نویدی از دریچه ماه : نوایی هماهنگ باران
وایسا دنیا ... من می خوام پیاده شم ...
سال ها تاريخ شمسي گشت و گشت شادمان شد تا شنيد اين سرگذشت روز ميلاد امام هشتم است هشت هشت جمعه هشتاد و هشت من هم آن روزها را پشت سر گذاشته ام ... روزهاي الزام ها و بايدها ... روزهاي زندگي دوگانه : در خانه به گونه اي بودن و بيرون از خانه تظاهر به آنچه ديگران مي پسندند امروز اگر خسته ام ... امروز اگر تحمل كوچكترين ناملايمي را ندارم ... اين تحفه شايد يادگار آن روزها باشد ... ولي مي دانم هر شبي را پاياني است و به اميد پايان شب ها ... در مرام ما اسيران ... عاشقي رسمي ندارد دوستي را مي پرستيم ... چون كه پاياني ندارد مثل هميشه ... منتظر سلام هاي گرمتون هستم به نامش ... به يادش ... در پناهش ... سلام ... خوبيد !؟ ... خب قرار بود برم و نقل مكان كنم – دفتر خاطره هام - در اصل پارسال شهريور ماه راش انداختم ... كه اولين پستش شد كما و فوت عموم ... ديگه دوسش نداشتم و يه مدتي بعد بستمش ... تا دوباره كه يه ماهي ميشه درستش كردم كه الان بازم !!! راستش چند روزي هم اصلا حال و حوصله نداشتم ... به هر حال از همه اين چيزا که بگذريم ... سال تحصيلي 89-88 هم شروع شد و دانشجو شدن ... فقط مي تونم بگم قربون خدا برم كه آخرش خودش همه چيزو درست مي كنه ... اومديم كجا !؟ ... دانشگاه تهران بگذريم از روزاي اولش و گم شدن دست جمعي با بچه ها و سركلاسا و انگليسي درس دادن استادا و بچه ها هم كه همه تووووپ تو زبان يه جشني هم طبق هرساله قرار بود سال اوليا داشته باشن كه با تاخير 2 هفته اي – به علت شلوغيا اخير و عقب افتادن امتحانا – داشتيم : جشن بچه هاي جديدالورود دانشکده فني دانشگاه تهران ... به قول يکي از استادا – مسئول کانون فارغ التحصيلا – تولد بچه فنيا ! ... خيلي خوب بود ديگه ... همه چيز توش بود ... از همون تلاوت قرآن و سرود جمهوري اسلامي ! تا .... تا ... اين تاش ديگه ديگه بخوام بگم طولاني تر از اين حرفاس ... بايد بوديد و مي ديديد ... بگذريم ! راستي : دانشگاه تهران اين پستم يه جورايي خيلي اختصاصي شد ... حتما دوباره ميام ... تا سلامي دوباره ... در پناهش ... مثل هميشه منتظر نظرات و سلام هاي گرم شما هستم ... ... زندگي يک آرزوي دور نيست ... ... زندگي يک جست و جوي کور نيست ... ... زيستن در پيله پروانه چيست ؟ ... ... زندگي کن ... ... زندگي افسانه نيست ... ... گوش کن ! ... ... دريا صدايت مي زند ... ... هرچه ناپيدا صدايت مي زند ... ... جنگل خاموش مي داند تو را ... ... با صدايي سبز مي خواند تو را ... ... زير باران آتشي در جان توست ... ... قمري تنها پي دستان توست ... ... پيله پروانه از دنيا جداست ... ... زندگي يک مقصد بي انتهاست ... ... هيچ جايي انتهاي راه نيست ... ... اين تمامش ماجراي زندگيست ... سلام ... خوبيد !؟ ... خوش مي گذره !؟ بايد بگم آغاز سال تحصيلي جديد مبارك طولانيش نكنم ! بابت اين آپ هم از دوست خيلي خوبم آقا صادق ممنونم از آن نترسيد كه روزي زندگي به پايان برسد ... از آن بترسيد كه هرگز آن را آغاز نكرده باشيد ... خوب و خوش و سربلند باشيد ... در پناه آن يگانه همراه هميشگي ... چیست ... چیست ... چیست ... ای یگانه ترین یار ؟ سکوت چیست ... به جز حرف های نا گفته ... من از گفتن می مانم ... اما زبان گنجشکان ... زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست زبان گنجشکان ... یعنی : بهار ... برگ ... بهار ... زبان گنجشکان ... یعنی : نسیم ... عطر ... نسیم ... فواره های سبز ساقه های سبک بار ... شکوفه خواهد داد ای یار ... ای یگانه ترین یار ... ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ... دیشب یکی برام sms زد : - جواب سوال میدی !؟ - بپرس ... از چی ؟! - جبر و احتمال ... تا می خواست بپرسه ... یه کمی به اسمش فکر کردم : جبر و احتمال !!! ... دو کلمه جالبی هستن ؟ جبر و احتمال یکمی درباره اش فکر کنید ... من فکر می کنم این دو کلمه تصادفی کنار هم قرار نگرفته اند ... اگر کمی با دقت تر به خودمون، آدم ها، دنیا و به طور کلی زندگی نگاه کرده باشیم ... این قضیه ی «جبر» حتماً سراغتان آمده است ... منظورم جبری که در ریاضی می خوانیم نیست ... نه ! ... منظور همان بحث معروف «جبر و اختیار» است ... این که بالاخره ... کجای این جهان ایستاده ایم ... و چقدر سرنوشتمان دست خودمان است ... زندگی ما چگونه رقم خورده است ... و در آینده چگونه رقم خواهد خورد ؟ ... آیا برخی حوادث کوچک و آیا بعضی از همین اتفاقات ساده ی روزمره ... نمی تواند باعث شود که به ناگاه مسیر زندگی ما عوض شود ؟ ... توی مقدمه یه کتابی خونده بودم که نویسنده گفته بود : «کریشتف کیشلوفسکی» فیلم سازی است که من فیلم هایش را خیلی دوست دارم ... بیشتر فیلم هایش را دیده ام و از آنها چیز یاد گرفته ام ... حتی شاید اگر بگویم فیلم هایش نگاه من را نسبت به هستی عوض کرده است ... زیاد بی راه نگفته باشم ... کیشلوفسکی تقریباً در همه فیلم هایش با مسأله «جبر و اختیار» و همین طور بحث «احتمال» کلنجار می رود ... و این مسأله را از زوایای مختلفی بررسی می کند ... او فیلمی دارد به نام "شانس کور» ... در این فیلم ... داستان زندگی فردی با سه احتمال مختلف ... مورد بررسی قرار می گیرد ... هر سه احتمال از پس یک واقعه ی واحد و ساده شکل می گیرند ... واقعه این است که آیا آن فرد به یک قطار مسافری می رسد یا نه ... در احتمال اول فرد به قطار می رسد ... به شهر دیگری می رود ... وارد یک حزب سیاسی می شود ... با دوست سابقش آشنا می شود ... و به طور کلی زندگی اش در مسیر خاصی قرار می گیرد ... در احتمال دوم ... فرد به قطار نمی رسد ... هنگام سوار شدن با پلیس درگیر می شود ... محاکمه می شود ... در شهرش می ماند ... با آدم های متفاوتی آشنا می شود ... و زندگی اش مسیری پیدا می کند که کاملاً با حالت اولی متفاوت بوده است ... در احتمال سوم ... فرد به قطار نمی رسد ... اما نامزدش در ایستگاه قطار به سراغش می آید ... و او را بر می گرداند ... این بار نیز او زندگی کاملاً متفاوتی نسبت به دو حالت قبل پیدا می کند ... نویسنده گفته بود : راستش را بخواهید ... من وقتی فیلم را دیدم ... ترسیدم ... آیا واقعا این احتمال های ساده و روزمره قادرند مسیر زندگی ما را تغییر دهند ؟ ... و آیا براساس شانس و تصادف زندگی ما شکل گرفته و خواهد گرفت !؟ ... اگر این طور است ... پس ما این وسط چه کاره ایم و چقدر در سرنوشت خودمان تاثیر داریم !؟ فرق است بین آنکه ... خودمان را آن طور که جامعه می خواهد تغییر دهیم ... با آنکه ... جامعه را آن طور که خودمان می خواهیم تغییر دهیم ... می گویند نوابغ و تاریخ سازان همیشه راه دوم را رفته اند ... یعنی اگه فکر می کرده اند ... چیزی که درست است ... روی آن پافشاری و اصرار می کرده اند ... و همه ی تلاششون به کرسی نشوندن حرفاشون بوده ... حتی اگه بقیه دنیا چیز دیگه ای می گفتند ... عجب آدمایی ... جالبه ... ماجرای گالیله را همه ما می دانیم ... پس به قول یک نفر این را بدانیم ... که ممکن است ... همه دنیا چیزی رو در گوشمون فریاد کنند ... ولی حقیقت جای دیگری باشد ... هوشیاریمون را طوری حفظ کنیم که بتوانیم از پس همه های و هوی و هیاهو ... حقیقت را ببینیم ... حقیقت دنیا و زندگی ... هدف ما ... هدفمون چیه !؟ ... الان مثلا باید دانشگاه باشه دیگه ؟ ... درسته !؟ ... خب بعدش چی !؟ ... نمیگم بده ها ... یا اینکه نباشه ... ولی بعدش ... یه سری حرف های کلیشه ای و نخ نما ... که مثلا در جامعه و کشورم مفید باشم و موقعیت اجتماعی و... ... از اون دروغ های شاخ دار ... که از بس شنیدم و از بچگی توی انشاها هرجا کم اوردم ... می نوشتم ... حالم ازش بهم می خوره ... بیایم یه جور دیگه به زندگی نگاه کنیم ... همه ما عادتي هستيم ... عادتي كار مي كنيم ... عادتي زندگي ميكنيم ... در طول روز هيچ چرايي براي ما به وجود نمي آيد ... هيچ سوالي مطرح نميشود ... خيلي كه شاهكار كنيم ... چند سوال درسي از معلم كلاس ميپرسيم ... در روز چند ساعت با خود فكر ميكنيم ؟ ... آيا تا به حال فكر با خود فكر كرده ايم كه چند نفر از بچه هاي هم سن و سال ما در كنج خانه هاي روستايي خود از حداقل امكانات برخوردارند و چرا ؟ ... آيا فكر كرده ايم كه اگر پدر ما از روستاي فلان آباد و فلان ده کوره بود ... ما ديگر ما نبوديم ؟ ... شايد الان داشتيم توي مزرعه وجين مي كرديم ... و شايد هم فردي بزرگ مثل دكتر مصدق بوديم ... ايا فكر كرده ايم كه چرا ژوبين سوار بر پاترول مشكي اش توي خيابان ايران زمين بالا و پايين ميرود ... و ما توي اتوبوس كفش لگد شده مان را پاك ميكنيم ... و قاسم سوار بر الاغ پدرش دنبال باز كردن نهر آب است ؟ ... آيا فكر كرده ايم كه چرا آن جوان روستايي آهنگ «هتل كاليفرنيا» را نشنيده ... و كانال فلان ! ماهواره ي اروپا را نديده ؟ ... چرا او نمي تواند در «گاردن پارتي» دوستش شركت كند ؟ ... و صدها سوال مثل اينها وجود دارد كه ما بايد در ذهن خود جوابي براي آنها پيدا كنيم ... نمی دونم ولی به قول یه استادی بیایم دقت کنیم ... مثلا یه قانون : هركسي كه در طول روز كمتر از 10 سوال در ذهنش شكل بگيرد ... حداقل يك نقص فني دارد ... و هركسي كه در طول روز بيشتر از 100 سوال در ذهنش شكل بگيرد ... و حداقل جواب يكي از آنها را بفهمد ... دانشمند است ... به قول سهراب سپهري چشم هایمان را بايد بشوييم و جور ديگر ببينيم : كه چرا ميگويند : اسب حيوان نجيبي است ... كبوتر آيا تا به حال فكر كرده ايم كه : اگر خرطوم فيل را سوراخ كنيم ... ني زن هنرمندي از آب در مي آيد ... خیلی از موضوع پرت افتادم ... اصلا نفهمیدم چی گفتم ... ولی فقط اینو می دونم ... که دیگه از تکرار و مکررات و چارچوب بندی خسته شدم ... ... در جامعه ای که بیشتر سعی دارند خود را پیچیده نشان دهند ... ... تا هم بی دانشی شان در آن گم شود ... ... و هم خود را دانشمند جلوه دهند ... ... وجود تو می تواند با ارزش باشد ... مثل همیشه منتظرتون هستم ... به امید یاریش ... التماس دعا ... باور کن ذهن من آشفته نیست ... ذهن من مجموعه ای از آشفتگی هاست ... من نمی توانم این حوادث را تقدیر بنامم من نام زندگی بر آن نهاده ام ... و قبول کن اگر تو هم به جای من بودی حال و روزگاری بهتر از من نداشتی ... ... به چهره من نگاه کن ... چشم های من سرگردان نیستند ... ... چشم های من مامن سرگردانی هاست ... سلام ... خوبید !؟ ... یه خبر مهم !!! ولی این دفعه با دوست خیلی خوبم آقا بهزاد ... لفطا ... یه نیم نگاهی ... گذری ... نظری ... منتظرتون هستم ... یعنی درواقع هستیم ... گفت از دوست چه دیدی که چنین مسروری گفتم از دوست ... همین بس که ز ما یاد کند به نامش ... به یادش ... در پناهش ...
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
... بي خيال اون
... مثلا مي خواستم زودتر از اينا بنويسم ... بعدشم گذاشتم براي اول مهر و ...
هرچي هم خواستم بنويسم انقدر غم انگيز شد که نگو ... اينجا هم که نمي شه حرف هاي اين جوري نوشت ! ... درسته !؟
... آدم هميشه نمي تونه به راحتي حرف دلشو بنويسه ... مخصوصا در موقع هايي که دلت زيادي گرفته ... اونم چي !؟ ... بنويسي که بقيه بخونن !؟ ... اونا که اصلا تو رو نمي شناسن ! ... اصلا حرف دلو که نميشه به همه گفت ! ... اصلا اگه بشه آدم بايد بي خيال غم و غصه بشه ...
بابا دنيا ۲ روزه ... ديروزم كه گذشته !!! ![]()
![]()
![]()
![]()
... همون گنده ترين پنجاه تومني دنيا ... مستقيم ، چپ ، راست ، مستقيم ، سمت چپ ... ايناهاش رسيديم : دانشكده فني ... ![]()
![]()
و سلف و سايت و كتابخونه و بوفه و كانون و گروه كوهنوردي و كانون هاي فرهنگي ورزشي هنري علمي سياسي و دخترپسرا و رفتن و اومدنش و ... ![]()
![]()
![]()
... از دست زدن براي انجمن اسلامي که هنوز جرات تخته کردنشو نيافتن ! و هوووو کشيدن براي بسيج ... آي جاتون خالي وقتي اين بچه هاي انجمن حرف مي زدن ... اين قائمي – از دفتر مقام معظم رهبري واقع در دانشگاه تهران !! – واقعا faceاش ديدن داشت ... بچه ها تركونده بودن
... ديگه به اونجا رسيد كه مي خواست حرف بزنه مي گفت : تو رو خدا به حرفام گوش كنيد !!!
... بس كه داشت چرت و پرت مي گفت و مثلا تيكه مينداخت به انجمن
... بچه ها هم كه همه با هم : يا حسين ميرحسين شون به راه بود ... ![]()
![]()
شماها خوبيد !؟ خوشيد !؟ خوش مي گذره !؟
به من كه مي گذره !
... همه چي توووووپ با فاكتورگيري از قسمت درس ! كه هنوز نيومده چه قدر شدن !
و همه تلمبار
... اين هفته هم قراره اولين اردو كوه و با بچه ها بريم ... ![]()
![]()
با كسب رتبه 368 در ريتينگ جهاني – زير 400 – و بالاتر از رقيب نه چندان جدي خودش – دانشگاه شريف
- و دانشكده فني
با رتبه 112 ... امسال – 2009 – ديگه حسابي تركونده
... خودمون مي كنيمش 1رقمي
... درنظر داشته باشيد كه مثلا آمريكا خودش بيشتر از 2000 تا دانشگاه داره و چين بالاتر از 5000 تا و اروپا هم همين طور ...![]()
![]()
... در نهايت : دم همه بچه فني ها گرم ... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
... البته بيشتر تسليت داره ! تا تبريك
ولي خب براي يه عده هم تبريك داره
... بگذريم ! ... فقط براي اون پيش دانشگاهي هاي بدبخت
آرزوي موفقيت مي كنم و اينكه هرچه زودتر امسالشون تموم بشه
و هر رشته و هر دانشگاهي كه دوست دارن قبول بشن
... مخصوصا برا آقا مسعود و عاطفه جون
... عجب سال مزخرفيه
... همش نااميدي و نگراني و فشار و اضطراب
... از سر ما كه ديگه گذشت
... دانشجو شدم
...
... از اين به بعد دفتر خاطره هامو ( http://www.daftarekhatereham.blogfa.com ) آپ مي كنم ... البته نه اينكه از اينجا غافل بشما !
... مي خوام هرچي شد و هرچي دم دستم رسيد ... بنويسم اونجا ... ديگه يه جورايي تا جايي كه ميشه بشه دفتر خاطره هام ... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
زيباست ...
و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست ...
و يا اينكه از دريچه ذهن مرحوم پرويز شاپور به زندگي نگاه كنيم ...
گل هاي آفتابگردان در روزهاي ابري احساس بلاتكليفي ميكنند ...
ماهي ها نمي توانند در ايام كودكي خاك بازي كنند ...
بادكنك ها نمي توانند يك سوزن به خودشان بزنند و يك جوالدوز به ديگران ...
گربه ها بيش از ديگران به فكر آزادي پرندگان محبوس هستند ...
و باد ... کلاه سر كسي نمي گذارد ...... ![]()
![]()
... بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم ... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یه وبلاگ دیگه ... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


