نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران
... گاهی شکستن دلی ... کمتر از آدم کشی نیست ...
می بینم صورتم تو آینه ... با لبی خسته می پرسم از خودم این غریبه کیه !؟ از من چی می خواد !؟ اون به من یا من به او خیره شدم !؟ باورم نمی شه هرچی می بینم ... چشامو یه لحظه رو هم می زارم ... به خودم می گم که این صورتکه می تونم از صورتم ورش دارم ... می کشم دستمو روی صورتم هر چی باید بدونم دستم میگه منو تو آینه نشون میده ... میگه این تویی ... نه هیچ کس دیگه جای پاهای تموم قصه ها ... رنگ غربت تو تموم لحظه ها رو به روی صورتت تا بدونی ... حالا امروز چی ازت مونده به جا آینه میگه تو همونی که یه روز ... می خواستی خورشید با دست بگیری ولی امروز شهر شب خونت شده داری بی صدا تو قلبت می میری ... می شکنم آینه رو ... تا دوباره نخواد از گذشته ها حرف بزنه ... آینه می شکنه هزار تیکه می شه اما تو هر تیکه ... بازم عکس منه عکسا با دهن کجی به من میگن چشم امید ببر از آسمون ... روزا با هم دیگه فرقی ندارن ... بوی کهنگی می دن تموم شون ... نمی دانم چرا بعضی از آدما ... حیف ... می دانم خواسته نیست ... از زبان دل نیست ... ولی ... افسوس ... دل می شکنند ... امیدی را ناامید می کنند ... آه ... کاش می دانستند که با یک زندگی چه می کنند ... من نمی دانم - و همین درد مرا سخت می آزارد - که چرا انسان ... این دانا ... این پیغمبر ... در تکاپو هایش : - چیزی از معجزه آن سو تر - ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد ؟ که هنوز مهربانی را نشناخته است ؟ و نمی داند در یک لبخند ... چه شگفتی هایی پنهان است ... من برآنم که در این دنیا خوب بودن – به خدا – سهل ترین کارست و نمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه ست و همین درد مرا سخت می آزارد ... من همانم که اگر دوست مرا یاد کند به صفای قدمش دیده خود فرش کنم منتظر سلام های گرمتون هستم به نامش ... به یادش ... در پناهش ... ای کاش ... می شد فهمید ... در دل آسمان چه می گذرد ... که امشب با ناله ای بغض آلود ... بر دیار این دل خسته ... اشک می ریزد ... ز سوگت لاله ها هم داغدارند اقاقی های عاشق بی قرارند ... مـرا بـــا نینـوایت آشنــا کـــــن از این بی آشنایی ها رها کن ... بگــو تــا دل شقــایق خیز گردد کـه از خون ... دیده ام لبریز گردد التماس دعا 15 آذر 1369 ... ساعت 5 بعداز ظهر ... به دنيا اومدم !!! ... مثل همه بچه هاي ديگه ... من گريه مي كردم و بقيه مي خنديدند ... شنيدي ميگن اين ني ني كوچولوها يه چيزي مي دونن و ديدن كه اين آدم بزرگا نديدن !؟ ... همينه ديگه ... اون گريه مي كنه و من و تو كنارش ايستاديم مي خنديم ... فقط اون در اون لحظه مي دونه به كجا پا گذاشته ... فهميده نخواسته دعوتش كردن و اومده ... آي كه اي كاش اين آدم بزرگا بيشتر مي فهميدند ... کس نمی داند ز من جز اندکی فرصت زندگی یک باره ... بخوای و نخوای داره می گذره و همیشه نتیجه و ثمرش باقی می مونه ... حالا اون وقت ... سال ها بعد برمی گردی می بینی چی کار کردی ؟ ... چی داری ؟ ... کجا هستی ؟ ... همین الان خودتو با یک ماه پیش ... یک سال پیش ... مقایسه کن ... ببین چی کردی و چی باید می کردی و نکردی ... چی داری و چی می تونستی داشته باشی ... کجایی و کجا می تونستی باشی ... یه بار بیا بشین تو خلوت خودت ... فقط خودت و خودت ... ببین چی می خوای از خودت ... از زندگی ... از آینده ... می خوای در آینده چی باشی ؟ ... 40 سال دیگه کی باشی ؟ ... کجا باشی ؟ ... چی داشته باشی ؟ ... در هر زمینه ای ... می خوای یه آدم پول دار باشی ؟ ... ورزشکار باشی ؟ ... موسیقی دان باشی ؟ ... رئیس جمهور بشی ؟ ... می خوای پروفسور بشی ؟ ... از نظر علمی بالا باشی ؟ ... چی داشته باشی ؟ ... ایده آل های زندگی ات چی ان ؟ ... بشین فکر کن ... یه قلم و کاغذ بردار ... بنویس ... هرچی که می خوای ... بدون هیچ محدودیت و حد و مرزی ... خودت تنها ... هرکاره ای که می خوای بشی ... هرجای دنیا ... با هرکس ... هر موقعیتی ... بنویس ... فقط بنویس ... 50تا ... 60تا ... 100تا ... هرچی شد ... بزارش کنار ... دوباره یه زمانی دیگه ... بشین فکر کن ... ایده آل ها و منطق ها ... فکرکن ببین کدوم از اونا واقعیت ان ... واقعا می خوای ... خواسته اصلیت می تونن باشن ... خودتو اون جا و اون جایگاه ببین ... همینو می خوای ؟! ... ببین بعضی هاشون در تضاد نباشن ... ببین اگه می خوای این کاره بشی و این جایگاهو داشته باشی ... با ارزش های خونواده و زندگی ات متفاوت نیست ... می تونی دوتاشو تامین کنی ؟ حالا اضافه هاشو خط بزن ... اونا که شاید واقعا خواسته ات نباشن ... 20 تا کم شد ؟! ... 30تا !؟ ... اصلا کم نشد !؟ ... اونا که می مونن یه دستشون بکن ... این فقط مال خودته ... حالا می خوای 40 سال دیگه این جا باشی ... ببین و فرض کن اون جایی ... این خواسته توه ... حالا فکرکن ... برا اینکه 40 سال دیگه اونجا باشی ... 30سال دیگه باید کجا باشی !؟ ... چی داشته باشی ؟! ... چی کرده باشی !؟ ... 20سال دیگه چی !؟ ... 10 سال دیگه !؟ ... 1سال دیگه !؟ ... 1ماه دیگه !؟ ... الان بايد كجا باشي !؟ ... الان باید چی کار کنی !؟ ... آره الان ... از همین امروز شروع کن ... به هرجا و هرچی می خوای برسی ... براش تلاش کن ... از امروز سعی کن ... برو ... برو آینده و خودتو بساز ... از امروز ... فردا و آن روزت را بساز ... نزار سال ها بعد ... پشیمون باشی ... شکست خورده باشی ... ندونی چی کار کردی و چی خواستی ... نزار 10سال دیگه و 30 سال دیگه ات مثل هم باشه ... اثری از خودت بزار ... وجودت را ثابت کن ... نزار سال ها بعد ... حسرت بخوری ... زندگی کنی و هیچ نداشته باشی .... ایده آل و رویاهاتو نداشته باشی ... باور كن همه اين حرفا يه تجربه اس ... از يه آدم كه تو نوجووني قرار بود به همه جا برسه و الان در ۴۵ سالگي به هيچ رسيده ... يه كسي به قول خودش شكست خورده ... ما یه بار زندگی می کنیم ... تصور دیگر هرگز نبودن آسون نیست ... ولی تا وقتی هستی ... باش و زندگی کن ... زندگی را بساز ... آن یار یگانه همراه توست ... تو در جان منی من غم ندارم پیوست 1 : امروز ۲۱ ام آذره ... بايد زودتر آپ مي كردم ... ديگه تقريبا پشيمون شده بودم ولي به عنوان خاطره دلم نيومد 15 ام ... تولدمه ... يعني بود پیوست 2 : دست آویزه بیگانه ... آشوب گر ... خودفروخته ... ناآگاه ... فریب خورده ... ای مخل امنیت اجتماع ... روشن فکرنما ... شرور ... جاسوس ... اوباش ... دانشجو روزت مبارک ... اینجا دانشگاهو ترکوندن ... كلي گرفتن و زدن و بردن و... ... لذت داشتن یه دوست خوب ... توی یه دنیای بد ... مثل نوشیدن یه فنجون قهوه گرم زیر برفه ... درسته که هوا رو گرم نمی کنه ... ولی وجودتو دلگرم می کنه ... مثل همیشه ... مثل گذشته ... مثل حال ... مثل آینده ... منتظر سلام های گرم تون هستم ... در پناه آن یار یگانه ... ![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وز هزاران جرم و بد فعلی یکی
من همی آن دانم و ستار من
جرم ها و زشتی کردار من ...
هر چه کردم جمله ناکرده گرفت
طاعت ناورده آورده ... گرفت
نام من در نامه ی پاکان نوشت
دوزخی بودم ... ببخشیدم بهشت
عفو کرد آن جملگی جرم و گناه
شد سفیدم ... نامه و روی سیاه
آه کردم چون رسن شد آه من
گشت آویزان ... اندر چاه من
آن رسن بگرفتم و بیرون شدم
شاد و زفت و فربه و گلگون شدم
در بن چاهی ... همی بودم نگون
در دو عالم هم نمیگنجم کنون
آفرین ها بر تو بادا ... ای خدا
ناگهان کردی مرا از غم ... جدا
اگر سر هر موی من گردد زبان
شکر های تو نیاید ... در بیان ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تو ایمان منی ... من کم ندارم
اگر درمان تویی ... دردم فزون باد
اگر عشقی تو ... سهم من جنون باد
تویی ... تنها تویی تو ... علت من
تو ... تو بخشاینده بی منت من
صدایم کن ... صدای تو ترانه است
کلامت ... آیه هایی عاشقانه است
تو را من سجده سجده میپرستم
که سر بر خاک ... بر زانو نشستم![]()
![]()
![]()
... بعدا توي آرشيو روز تولدم نباشه !؟
... نت اینجا به لطف دوستان داغون بود ... تاریخ یکمی دست کاری شده ... ![]()
... پارسال این موقع ... واي خدايا
... زود گذشت ... کاش همیشه زود گذشتن ها ... خوب گذشتن هم باشه ... ![]()
![]()

![]()
... كلاسا كلا كنسله ... اعتراض و اعتصاب كلاس نرفتن برا آزادي اون بچه هايي كه بي گناه گرفتنشون ... براشون دعا کنید ... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



