نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران
وایسا دنیا ... من می خوام پیاده شم ...
ببخشيد نتونستم آپ کنم فراموشش کردم ... ديگه حتی ياد و خاطره اش را هم نمی خوام ... رفت ولي برگشت ... ولی ديگه دير بود ... خيلي دير ... ديگه نه اسمشو مي يارم ... نه بهش فکر مي کنم ... می خوام نذارم کسی وارد زندگی ام بشه ... اونم فکر کنم راهشو گم کرده بود و داشت به دل من نزديک مي شد ... بايد دور می زد ... از همان روزي که دست حضرت قابيل منتظرم باشيد ... منتظر سلام هاي گرمتون هستم .. شاد و سربلند ... در پناه يزدان پاک ...
... يه خروار مشکل داشتم ... سرم خيلي شلوغ بود ... اين امتحانا هم شده بود ، غوز بالا غوز ... بزاريد اينقدر حرف دارم که بخوام بنويسم ... بعد امتحانا آباد مي کنم ... ![]()
گشت آلوده به خون هابيل
از همان روزي که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد
آدميت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزي که يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي که با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ
آدميت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

