![]() |
![]() |
|
| وایسا دنیا ... من می خوام پیاده شم ... |
|
سلام ... اولا پشت یه کتاب ( دیفرانسیل و انتگرال 2 و شیمی 2 اندیشه سازان – این البته شد 2 تا کتاب ) یه متنی دیدم ... خیلی به نظرم جالب اومد ... با یکمی تلخیص و تحریف ! گذاشتمش ... جبران خلیل جبران ... شاعر لبنانی ... از «جوانی و امید» می گوید ... از آنجا که روح شاعر ... به ژرفنای هستی دسترسی دارد ... حقیقتی که آشکار می کند ... اختصاص به زمان ومکان خاصی ندارد ... پس بیایید لحظه ی کنکور را فراموش کنیم ... و روح خود را به دست کلمات جبران خلیل جبران بسپاریم : «جوانی» از کنارم گذشت ... و من او را دنبال کردم ... تا به پهنه ای دور دست رسیدیم ... در آنجا او ایستاد ... و به ابرهایی خیره شد که چون گله ای از گوسپندان سپید ... بر فراز افق پیش می خزیدند ... آنگاه او به درختان خیره شد ... که شاخه های برهنه شان چنان به آسمان اشاره داشتند که گویی به درگاه آسمان نیاز می آوردند ... تا برگ هایشان را باز گرداند ... و من گفتم: « جوانی ... ما اکنون کجا هستیم؟ » پاسخ داد: « ما در سرزمین شگفت زدگی هستیم ... بنگر ... » و من گفتم: « بیا برگردیم ... این جایگاه دلتنگی آور ... مرا می ترساند ... و چشم انداز ابرها و درختان برهنه ... دلم را به اندوه می کشد. » و او پاسخ داد: « بردبار باش ... سرگشتگی آغازه ی دانش است. » ... آنگاه به گرد خويش نگريستم ... و پيکری را ديدم ... که شکوهمندانه به سويمان می آمد ... پرسيدم :" اين زن کيست؟ " جوانی پاسخ داد : " او ملپومن (Melepomene) ... دختر زئوس و خدايگان تراژدی است." فرياد برآوردم : " اوه ... جوانی شاد ... در حالی که تو کنار من هستی ... تراژدی از من چه می خواهد؟ " و او پاسخ داد :" او آمده تا زمين و اندوه هايش را به تو نشان دهد ... زيرا کسی که به "اندوه" نگاهی نيفکنده باشد ... هرگز "شادمانی" را نخواهد ديد." آنگاه آن روح بر چشم هایم دستی نهاد ... دستش را که برداشت ... دیدم "جوانی" رفته و من تنها هستم ... ناله کردم : "دختر زئوس ... جوانی کیست ؟ " ... ملپومن پاسخ نداد ... اما مرا زير بالهايش گرفت ... و برفراز کوهی بلند برد ... از آن بالا ... زمين و همه ی چيزهايش را ديدم ... که چون برگ های يک کتاب گسترده بودند ... و روی آنها رازهای گيتی نقش شده بود ... چيزهای اندوه آوری ديدم : فرشتگان خوش بختی با اهريمنان تيره بختی می جنگيدند ... و ميان آنها "آدمی" ايستاده بود ... که برای هدفش ... روز و شب تلاش می کرد ... ولی دمی از اندوه کشيده می شد ... و دمی از نوميدی ... درحالی که با شاهد موفقيت و رستگاری فاصله ای نداشت ... ديدم که بيزاری و مهر با دل آدمی بازی می کنند ... مهر داشت گناه آدمی را می پوشاند ... و او را با شراب سرسپردگی و ستايش از خود بی خود می کرد ... در حالی که بيزاری او را برمی انگيخت ... و چشمانش را بر نگرش "راستی" می بست ... در دوردست ها ديدم که دشت های دل انگيز از اندوه های آدمی می گريند ... کشيش ها را ديدم ... که چون روبهان نيرنگ باز ... کف بر دهان داشتند ... و واعظان را ديدم که با ستايش به آسمان ها خيره شده بودند ... در حالی که دل هايشان در گودال آزمندی زير خاک شده بود ... و آدمی را ديدم ... که برای رهايی سوی "دانايی" ناله سر میداد ... اما دانايی ناله هايش را نمی شنيد ... زيرا که آدمی او را که در خيابان های شهر با وی سخن گفته بود ... خوار کرده بود ... تهی دست بيچاره را ديدم ... که تخم می کاشت ... و زورمند را که برداشت می کرد ... و زور و قانون را که پاسداری می کردند ... دزدهای "نادانی" را ديدم که گنج های دانش را غارت می کردند ... در حالی که نگاهبانان روشنايی در خواب ژرف خمودگی خفته بودند ... و آزادی را ديدم ... که تنها گام می زد ... به درها می کوبيد ... و سرپناه می خواست ... اما هيچ کس خواهان شنيدن خواهش هايش نبود ... اين ها همه را که ديدم ... با درد ناله برآوردم : "اوه ... دختر زئوس ... آيا زمين به راستی اين است ؟ آدمی اين است ؟ " با آوايی آرام و پر درد ... پاسخ داد : "آنچه می بينی ... راه روح است ... راهی که با سنگ های تيز و خاره های گزنده فرش شده ... اين تنها سايه ی آدمي است ... اکنون شب است ... اما درنگ کن ! ... سپيده به زودی خواهد آمد ! " آنگاه به آرامی دستش را روی چشمانم گذاشت ... و چون آن را برداشت ... اوه ! ... جوانی داشت باز هم کنارم راه می رفت ... در حالی که پيشاپيشمان "اميد" گام می زد و راه را نشان می داد." هنگامی که در راه هدفی سخت ... تلاش و کوشش می کنیم ... بیم آن هست که هر لحظه از سرگشتگی، اندوه ونومیدی به تنگ آییم ... و فراموش کنیم که این سه ... ملازمان راه روح هستند : « راهی که همواره با سنگ های تیز وخارهای گزنده فرش شده » ... و بالا تر از آن ... ممکن است فراموش کنیم که موفقیت در کنکور ... گرچه هدفی است بزرگ ... اما تلاش ما برای بازکردن راهی به «خوب» و «انسانی» زندگی کردن ... هدف بزرگتری است ... تلاش برای کسب دانش و نهراسیدن از سرگشتگی، اندوه و نا امیدی است ... که از ما انسانی دیگر می سازد ... پس کنکور به ما فرصتی می دهد تا انسان بودن را ... در میانه ... از شب تیره تمرین کنیم ... چه بسا که این تمرین ... مستقل از نتیجه اش ... به ما کمک می کند ... تمام عمر انسان بمانیم ... نه به خاطر یه تست و نکته بی ارزش که ما یاد گرفتیم و نکنه شاید دوستمون هم یادش بگیره، به هم دروغ بگیم و چند رو باشیم ... البته باید از یه طرفی هم خوشحال باشیم ... چون درون واقعی دوروبریامونو دیدیم ... خوب و بد و شناختیم ... اگه هم تنها شده باشیم، بازم عالیه ! ... تنهایی به از با هرکس بودنه ... بنابراین ... بیایید به جای اینکه از شر کنکور حرف بزنیم ... قدر کنکور را بدانیم ... به جای اینکه خود را در گندزار رتبه و نمره و نتیجه و جاه طلبی و... غرقه کنیم ... از آن در راستای شناخت عمیق تر زندگی و انسانیتمان بهره جوییم ... آری ... چون زاغ در گندم زاری زندگی کردن از هر خسی برمی آید ... برای اینکه از گندم زار پستی و فریب و پلشتی و آز و نیاز درآییم ... باید چون عقاب ... چشم به افق بالاتری دوخته باشیم ... گرچه در این میان ... زاغ ممکن است ... عقاب را به خاطر عمر کوتاهش شماتت کند و به او بگوید : عمرتان گر که پذیرد کم و کاست زاغ را میل کند دل به نشیب بادها کز ز بر خاک وزند زاغ ممکن است از "خوان گسترده و الوانی" خبر دهد ... و عقاب را به استفاده از آن فراخواند ... اما هنگامی که چنین چیزی اتفاق می افتد ... و عقاب در پی زاغ می رود : آنچه زان زاغ همی داد سراغ هر دو همراه رسیدند از راه رفت و بنشست و بخورد از آن گند آیا عقاب پند می گیرد !؟ آیا وسوسه ی عمر دراز او را به گندزار می کشاند ؟ عمر در اوج فلک برده بسر دلش از نفرت و بیزاری ریش دیده بگشود و به هر جا نگریست بالاخره عقاب تصمیم خود را می گیرد : بال بر هم زد و برجست ز جا سال ها باش و بدین عیش بناز تو و مردار ... تو و عمر دراز گر در اوج فلکم باید مرد شهپر شاه هوا اوج گرفت لحظه ای چند در این لوح کبود شما تصمیم خود را گرفته اید؟ ... خوش به حالتان ... که زندگی این فرصت را در اختیارتان قرار داده که برای انسان بودن و انسان ماندن تلاش کنید ... اهداف والایتان را به مقایسه خود با دیگران ... زندگی کردن برای جلب نظر دیگران ... یا افتادن در گرداب امواج اجتماعی نظیر کنکور نیالایید ... در مسیرعروج روحتان ... شکست یا پیروزی ظاهری ... در اموری این چنین ... اهمیتی ندارد ... چه بسا شکست ها که بینش انسانی آدمی را ... عمق بخشیده و او را در مسیر انسانیت به اوج سوق داده ... و چه بسیار پیروزی ها که انسانیت او را به باد فنا داده است ... افق دور را ببینید وبپرید ... مبارک باد و بالاتر باد و پاینده باد پروازتان !
من ۲ روز دیگه میرم سفر ... یکی دو روز بعد کنکور برمی گردم ... عاجزانه ! التماس دعا ... امیدوارم هرکسی به اون چیزی که می خواد برسه ... به امید موفقیت و دانشجو بودن چند ماه دیگه ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 0:0 توسط یگانه کوچولو |
|
|
اول از روی ادب ... ای گل خوشبو ... سلام ... دوم از روی محبت ... به تو دارم پیام ... خوبید !؟ ... خوشید !؟ ... خوش می گذره !؟ ... تولد وبلاگمه ... 2 سالش شد ... تولدش 25ام بود ( به تاریخ آپ نگاه نکنید چون یکمی دست کاری شده ! ) ولی من pc نداشتم که بتونم on بشم ... شرمندشم
این امتحانا هم عجب بلاییه ! ... آی زودتر این کنکور لعنتی بیاد و بره ... من یکی که دیگه حسابی کف کردم ... از این بابت خیلی شرمنده اون دوستای عزیز و بامعرفتم هستم که باتاخیر جوابشون رو میدم و بهشون سر میزنم ... مطمئن باشید همیشه به یادتون هستم ... دوستون دارم ... دعایم کنید ... خدا بگیرد از من ... هر آنچه را که خدا را ... می گیرد از من ...
ساکت و ساده و سبک بود ... قاصدکی که داشت، می رفت ... فرشته ای به او رسید و چیزی گفت ... قاصدک بی تاب شد ... هزار بار چرخید ... چرخید و چرخید ... قاصدک رو به فرشته کرد ... گفت : " اما شانه های من ظریف است ... زیر بار این خبر می شکند ... من نازکتر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم." ... فرشته گفت :"درست است ..، آن چه تو باید بر دوش بکشی نا ممکن است و سنگین ... حتی برای کوه ... اما تو می توانی ... زیرا قرار است، بی قرار باشی." ... فرشته گفت : "فراموش نکن ... نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر." ... آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت ... قاصدک ماند ... و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد ... حالا هزاران سال است که قاصدک می رود ... می چرخد و می رود ... می رقصد و می رود ... و همه می دانند که او با خود خبری دارد ... دیروز قاصدک به حوالی پنچره ات آمده بود ... خبری آورده بود ... و تو یادت رفته بود که هر قاصدکی یک پیامبر است ... پنجره بسته بود ... تو نشنیدی ... و او رد شد ... اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی ... دیگر نگذار که بی خبر بگذرد و برود ... از او بپرس چه بود ... آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت ... و او این همه بی قرار شد ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 11:0 توسط یگانه کوچولو |
|
|
اميدوارم ... اگر جوان هستي ... خيلي به تعجيل ... رسيده نشوي ... و اگر رسيده اي ... به جوان نمایي ... اصرار نورزي ... اگر پيري ... تسليم نا اميدي نشوي ... چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد ... " ويكتور هوگو "
تو مي داني "جواني كردن" يعني چه ؟ با مفهوم "شور و حال جواني" آشنايي ؟ چقدر از "سرخوشي" مي داني ؟ اگر مي داني ... خوش به حالت !
من از اون آسمون آبی می خوام ... من از اون شب های مهتابی می خوام
به ياد مي آورم ... همه ... گرفتار همان دردي هستيم كه ظاهرا درماني ندارد ...
دلم از خاطره های بد جدا ... من از اون ... وقت های بی تابی می خوام
اينكه چرا اين گونه شد ... تلخ ترمان مي كند ... آدما ... روزگار ... اجتماع ... درگيري هاي دروني ... كتاب هاي بزرگ ... نافهمي هاي اطرافيان ... !؟!؟ ... چه فرقي مي كند، كدام عامل تاثير بيشتري داشته !؟ ... مهم اينجاست كه ما اين روزها جواني را گم كرده ايم ... رنگ پنهان غم بر همه ي زندگي ما سايه انداخته ...
من می خوام یک دسته گل به آب بدم آرزو هامو به یک حباب بدم ... سیبی از شاخه حسرت بچینم بندازم رو آسمون و تاب بدم ... بيا فراموش كنيم ... هر آنچه كه قانون هاي محكم زندگي مي نامند ... گل ایون بهاره ... دل من ... یه بیابون لاله زاره ... دل من
بالا پايين ... پايين بالا ... آونگ شده ام ... نه دستم به آسمان مي رسد ... نه پايم به زمين ... گيج گيج كه مي خورم ... قلبم مي ايستد ... آشنا نيست ... هيچ كجا و هيچ كس ... شايد اشتباه آمده ام ؟! ... آن وقت است كه شك شروع مي شود ... ترديد لعنتي در رگ هايم مي دود ...
مثل یک عطر گل اقاقیا ... دلم آواز می کنه ... بیا ... بیا ... تو می ری ... پشت علف ها گم میشی من می مونم و گل اقاقیا ...
صداي اذان مي آيد ... ميرم كنار پنجره ... همان امن ترين عبادتگاه ... براي خدا دست تكان مي دهم ... محلم نمي گذارد ... بغض مي كنم ... كه چرخ چرخ عباسي ها كار خودش را كرده ... من اشتباه آمده ام و راه را گم كرده ام ... بالا پايين ... پايين بالا ... شب ... خوب آمد ... اما خوب نمي شوم ... " روشن نيست ... " براي خودم ... براي هيچ آشنايي ... روشن نيست ... " به كجا چنين شتابان ؟ " ... شتاب ندارم ديگر ... شب نرود كه روز بيايد ... تقويم را ورق نزنم كه روزهايم بگذرند ... مي خوانم ... غصه هاي ديروز را ... يك هفته ي پيش ... يك ماه قبل ... همه را شاهد دارم ... در برگ هاي كاهي دفترم ... هديه بود ... من بغض هايم عميق تر شده اند ... دردهايم بيشتر ... اما حس تلخ یکی دو سال پيش را ... امروز هم دارم ... واضح تر است ... نوع رنجي كه مي كشم ... درد دانستن دارم كه بود ... از همان اولش بود ... پس چرا تلخم ؟ ... نايستاده ام هرگز ! ... حركت عمودي آونگ ... گواه تلاشم است در رسيدن ... مگرنه اينكه حزن به معناي واقعي نبايد باشد ؟ ... براي كسي كه مي رود ... كسي كه رنج مي كشد ... ناگهان شاد مي شوم! ... در دل تاريكي ... بالا و پايين مي شوم ... اما حالم به جا آمده ... همين ترديد ... شك مقدس ... تلنگر تو ... نجاتم داد ... نه اشتباه نيامدم ... غلط انتخاب نكردم ... زمين سنگلاخ است !
باور کن غمگین نیستم ... فقط سکوت درونم بیشتر شده ... با کسی حرف نمی زنم ... شاید با خودم یا کسی شبیه خودم ... چه می گویم ؟ ... هیچ ! ... فقط حرف های خودمانی ... از جنس نزدیک نزدیک خویشتن ! مساله دختر توی آینه است که در عبور به سر می برد ...
باور کن غمگین نیستم ... ! فقط نمی دونم چرا بعضی اوقات اشک تو چشام جمع میشه !؟ ... از خوشحالیه !؟ ...
گل ایون بهاره ... دل من ... یه بیابون لاله زاره ... دل من
حسرت کتاب خواندن بر دلم مانده ... حسرت شور و نشاط همیشگی قدیما ... خسته ام از دویدن ... برنامه ی فردایم پوچ تر از دیروز است ... و قلبم خالی تر از امروز ...
امروز ... چه دلتنگم ... امروز ... چه دلتنگم ... مثل من ... که مثل من ... گم ترانه ... کم رنگم ... امروز ... چه دلتنگم ... خاکستریم انگار ... هم خاطره زنبق ... یک لحظه پس از رگبار ... امروز ... چه دلتنگم ... از جنس تکاپو مصنوعی فواره ... بر حاشیه تکرار ... امروز ... چه دلتنگم ... مبهوت و کبود و گس ... بر حضور ... مجروحم ... چه فاخته، چه کرکس ... چه سرخ خیابان و چه قهوه کوچه ... شکل سایه ابرم .... بودنی سیاه و بس ... امروز ... چه دلتنگم ... امروز ... چه دلتنگم ... مثل من ... که مثل من ... گم ترانه ... کمرنگم ... بر مرکب چوبینم ... از کوچ نمی مانم ... هم ساعت میدانچه ... بر دایره می رانم ... بی حوصله ... بی رویا ... دریاچه اندوهم ... تکفین جلگه و جنگل ... سوگواری کوهم ... آه ... ای من جان خسته ... عصیان فروخفته ... انفجار پنهان و افسانه ناگفته ... امروز که دلتنگم ... ناگهانه طغیان کن ... شهر بهت و بهتان را ... به حادثه مهمان کن ... امروز ... چه دلتنگم ... امروز ... چه دلتنگم ... مثل من ... که مثل من ... گم ترانه ... کمرنگم ... مثل من ... که مثل من ... گم ترانه ... کمرنگم ... - داریوش - دوستتون دارم ... مستانه به یادش باشید ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 1:30 توسط یگانه کوچولو |
|
|
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود ... من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم ... اسمش كايل بود و انگار همهي كتابهايش را با خود به خانه مي برد ... با خودم گفتم : ” كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره ؟ حتما خيلي بي حاله ! " من براي آخر هفته ام برنامه ريزي كرده بودم : مسابقهي فوتبال با بچه ها، مهماني خانهي يكي از همكلاسي ها ... بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم ... همين طور كه مي رفتم ... تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند ... كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاك ها افتاد ... عينكش افتاد و من ديدم چند متر اون طرفتر، روي چمن ها پرت شد ... سرش را كه بالا آورد ... در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم ... بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و به طرفش دويدم ... در حالي كه به دنبال عينكش مي گشت ... يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم ... همين طور كه عينكش را به دستش ميدادم ... گفتم: ” اين بچه ها يه مشت آشغالن ! “ او به من نگاهي كرد و گفت: ” هي ، متشكرم ! “ ... و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند ... از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاس گزاري قلبي بود ... من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم : كجا زندگي مي كنه ؟ ... معلوم شد كه او هم نزديك خانهي ما زندگي مي كند ... ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم ؟ ... او گفت كه قبلا به يك مدرسهي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود ... پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم ... ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم ... او واقعا پسر جالبي از آب درآمد ... من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند ؟ ... و او جواب مثبت داد ... ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم ... و هر چه بيشتر كايل را مي شناختم ... بيشتر از او خوشم ميآمد ... دوستانم هم چنين احساسي داشتند ... صبح دوشنبه رسيد و من دوباره كايل را با حجم انبوهي از كتابها ديدم ... به او گفتم : “ پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني ... با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري ! “ ... كايل خنديد و نصف كتاب ها را در دستان من گذاشت ... در چهار سال بعد ... من و كايل بهترين دوستان هم بوديم ... وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم ... هر دو به فكر دانشكده افتاديم ... كايل تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك ...من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند ... مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد ... او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم ... كايل كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند ... من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم ... من كايل را ديدم ... او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند ... حتي عينك زدنش هم به او مي آمد ... همهي دخترها دوستش داشتند ... پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم ! امروز يكي از اون روزها بود ... من مي ديدم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است ... بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم : ” هي مرد بزرگ ! تو عالي خواهي بود ! “ ... او با يكي از اون نگاه هايش – همون نگاه سپاس گزاری واقعی - به من نگاه كرد ... و لبخند زد: " مرسي " ... گلويش را صاف كرد ... و صحبتش را اين طوري شروع كرد : " فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند تا اين سال هاي سخت را بگذرانيد ... والدين شما، معلمانتان، خواهر و برادرهايتان و شايد يك مربي ورزش ... اما مهم تر از همه ... دوستانتان... من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن ... بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد ... من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم" من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم ... در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد ... به آرامي گفت كه در آن تعطيلات اخر هفته قصد داشته خودش را بكشد ... او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا وسايل او را به خانه نياورد ... كايل نگاه سختي به من كرد ... و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد ... من به همهمه اي كه در بين جمعيت پراكنده شد ... گوش مي دادم ... در حالي كه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما دربارهي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد ... پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند ... و لبخند مي زدند ... همان لبخند پر از سپاس ... من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم ... هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد ... با يك رفتار كوچك ... شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد : براي بهتر شدن يا بدتر شدن ... شکستن قلبی کوچک و یا ترمیم قلبی شکسته و تنگ ... خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكل هاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم ... دنبال خدا ... در وجود ديگران بگرديم ... حالا شما دو راه براي انتخاب داريد : ۱. اين نوشته را به دوستانتان نشان دهيد ... ۲. يا آن را پاك كنيد ... گويي دلتان آن را لمس نكرده است ...
فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند مي كنند ... زماني كه بال هاي شما به سختي به ياد ميآورند ... چگونه پرواز كنند "
هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد ... ديروز ... به تاريخ پيوسته ... فردا ... رازي است ناگشوده ... اما امروز يك هديه است ... پس بیهوده از دستش نده ... مثل همیشه منتظرتون هستم ... شاد و پیروز و موفق باشید ... در پناه آن یگانه بی همتا ... با تشکر ویژه از دوست خوبم آقا مرتضی : http://mortezaramazani.blogfa.com بچه ها فردا سنجش دارم ... اولین مرحله جامع سنجش ... برام دعا کنید ... نتیجه ش خیلی مهمه ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 0:0 توسط یگانه کوچولو |
|
|
بهار ... بهار ...
بهار ... بهار ... صدا همون صدا بود
چه اسم آشنايي ! بهار اومد لباس ِنو تنم كرد
بهار ... بهار ... يه مهمون قديمی ... حيف كه ... هنوزصُب نشده ... غروب بود باهاش شكست دلامون ... بهار اومد برفا رُ نقطه چين كرد
بهار اومد پنجره ها رُ وا كرد بهار اومد اما با دست خالی
گل خونههای بیگُل بهار ... بهار ... يه غصهی هميشه بهار ... بهار ... حرفی برای گفتن بهار ... بهار ... پرنده گفت يا گل گفت ؟
سلام ... خوبید !؟ ... سال نو مبارک ... به همین سادگی ... سال 1387 ... با تمام خاطرات خوب و بدش ... تمام شد ... به همین سادگی که نمیشه گفت ... باید گفت به همین سرعت ... و باز هم به همین سرعت می گذرد ... پس باز همان سخن همیشگی ... بیا تا قدر لحظه لحظه زندگی مان را بدانیم و به هیچ نگذرانیم ... تا که روزی ... از روزهای نامده ... در حسرت گذشته به سر نبریم ... گل افشانی ارغوان ... نوید امید است در باغ جان
بهترین ها هنوز در راه اند ... بهترین ها را برایتان آرزومندم ... تو که آهسته میخوانی قنوت گریه هایت را ... در میان ربّنای سبز دستانت دعایم کن ... به نامش ... به یادش ... در پناهش ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 اسفند1387ساعت 15:13 توسط یگانه کوچولو |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
... می خواستم بت بگم ...
... چقدر پریشونم ... ... دیدم خود خواهیه ... ... دیدم ... نمی تونم ... ... تحمل می کنم بی تو ... ... به هر سختی ... ... به شرطی که بدونم ... ... شاد و خوشبختی ... ... به شرطی بشنوم ... ... دنیات آرومه ... ... اون که دوستش داری ... ... از چشمات معلومه ... ... یکی اونجاست ... ... شبیه من ... یه دیوونه ... ... که بیشتر از خودم ... ... قدرتو می دونه ... ... چی کار کردی که با قلبم ... ... به خاطر تو ... بی رحمم ... تومیخندی چه شیرینه گذشته ام تازه میفهمم ... تازه میفهمم ... تو رو می خوام ... ... تموم زندگیم اینه ... ... دارم می رم ... ... ته دیوونگیم اینه ... ... نمی رسه به تو ... ... حتی صدای من ... ... تو خوشبختی ... ... همین بسه برای من ... ... چی کار کردی که با قلبم ... .. به خاطر تو ... بی رحمم ... تومیخندی چه شیرینه گذشته ام تازه میفهمم ... تازه میفهمم |
| آرشیو موضوعی |
|
دل تنگی ها دوست داشتن ها خدای مهربونم خاطره ها |
|
RSS
|