نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران
وایسا دنیا ... من می خوام پیاده شم ...
همه ميپرسند ... من مناجات درختان را هنگام سحر ... همه را ميشنوم ... من به اين جمله نمي انديشم ... به تو مي انديشم ... همه وقت ... به تو مي انديشم ... تو بدان اين را ... تنها تو بدان ... جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب ... يلدا يعني ... 1 دقيقه بيشتر با هم بودن ... انقدر ارزش دارد که به خاطرش جشن بگيريم ... يلدا خوش و شيرين ... کاش هميشه اول از دونستن حقيقت راجع به يه چيزي ... يه اتفاقي ... يه کسي ... مطمئن مي شديم ... بعد راجع بهش حرف مي زديم ... و نظر مي داديم ... کاش مي دونستيم ... ممکنه ... با هر کلمه و ترکيب ساده ي ما ... دل يه آدم ... توي يه لحظه ... خرد بشه ... کل عمر فرصت برا فکر کردن داريم ... کاش قبل از حرف زدن هم ... فرصتي براي فکر کردن مي ذاشتيم ... کاش قبل از حرف زدن ... قدري هم فکر مي کرديم ... کاش منم مي تونستم مثل "کوروش" با يه عمل ... قلبمو با قلب يه آدم کوچولو عوض کنم ... با يه پاک و معصوم کوچولو ... با يه قلب که فقط پاکي داره و مهربوني و عشق ... خدايا ... شايد ... آن روزي که مرا آفريدي ... در حال خود نبودي ... شايد ... نخواستي بندگان پاکت بگويند، خدا همه را پاک مي آفريند ... شايد ... نميدانم ... اما ميدانم که من لايق خدايي چون تو نيستم ... چه بي مهابا دل بندگان پاکت را ميشکنم ... وچه بي ملاحظه گناه ميکنم ... نميدانم چه بگويم ... آنقدر خجلم که ... حرفي براي گفتن ندارم ... خدايا ... چرا آفريدي مرا ... !؟ دوست داشتي ندامتم را ببيني ؟ ... ... دوست داشتي ناله هايم را بشنوي ... ؟ ... دوست داشتي اشک هايم را نظاره کني !؟ ... پس ... ببين و بشنو ... پس بشنو ناله هاي بي صدايم را ... و ببين سيلاب اشکم را ... اما ببخش مرا ... که لايق خدايي چون تو نيست ... اما بدان من جز تو کسي را ندارم تا بپذيرد مرا ... مرا به خودم وا مگذار ... بخودت قسم ... طاقت امتحان ندارم ... اي بزرگ تر از هر چه بزرگ ... و ... اي بخشنده تر از هر بخشنده ... در پناهش ... با تشکر ويژه از دوست عزيزم "عاشق ناشناس بهار" ... حتما يه سری بزنيد ... ديشب داشت بارون مي اومد ... تا صبح بيدار بودم ... صداي بارون و بوي بارون ... هم پاي بارون گريه کردم ... انقدر دلم پر بود که ... دوباره همه چيز ريخته به هم ... گل من ... حالش خوب نيست ... به من که چيزي نمي گه ... بچه ها ... براش دعا کنيد ... دعا کنيد حالش خوب بشه ... به اميد ياريش ... من که مي ترسم از هجرت دوست کاش مي دانستم ... روزگاري که به هم نزديکيم، چه بهايي دارد کاش مي دانستم ... که چرا مرغ مهاجر، وقت پرواز به خود مي لرزد ... گفتي دوستت دارم و رفتي ... من حيرت کردم ... از دور سايه هايي غريب مي آمد از جنس دل تنگي و اندوه و غربت و تنهايي و شايد عشق ... با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت ... گفتم دگر عشق را نمي خواهم ... ترسيدم و گريختم ... رفتم تا پايان هرچه که بود و گم شدم ... و اين ها پيش از قصه ي لبخند تو بود ... جاي خلوتي بود ... وسط نيستي ... گفتي :"هستم" ... نگريستم ... اما چيزي نبود ... گفتم :"نيستي" ... باز گفتي :"هستي" ... بر خود لرزيدم و در دل گفتم : نه ! نيستي ... اين جا جز من کسي نيست ... بعد انگار گرماي تو در دل ام ريخت ... من داغ شدم ... گر گرفتم تا گيج شدم ... بعد لبخند زدي و من تسليم شدم ... گفتم:"هستي ! تو هستي ! اين من هستم که نيستم ." گفتي :"غلطي" ... واين هنوز پيش از قصه ي دست هاي تو بود ... ... و هر چه فکر مي کنم نمي توانم بفهمم، چه طور شروع شده بود ... تنها چيزي که لا به لاي تصاوير مبهم و آشفته ي ذهنم به خاطر مي آورم اين است که وسط حل مساله «سقوط آزاد اجسام» بودم ... وچه مساله ي پيچيده اي ... حتي بدون توانايي نوشتن داده های مساله ... چه با شتاب آمدي ! در زدي ... گفتم :"برو" ... اما نرفتي و باز کوبه در را کوبيدي ... گفتم :"بس است ، برو! " ... گفتم :"اين جا سنگين است و شلوغ . جا براي تو نيست." ... اما نرفتي ... نشستي و گريستي ... آن قدر که گونه هاي من خيس شد ... بعد در را گشودم و گفتم :" نگاه کن اينجا چه قدر شلوغ است ؟" ... وتو خوب ديدي که آنجا چه قدر رياضي و هندسه و جبر و فلسفه و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و نقاله و کامپيوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهايي و بغض و زخم و ياس و دل تنگي و اشک و گناه و گناه و گناه و آشوب و مه و تاريکي و سکوت و ترس درهم ريخته بود و دل گيج گيج بود." ودل سياه و شلوغ و سنگين بود ... گفتي :"اينجا رازي نيست ." ... گفتم : راز !؟ ... گفتي : من رازم ... وآمدي تا وسط خط کش ها ... من به التماس افتادم ... توچه سبک مي خنديدي ... من اما ... همه ي وجودم به سختي مي گريست ... بعد چشم ها ... جادو کردند ... گويي طوفاني غريب درگرفت ... آن چنان که نزديک بود، دل از جا کنده شود ... ومن آسوده ... با خيال هيچ ... درهم ريختگي حرف ها و فلسفه ها و کتاب ها و کاغذها و ياس ها و تاريکي ها و گناهان و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم و دل تنگي را مي نگريستم ... وچون کاغذ پاره اي در آغوش طوفان گم ... «هر جسمي حالت سکون يا حرکت مستقيم الخط يکنواخت خود را ادامه مي دهد مگر آنکه نيرو يا نيروهايي از خارج بر آن اثر کند.» وآن گاه نيرويي اثر مي کند ... «براي هر نيرويي، واکنشي است برابر با آن ولي درخلاف جهت آن» ... بدون آنکه اهميت بدهي ... حضور نيرو را بدون ترس از واکنش آن، مي پذيري ... «براي آنکه جسمي به حال تعادل باشد، بايد برآيند نيروهاي وارد بر آن صفر شود.» وسعي بيهوده براي صفر کردن آن ... نتيجه مي دهد ؟ ... افسوس ! ... «وقتي جسمي بدون سرعت اوليه دراثر وزن خود سقوط کند، سرعت آن لحظه به لحظه افزايش مي يابد.» و آنگاه تو ديگر از آن خود نيستي ... گويي چيزي مثل يک آسمان خراش 17 طبقه در تو فرو مي ريزد و کسي اما صداي آن را نمي شنود ... رفتن ات ... آمدن ات ... خنده ات ... گريه ات ... آشتي ات ... قهرت ات ... عشق ات ... نفرت ات ... دوري ات ... نزديکي ات ... وصال ات ... فراق ات ... صدات ... سکوت ات ... يادت ... فراموشي ات ... مهرت ... کينه ات ... خواندن ات ... و اصلا بودن و نبودن ات ... سنگين است ... سنگين است ... سنگين است ... بايد بگويم :« اتفاق تو از همان روز اول نبايد مي افتاد و حالا که افتاده است ديگر نمي توان آن را پاک کرد يا فراموش کرد ... اما شايد پاک کني باشد تا مرا براي هميشه پاک کند.» ... وامروز سالي ديگر تمام شد ... واحساس گذشت زمان با سال هاي پوچ ... اگر تقويم 15 آذر نداشت ... اگر پاک کن آن را پاک مي کرد ... واي کاش پاک کن آن را پاک مي کرد ... اما نکرد ... وحال ... امروز روز تولد من است ... امروز روز بهار من است ... آغاز سالي جديد برا من است ... وآغاز هر بهاري، تغييري از زمستان است ... اي کاش بهاري تازه شدم ... بايد بهاري تازه شوم ... در پناه آن يگانه ی پاک ... داد از اين دل من ... که بسوزد چون شمع ... گه به ناکامي دوست ... گه به حال دشمن ... اين دل من چون است ؟ گاه چون شعله برافروخته دل ... گاه چون لاله دلش سوخته دل ... گاه چون ابر گرفته ست دلم ... گه چو دين مي رود از دست دلم ... گه چو درياست که اندر دل آن ... سخت طوفان برپاست ... گاه چون کهنه اجاقي دم سرد ... جاي خاکسترهاست ... يا نمود دگري از آمال ... گاه آرام چون طفلي در خواب ... گه خروشنده چنان جيحون است ... گاه همرنگ شفق ... آري ... آري ... خون است ... دلم از دست دلم ... سلام ... خوبيد ؟ ... ديديد هوا چقدر قشنگ شده !؟ ... من عاشق اين هواهام ... ابري و نم نم بارون ... من يه مدتي نمي يام نت ... ممنون از همتون که هميشه باهام بودين ... قالب وبلاگ هم يکمی ريخته بود به هم ... مجبور شد موقتا عوض بشه ... دلم براتون تنگ ميشه ... زود برمي گردم ... پيشم بيايد ... دوستون دارم ... به نامش ... به يادش ... در پناهش ...
چيست در زمزمه مبهم آب ؟!
چيست در همهمه دلكش برگ ؟!
چيست در بازي آن ابر سپيد !؟
روي اين آبي آرام بلند ؟!
كه تورا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال ...
چيست در خلوت خاموش كبوترها !؟
چيست در كوشش بي حاصل موج !؟
چيست در خنده جام ؟!
مات و مبهوت به آن مي نگري ...
نه به ابر ...
نه به آب ...
نه به برگ ...
نه به اين آبي آرام بلند ...
نه به اين خلوت خاموش كبوترها ...
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام ...
من به اين جمله نمي انديشم ...
رقص عطر گل يخ را با باد ...
نفس پاك شقايق را در سينه كوه ...
صحبت چلچله ها را با صبح ...
بغض پاينده هستي را در گندم زار ...
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ...
مي بينم ...
اي سراپا همه خوبي ...
تك و تنها به تو مي انديشم ...
همه جا ...
من به هر حال كه باشم ...
تو بيا ...
تو بمان ... با من تنها ... تو بمان ...
من فداي تو ... به جاي همه گل ها ... تو بخند ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چقدر همه چيز دلگير شده ![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

