگفت : من اين‌جام ... زير درخت سيب ...

شهريار کوچولو گفت : کي هستي تو ؟ عجب خوشگلي !

روباه گفت : يک روباهم

شهريار کوچولو گفت : بيا با من بازي کن ... نمي‌داني چه قدر دلم گرفته ...

روباه گفت : نمي‌توانم بات بازي کنم ... آخه هنوز اهليم نکرده‌اند

شهريار کوچولو آهي کشيد و گفت : معذرت مي‌خواهم

اما فکري کرد و پرسيد : اهلي کردن يعني چه ؟

روباه گفت : تو اهل اين‌جا نيستي ... پي چي مي‌گردي ؟

شهريار کوچولو گفت : پي آدم‌ها مي‌گردم ... نگفتي اهلي کردن يعني چه ؟

روباه گفت : آدم‌ها تفنگ دارند و شکار مي‌کنند ... اينش اسباب دلخوري است ! اما مرغ و ماکيان هم پرورش مي‌دهند و خيرشان فقط همين است ... تو پي مرغ مي‌گردي ؟

شهريار کوچولو گفت : نَه ... پي دوست مي‌گردم ... اهلي کردن يعني چي ؟

روباه گفت : يک چيزي است که پاک فراموش شده ... معنيش ايجاد علاقه کردن است ...

- ايجاد علاقه کردن ؟

روباه گفت : معلوم است ... تو الان واسه من يک پسر بچه‌اي مثل صد هزار پسر بچه‌ي ديگر ... نه من هيچ احتياجي به تو دارم نه تو هيچ احتياجي به من ... من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر ... اما اگر منو اهلي کردي ... هر دوتامان به هم احتياج پيدا مي‌کنيم ... تو واسه من ميان همه‌ي عالم موجود يگانه‌اي مي‌شوي و من واسه تو ...
شهريار کوچولو گفت : کم‌کم دارم می فهمم ... يک گلي هست که گمانم مرا اهلي کرده باشد ...
روباه گفت : بعيد نيست ... رو اين کره‌ي زمين هزار جور چيز مي‌شه ديد ...

شهريار کوچولو گفت : اوه ! نه ! آن رو کره‌ي زمين نيست ...

- رو يک سياره‌ي ديگر است ؟

- آره ...
- تو آن سياره شکارچي هم هست ؟

- نه ...

- محشر است ! مرغ و ماکيان چه‌طور ؟

- نه ...

روباه آه‌کشان گفت : هميشه‌ي خدا يک پاي بساط لنگ است !

اما پي حرفش را گرفت و گفت : زندگي يک‌نواختي دارم ... من مرغ‌ها را شکار مي‌کنم و آدم‌ها مرا ... همه‌ي مرغ‌ها عين همند ... همه‌ي آدم‌ها هم عين همند ... اين وضع يک خرده خلقم را تنگ مي‌کند ... اما اگر تو منو اهلي کني ... انگار که زندگيم را چراغان کرده باشي ... آن وقت صداي پايي را مي‌شناسم که باهر صداي پاي ديگر فرق مي‌کند ... صداي پاي ديگران مرا وادار مي‌کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم ... اما صداي پاي تو مثل نغمه‌اي مرا از سوراخم مي‌کشد بيرون ... تازه ... نگاه کن آن‌جا  ... آن گندم‌زار را مي‌بيني ؟ ... براي من که نان بخور نيستم، گندم چيز بي‌فايده‌اي است ... پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزي نمي‌اندازد ... اسباب تاسف است ... اما تو موهات رنگ طلا است ... پس وقتي اهليم کردي محشر مي‌شود ! گندم که طلايي رنگ است مرا به ياد تو مي‌اندازد ... و صداي باد را هم که تو گندم‌زار مي‌پيچد ... دوست خواهم داشت ...

خاموش شد و مدت درازي شهريار کوچولو را نگاه کرد ... آن وقت گفت : اگر دلت مي‌خواهد منو اهلي کن !
شهريار کوچولو جواب داد : دلم که خيلي مي‌خواهد ... اما وقتِ چنداني ندارم ... بايد بروم دوستاني پيدا کنم ... و از کلي چيزها سر در آرم ...

روباه گفت : آدم فقط از چيزهايي که اهلي کند ... مي‌تواند سر در آرد ... انسان‌ها ديگر براي سر در آوردن از چيزها وقت ندارند ... همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها مي‌خرند ... اما چون دکاني نيست که دوست معامله کند ... آدم‌ها مانده‌اند بي‌دوست ... تو اگر دوست مي‌خواهي ... خب ... منو اهلي کن !

شهريار کوچولو پرسيد : راهش چيست ؟

روباه جواب داد : بايد خيلي خيلي حوصله کني ... اولش يک خرده دورتر از من مي‌گيري اين جوري ميان علف‌ها مي‌نشيني ... من زير چشمي نگاهت مي‌کنم و تو لام‌تا کام هيچي نمي‌گويي ... چون تقصير همه‌ي سوتفاهم‌ها زير سر زبان است ... عوضش مي‌تواني هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشيني ...

به اين ترتيب ... شهريار کوچولو روباه را اهلي کرد ...

لحظه‌ي جدايي که نزديک شد ... روباه گفت : آخ ! نمي‌توانم جلو اشکم را بگيرم ...

شهريار کوچولو گفت : تقصير خودت است ... خودت خواستي اهليت کنم ...

روباه گفت : همين طور است ...

شهريار کوچولو گفت : آخر اشکت دارد سرازير مي‌شود !

روباه گفت : همين طور است ...

- پس اين ماجرا فايده‌اي به حال تو نداشته ...

روباه گفت : چرا ... واسه خاطرِ رنگ گندم ...

بعد گفت : برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين ... تا بفهمي که گل خودت تو عالم تک است ... برگشتن با هم وداع مي‌کنيم و من به عنوان هديه رازي را بهت مي‌گويم ...

شهريار کوچولو بار ديگر به تماشاي گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت : شما سرسوزني به گل من نمي‌مانيد و هنوز هيچي نيستيد ... نه کسي شما را اهلي کرده ... نه شما کسي را ... درست همان جوري هستيد که روباه من بود ... روباهي بود مثل صدهزار روباه ديگر ... او را دوست خودم کردم ... و حالا تو همه‌ي عالم تک است ...

-خوشگليد اما خالي هستيد ... براي‌تان نمي‌شود مُرد ... گفت ‌و گو ندارد که گل مرا هم فلان ره‌گذر مي‌بيند ... مثل شما ... اما او به تنهايي از همه‌ي شما سر است ... چون فقط اوست که آبش داده‌ام ... چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام ... چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام ... چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام ... چون فقط اوست که پاي گله‌گزاري‌ها يا خودنمايي‌ها و حتا گاهي پاي بغ کردن و هيچي نگفتن‌هاش نشسته‌ام ... چون او گل من است ...

و برگشت پيش روباه ...

گفت : خدانگه‌دار !

روباه گفت : خدانگه‌دار ... و اما رازي که گفتم ... خيلي ساده است ...

جز با دل ... هيچي را چنان که بايد ... نمي‌شود ديد ... نهاد و گوهر را چشم سر نمي‌بيند ...

شهريار کوچولو براي آن که يادش بماند ... تکرار کرد : نهاد و گوهر را چشم سر نمي‌بيند ...

-ارزش گل تو به قدر عمري است که به پاش صرف کرده‌اي ...

شهريار کوچولو براي آن که يادش بماند ... تکرار کرد : به قدر عمري است که به پاش صرف کرده‌ام ...

روباه گفت : انسان‌ها ... اين حقيقت را فراموش کرده‌اند ... اما ... تو نبايد فراموشش کني ... تو تا زنده‌اي ... نسبت به چيزي که اهلي کرده‌اي ... مسئولي ... تو مسئول گلتي ...

شهريار کوچولو براي آن که يادش بماند ... تکرار کرد : من مسئول گلمم ...

 

برای آنکه یادش بماند ... تکرار کرد ... من مسئول گلمم ...

 

نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت 0:0 توسط یگانه کوچولو| |

  

 

با يک شکلات شروع شد ... من يک شکلات گذاشتم توی دستش ... او يک شکلات گذاشت توی دستم ...

من بچه بودم ... او هم بچه بود ... سرم را بالا کردم ... سرش را بالا کرد ... ديد که مرا می شناسد ... خنديدم ...

 گفت : دوستيم !؟ ... گفتم : دوست ... دوست دوست ...

 گفت : تا کجا !؟ ... گفتم : دوستی که تا نداره ... گفت : تا مرگ ...

خنديدم و گفتم : من که گفتم تا نداره ... گفت : باشه ... تا پس از مرگ ...

 گفتم : نه ... نه ... تا نداره ...

 گفت : قبول ... تا آنجا که همه زنده می شوند ... يعنی زندگی پس از مرگ ... باز هم با هم دوستيم ... تا بهشت تا جهنم ... تا هر جا که باشد ... من و تو با هم دوستيم ...

خنديدم ... گفتم : تو براش تا هر کجا که دلت می خواهد يک تا بذار ... اصلا يک تا بکش .. از سر اين دنيا تا آن دنيا ... اما من اصلا تا نمی ذارم ...

نگام کرد ... نگاش کردم ... باور نمی کرد ... می دانستم او می خواست حتما دوستی مان تا داشته باشه ... دوستی بدون تا را نمی فهميد ...

 گفت : بيا برای دوستی مان يک نشانه بذاريم ... گفتم : باشه ... تو بذار ...

 گفت : شکلات ... هر بار که همديگر را می بينيم ... يک شکلات مال تو ... يکی مال من ... باشه ؟! ... گفتم : باشه ...

هر بار يک شکلات می ذاشتم توی دستش ... او هم يک شکلات می ذاشت توی دست من ...

باز هم همديگر را نگاه می کرديم ... يعنی که دوستيم ... دوست دوست ... من تندی شکلاتم را باز می کردم و می  گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مکيدم ... می گفت : شکمو ! ... تو دوست شکمويی هستی ! ... و شکلات را می ذاشت توی يک صندوق کوچولوی قشنگ ...

می گفتم : بخورش ! ... می گفت : تمام می شود ... می خوام تمام نشه ... برای هميشه بمونه ...

صندوقش پر از شکلات شده بود ... هيچ کدامش را نمی خورد ... من همه اش را خورده بودم ...

 گفتم : اگر يک روز شکلات هايت را مورچه ها بخورند يا کرم ها ... آن وقت چه کار می کنی !؟

 گفت : مواظب شان هستم ... می گفت : می خوام نگه شون دارم تا موقعی که دوست هستيم ... و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و ... می گفتم : نه ... نه ... تا نداره ... دوستی که تا نداره ...

 يک سال ... دو سال ... سه سال ... چهار سال ... هفت سال ... ده سال ... بيست سال شده است ... او بزرگ شده است ... من بزرگ شده ام ... من همه ی شکلات ها را خورده ام ... او همه ی شکلات ها را نگه داشته است ...

او آمده است ... تا امشب ... خداحافظی کند ... می خواهد برود ... برود آن دور دورها ...

می گويد : مي روم ... اما زود برمی گردم ... من می دونم ... می ره و برنمی گرده ... يادش رفت شکلات را به من بدهد ... من يادم نرفت ... يک شکلات گذاشتم کف دستش ... گفتم اين برای خوردن ... يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش ... : اين هم آخرين شکلات ... برای صندوق کوچکت ...

يادش رفته بود ... یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هاش ... هر دو را خورد ...

خنديدم ... می دونستم دوستی من تا نداره ... می دونستم دوستی او تا داره ... مثل هميشه ...

خوب شد همه ی شکلات هايم را خوردم ... اما او هيچ کدامشان را نخورد ...

 حالا ... او ... با يک صندوق پر از شکلات نخورده ... چه خواهد کرد !؟ ...

 

عزیزم ... دوستی که تا نداره ...

 

نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت 0:0 توسط یگانه کوچولو| |

 

امشب از درد نالیدم ...

 کاش می دانستی بیش از آنکه درد جسمم را بیازارد ... روحم را در هم می شکند ...

يه مداد رنگي بر دار ... مهم نيست چه رنگي ...

رنگم كن ... و جاي يه نقاشي بچه گونه ... كه از خط بيرون زده و پر از جاهاي سفيده ... منو بفروش ...

هرچي دلت مي خواد بگو ... حوصله ام از همه دنيا سر رفته ... من فقط دارم خودمو ... به ثانيه ها تحميل ميكنم ... همين جوري منو رو بازوهاشون به جلو ميبرن ... فاصله چنداني با يكسال ديگه بزرگ شدن ندارم ... و همين من رو به هراس عظيمي مي اندازه ... اينكه دارم مي بينم ... بازم مثل هرسال ... يه زمستون ديگه رو هم دارم شخم ميزنم ... به اين اميد كه بهار ... شكوفه بدم ... اما كلاغ هاي مزاحم ... تمام بذرهام رو غارت كردن ... سهم من از زندگيم ... روزي يه ميخه ... كه به تابوت ِ آرزوهام دارم ميكوبم ... نترس ! ... حالا حالا ها اين تابوت ... ميخ خورش ملسه ... تو بلند پروازي هاي منو ميشناسي ... ميدوني كه تا كجاها ... بالا بالا پريدم ... و سرم هر بار بدتر شكسته ... اما ... از رو نرفتم ... تا امروز ... مني كه به بي خيالي عقاب ... واسه خودم جلون ميدادم ... و بي هيچ زحمتي ... به خواسته هام ميرسيدم ... حالا بايد واسه اين شب هاي مزخرف بيداري ... انقدر مرثيه بگم ... كه خوابم ببره ... انقدر چشم به صفحات سفيد بندازم ... تا يا اعصابم سياه بشه يا صفحه ها ...

 گم شده حس اهمیت من ... در پس سالهایی که به یاد خود نبودم ... و دیگران نیز هنوز که هنوز است ... باور نکرده اند که می توانم ... بیش از آنچه فکر میکنند ... برای خود با ارزش باشم ... نمی فهمند ... این روزها به شدت ... تابع امیال درونیم هستم ... و هیچ قاعده و قانونی برای چیزی ندارم ... گاهی چنان سرشار از شعفم ... که خنده جز بر لبانم راه دیگری نمی شناسد ... گاه چنان درهم ریخته و آشفته ام ... که خنده ... راه دهانم را گم میکند ... و هرچند هنوز ... معتاد آنم که ... در هنگامه سرخوشی ... به سیاهی فکر کنم ... با این همه حالم بــــــــــــــــســــــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــار خوب است ... چون دلیلی جز بودنم ... به هر صورت ... چه خوب و چه بد ... ندارم ...

دوستی گفت : (( اینجا خوب است )) ... آری ... اینجا بسی خوب است ... اینجا دفتر چرک نویس خاطرات من است ... که گاهی ... کسی ... از روی کنجکاوی ... چند خطی از آن را می خواند ... و بدون اینکه ... ارزشی برای خستگی انگشتانم ... از باربری کلمات ... قائل شود ... همه را نیمه کاره رها میکند ... حکایت غریبی است نازنین ... که در آن ... هیچ چیز ... برای هیچ کس ... فرقی نمیکند ...

فرقی نمی کند !؟ ... غمی نیست ...

 

بیگانه شدم با دل خویش ... از ستم دهر ...

 

نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 0:0 توسط یگانه کوچولو| |


Design By : Night Skin