نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران
وایسا دنیا ... من می خوام پیاده شم ...
می روم زدیده ها ... نهان شوم می روم که گریه ... در نهان کنم یا مرا جدایی تو ... می کشد یا تو را ... دوباره مهربان کنم همواره بر آن بودم ... که برای خود بنویسم ... حالا این کار را میکنم ... حالا به عظمت قلم و سخاوت مرکب و پیچیدگی صفحه کلیدِ متمدنم پی بردم ... فهمیدم که پرسه هایم در ناهشیاری ... تا چه حد مرا به شگفتی وا میدارد ... تاکنون از تپه ماهور های روحم خبر نداشتم ... احساس مسافری دارم ... با کوله ای در پشت و کفشی پاره از ناهمواری های جاده ... می روم باز هم مثل همیشه ... بی مقصد ... اما این بار ... جاده خود را بر من عیان کرده است ... این بار راه را خود می روم ... راه را تا آخر ... بی همسفری ... می روم تا برسم ... به آنچه که شاید و باید ... واینگونه است که احساس تنهائی نمیکنم ... در ساعت های سکوتِ وهم انگیز شب ... که اینچنین ... مرا بی خواب می کند ... خسته ام ... امروز روز گل بود ... شاید روز عشق ... دوستای گلم و یارای همیشگیم ... رزگل های کوچولو ... این روز به همه شما و گل های زندگی تون مبارک ... امیدوارم ... همیشه سرسبز و بهاری باشید ... ولی عمرتون مثل گل نباشه ... آرزو می کنم ... هیچ وقت ... شما و گلتون تو باغچه دل همدیگه پژمرده نشید ... تا سلامی دوباره ... در پناهش ... می دونی با چی میشه تنهایی رو اندازه گرفت ؟ ... تنهایی رو فقط ... با بغض پنجره ای میشه اندازه گرفت ... که از پشت اون ... همه ی غربتت رو می بینی ... غربتی که در میان انبوه دوستانت داری ... و فقط قناری خاموش دلت ... به اندازه ی تنهایی اون پنجره می خونه ... می دونی آخر دنیا کجاست ؟! ... گاهی وقتا که مسافری و شب به مقصد می رسی ... وقتی که تنها چراغای خیابون بیدارن و سکوتت رو فقط صدای پای خودت میشکنه ... وقتی که هیچ چشم آشنایی نگاهت نمی کنه ... می بینی چقدر به آخر دنیا نزدیکی ... گاهي ندانسته به احساس تو خنديدم ... و يا از روي خودخواهي ... فقط خود را قشنگ ديدم ... اگر از دست من ... در خلوت خود گريه مي كردي ... اگر بد كردم ... و هرگز به روي خود نياوردم ... اگر تو مهربان بودي ... و من ... نامهربان بودم ... براي ديگران بهار ... و براي تو خزان بودم ... اگر تو با تحمل ... گله از خودخواهي ام كردي ... اگر زجري كشيدي تو گاهي از زبان من ... اگر رنجيده خاطر گشتي از لحن بيان من ... گناهم را ببخش ... چنان دل کندم از دنیا ... که شکلم شکل تنهاییست ... ببین مرگ مرا در خویش ... که مرگ من تماشاییست ... مرا در اوج می خواهی ... تماشا کن ... تماشا کن ... دروغین بودم از دیروز ... مرا امروز حاشا کن ... در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال من ... همه از من گریزان اند ... تو هم بگذر از این تنها ... فقط اسمی به جا مانده ... از آنچه بودم و هستم ... دلم چون دفترم خالی ... قلم خشکیده در دستم ... گره افتاده در کارم ... به خود کرده گرفتارم ... به جز در خود فرو رفتن ... چه راهی پیش رو دارم ؟! ... رفیقان یک به یک رفتند ... مرا با خود رها کردند ... همه خود درد من بودند ... گمان کردند که هم دردند ... شگفتا از عزیزانی ... که هم آواز من بودند ... به سوی اوج ویرانی ... پل پرواز من بودند ... !!! سفری بی آغاز ... سفری بی پایان ... سفری بی مقصد ... سفری بی برگشت ... سفری تا کابوس ... سفری تا رویا ... با حریق یاد ها همسفرم ... وقتی دورم به تو نزدیک ترم ... این روزها ... بیش از هر زمان دیگری ... به سفر فکر می کنم ... و به مسافری ... که شبیه من است ... سفر میکنم ... از نامه ای به نامه ای ... از صفحه ای به صفحه ای ... از خانه ای به خانه ای ... از کوهی به کوهی ... از رودی به رودی ... و رد پای خود را ... در تمامی ابعاد وجودم ... به جا می گذارم ... اینجا کسی برای خواندنم پیدا نمی شود ... و نیز برای شنیدن آوایِ ناپخته صدایم ... و اینگونه است که من ... در خود طنین انداز می شوم ... دیگران یا نمی فهمند ... یا گوش نمی سپارند ... و یا آنقدرها هم که من مشتاق چیده شدنم ... گرسنه نیستند ... این روزها ... بیش از هر زمان دیگری ... به سفر فکر میکنم ... و به مسافری ... که شبیه من است ... !!! تنهام نذارید ... تا سلامی دیگر ... در پناهش ... 
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

