نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران
وایسا دنیا ... من می خوام پیاده شم ...
کنم هرشب دعايي ... کز دلم بيرون رود مهرش ولي آهسته مي گويم ... الهي بي اثر باشد هميشه او ... هميشه خوب ... هميشه گل مونو ... توي فصل بهار زندگي مون فراموش مي کنيم ... خزون که مي آد ... تازه يادمون مي آد ... گلي بود که پژمرد ... خاطره اش مونده ... اميد خاطره اش ... همين دو کلمه ... نگهت مي داره تا نويد بهاري ديگر ... از پنجره چشمانم را به بيرون دوخته ام ... وبه آن ستاره که سوسو مي زند، نگاه مي کنم به رخ گل سرخ که غم تنهايي دارد به قطره هاي باران که از آسمان مي بارد به آسمون کبود ... به شب سياه مه آلود ... به آن ديو سياه و غول پيکر ... که آن شب به خانه ما، کرد سفر در آن شب ... آن شب که دستي گل سرخ را از شاخه چيد دستي که اشک هاي تنهايي او را نديد ... نواي غم را از قلب کوچکش نشنيد ... در آن شب ... قلب کوچکم درون سينه ام لرزيد ... به نام آنکه اشک را آفريد تا از غم ها رهايي يابيم و به نام آنکه ياد را آفريد تا يکديگر را فراموش نکنيم ..... در چشمانت نگريستم و در آبگينه عشق ... و تو را ديدم که وجودت در عشق سرشته است و آسمان نگاهم را به تو دادم ... پريزاد عشق را ... مه آسا کشيدي ... خدا را به شور تماشا کشيدي ... به سوي درهاي قلبم ... بال ها گسترانيدي و من تو را با تمام وجود پذيرفتم و تو را تنفس کردم ... تو در من جريان يافتي ... وجودم را پر از خود کردي و من عاشق شدم ... ... در چشمانت نگريستم و در آبگينه عشق ... وتو را ديدم که وجودت از عشق سرشته است و به چشمي ديگر پيوسته ... ومن شکستم ... آرام و بي صدا ... مثل باريدن برف ... برف ايستاد ... باد وزيد و بوي تو را آورد و تو را باز برايم تداعي کرد ... تو رفتي و من ... تو دانستي چه خوش باورم من ... در قلبم شکفتي و گفتي : از عشق، پرپرم من ... تا گفتم کي هستي ؟ ... تو گفتي، يه بي تاب ... من گفتم : دلت کو ؟ ... تو گفتي که دريا ... همون لحظه ابري، رخ ماه و برآشفت ... به خود گفتم ... اي واي ... مبادا دروغ گفت ... ! وتو باز رفتي و من ... و دوباره باد وزيد ... بر طبل زندگي کوبيد ... خدا را چه ديدي ؟ ... شايد ذره هاي قلبم به هم جوشيد ... و آهنگ زندگي را سرداد ... ودر گوش من، تو را زمزمه کرد ... ودوباره تو را ... تورا که به تو عادت کرده بودم و تو را همان طور خوب مي خواستم ...دلم هوايت را کرد ... ! اي کاش باز مي آمدي ... وجودم را زخود آکنده مي کردي ... قسم خوردي بر ما که عاشق تريني ... توي يک جمع عاشق ... تو صادق تريني ... ... همون لحظه ابري ... رخ ماه و برآشفت ... به خود گفتم : اي واي ... مبادا دروغ گفت ... ! وباز تو رفتي و من ... و باز من مي شکستم ... تا شايد تورا دوباره در بين ذرات پراکنده ي وجودم بيابم و تورا باز تنفس کنم ... ... مثل همان روزهايي که خوب بودي ... ! هنوزم تو شب هات ... اگر ماه و داري ... من اون ماه و دادم به تو .... يادگاري ... عيد رمضان آمد و ماه رمضان رفت صد شکر که اين آمد و صد حيف که آن رفت رازو نيازهاتون مورد قبول حق ... عيدتون مبارک ... همه چي رفت وقتي رفتي ديگه اون پنجره خوابيد آره ... رفتي ... وقتي رفتي سلام ... بچه ها اين يه متن، شعر يا بهتر بگم يه نوشته ست ... بدون هيچ ويرايشي ... خيلي يه دفعه اي شد ... ولي مي خواستم بدونم ... نظر شما چيه ؟ ... کجاش خوبه ؟ ... کجاش بد ؟ ... کجاش تغيير کنه بهتره ؟ ... منتظر نظرات قشنگتون هستم ... شاد و سربلند ... در پناه آن يگانه و تک ... کاش من، گرفتار حادثه ها نبودم کاش من گرفتار رهگذرها نبودم کاش تنها گرفتاري من رهگذر بود ... کاش تنها گرفتاري من رهگذري بود در امتداد خيابان کوتاه، قدم هايش يواش، چشمهايش ..... ، ديدگانم بي هراس از لرزه هاي بي مهاباي تنم، وقلبم، آه ... قلبم ! ... نمي دانم ... ميان سختي آسفالت ها جا ماند؛ روي ضرب آهنگ پاهايش، يا نمي دانم، نمي دانم چرا خالي شدم آن هنگام که نگاهم بي صدا، بي رحم، بي لحظه اي فرصت، بار سنگينش را از آن چشم ها برمي گرفت ... چه قدر دوست داشتم تمام دلتنگي هاي اين روز ها را با كسي تقسيم مي كردم ... ويا كسي بود ... براي گوش دادن و درد دل كردن ... بماند كه آنقدر فاصله زياد شده ... كه هرچه فرياد مي زنم ... گويا ... صدايم را ... نه تو مي شنوي ... و نه هيچ كس ديگه ... سلام ... خوبيد ؟ ... شرمنده ... من بازم يه مدتي نتو تعطيل کرده بودم ... مهرتون مبارک هميشه هست ... هميشه پيشته ... وهميشه به حرفات گوش ميده ... تورو فقط به خاطر خودت مي خواد ... به خاطر وجودت ... هرچي بهش بگي ... هرچي ازش بخواي ... به حرفات گوش ميده ... اون وقت، ما آدم ها، هميشه طلب کاريم ... هميشه وقت نيازهامون ... وقت دلتنگي هامون ... وقت تنهايي هامون ... بهش رو مياريم ... اون موقع ها ميشيم بنده ي مخلصش ... ! ... ولي ... ولي بازم روش بازه ... ولي بازم لبخند مي زنه ... بازم همرات مي مونه ... الان مگه ميشه کسي رو پيدا کرد که به حرفات گوش بده ؟! ... حرفات براش ارزش داشته باشه !؟ ... اگه بشيني باهاش صحبت کني ... حرف دلتو ... پاک پاک ... صاف صاف ... بهش بگي، نخنده ... ؟! ... به خدا ديگه نيست ... ولي اونه ... اونه که همراه بي همتاست ... نيمه شب بود وغمي تازه نفس ره خوابم زدو ماندم بيدار، ريخت از پرتو لرزنده ي شمع سايه ي دسته گلي بر ديوار، سايه اي مضطرب و لرزان بود، چهره اي سرد و غم انگيز و سياه گوييا : مرده ي سرگردان بود، اثر از سايه به ديوار نماند ! کس نپرسيد کجا رفت؟ که بود؟ که دمي چند در اينجا گذراند ؟ جسم درمانده ام از روح جداست ؟ من اگر سايه خويشم يا رب ! روح آواره ي من کيست ؟ کجاست؟ ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همه ي دلبستگي رفت
شب و روز من يکي شد
حتي حس زندگي رفت
ديگه بي تو مرده بودم
حرف مردم شده بودم
توي آغوش نبودت
تو خودم گم شده بودم
وقتي رفتي تازه فهميدم کي بودي
براي من تپش زندگي بودي
وقتي رفتي
از تو مونده يادگاري
واسه ي من بي قراري
خنده رو لبام اما
از دلم خبر نداري
نه تو بودي ... نه ترانه
نه يه حرف عاشقانه
من مگه از تو چي خواستم
فقط و فقط بهانه ...
وقتي رفتي همه چي رفت
همه ي دلبستگي رفت
شب و روز من يکي شد
حتي حس زندگي رفت
ديگه بي تو مرده بودم
حرف مردم شده بودم
توي آغوش نبودت
تو خودم گم شده بودم
وقتي رفتي تازه فهميدم کي بودي
براي من تپش زندگي بودي
وقتي رفتي ديگه اون پنجره خوابيد
وقتي رفتي ... آره ... رفتي ... وقتي رفتي ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
... وطاعات وعباداتتون مقبول ... يکمي گنده گنده شد ...!!! ... حالا از اين حرفا گذشته ... قدرشب هاي قدر هم بدونيد
... باور کنيد، اين شبا هرچي بخوايد، بهتون ميده ... نخنديد ... شايدهم مسخرتون بياد ولي من که واقعا به اين رسيدم ... اون چيزي که ازته دل مي خوايد رو بهش بگيد ... بي جواب نمي مونيد ... قبول داريد مهربون ترينه ؟ ... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


